هرگاه یکذره عرب فهمیده بود که مشایخ و بزرگان عرب میل دارند و اللّه نمیگذاشتند یک نفر از این قشون درست درست شوشتر برسد.
باری صبح که شد محمد مراد خان و علینقی خان آمد چادر محمد حسن خان گفتند برویم و سوار شویم حصار اردو مشخص کنیم راست شدند هرکس رفت منزل خودش که سوار شوند بروند بعد از رفتن آنها محمد حسن خان گفت بنه را بار کنید با خودمان میبریم هرجا مشخص شد پایین میآوریم چادرش را انداخت بنا کردن بار کردن سرباز هم بنا کرد بار کردن هرقدر سرباز گفتند شما حالا بار نکنید گفتند جایی که بنه سرتیپ بار شود ما چرا بار نکنیم سرباز هم بنا کردند بار کردن از فوج کزار هم بنا کردند چادر علینقی خان را انداختند بعد از رفتن سرکردهها بچادر خودشان کشتی دودی نمایان شد نواب والا فرستاد پیش محمد مراد خان که ساعتی نروید محمد مراد خان و فوج بهادران هیچ حرکت نکردند چادرهاشان همان حالت که بود بود.
اما اینطرف اردو که فوجهای فراهان و کزاز بود تمام بار کردند نواب والا خبر شدند امیرزاده را فرستاد هرقدر خواستند بارشان را پایین بیاورند نشد آخر همانطور شتر را خواباندند با بار از سرباز هم نگاه داشتند محمد حسن خان سرتیپ وقتیکه همه اردو حرکت بار نکردند و بنه او چادرش بار شده بود قسمی است آمد داخل سرباز نظامی سرهنگ امیرزاده گفت سرتیپ چرا چادرت را انداخته گفت من اینجا بودم ندیدم در این بین کشتیهای دودی آمدند پایین سد سنگر انداختند در بالای سد هم تفنگها را میآوردند نواب والا هم سوار اسب لب شط ایستاده بود کشتیها اول که آمدند جایی آب... بود آنجا بود بعد از ساعتی رفتند میان تنگه که کشتی باهل اردو نمایان نبود