برادر کبوجیه، مغی را، که نامش سپنتدات[۱] بود، از جهت تقصیری امر کرد شلاّق بزنند. این مغ کینه برداشته نزد کبوجیه رفت و گفت برادرت سوء قصد نسبت به تو دارد، اگر میخواهی صدق سخنان مرا بدانی، او را به دربار احضار کن و خواهی دید، که نخواهد آمد. کبوجیه او را احضار کرد و شاهزاده اهمیتی بدان نداده در آمدن عجله نکرد، حتی پس از احضار دوّم هم عازم نشد و فقط پس از احضار سوّم روانه گشت. کبوجیه درصدد کشتنش برآمد. مادر کبوجیه آمیتیس از سوء قصد پسر مطلع شده مانع گردید و موقتاً کار بتأخیر افتاد، ولی کبوجیه همواره درصدد بود، که مانع را برطرف کرده نقشهٔ خود را اجرا کند. در این احوال سپنتدات، که مغ بود به کمک او آمد، توضیح آنکه، چون این شخص شباهت زیاد بشاهزاده داشت، به کبوجیه گفت، امر کن از جهت تقصیری مرا بکشند و من بواسطهٔ شباهت طوری کنم، که بجای من شاهزاده کشته شود. کبوجیه چنین کرد، شاهزاده را گرفته در محبس انداختند و بعد چندان خون گاو نر به او دادند، که مرد. پس از آن سپنتدات لباس شاهزادهٔ مقتول را پوشیده در ملاء عام ایستاد، تا همه بدانند، که او زنده است. نه درباریان از این قضیه مطلع شدند و نه مادر کبوجیه، ولی سه نفر از محارم نزدیک شاه، یعنی آرتاسیراس[۲] بغپت پادشاه آریا[۳] و ایکسابات[۴] از قضیه مطلع بودند. چندی بعد کبوجیه برای امتحان اینکه، آیا واقعاً شباهت مغ بشاهزاده مقتول بقدری است، که کسی ملتفت قضیه نشده است، میرآخور او را با خدمهٔ دیگرش خواسته و مغ را به آنها نشان داده پرسید، که این شخص مگر آقای شما نیست؟ آنها از این سؤال تعجب کرده گفتند، البته آقای ما است. پس از آن کبوجیه مطمئن شده مغ را به حکومت باختر و پارت بجای شاهزادهٔ مقتول فرستاد و مردم ایالات مزبوره نفهمیدند، که والی سابقشان بقتل رسیده. پنج سال در این اشتباه گذشت، تا آنکه روزی خواجهای تیبته[۵] نام، که بحکم مغ مجازات شده بود، گریخته نزد آمیتیس، مادر کبوجیه
برگه:Tarikh-e Iran-e Bastan.pdf/۴۹۹
ظاهر