پس از کشته شدن المپیاس
کاسّاندر، پس از نابود ساختن المپیاس، خواست تخت و تاج مقدونیّه را تصاحب کند و برای اینکه قرابتی با خانوادۀ سلطنت بیابد، تسّالونیک[۱] دختر فیلیپ دوّم و خواهر اسکندر را گرفت.
بعد در جلگۀ پالّن[۲] شهری بنا کرد، موسوم به کاسّاندریا، که در مقدونیّه از حیث جمعیّت و خوبی اراضی و غیره اوّل شهر گردید. پس از آن کاسّاندر، که از دیرگاه بقصد نابود کردن اسکندر، پسر اسکندر و مادر او رکسانه بود، خواست خیال خود را اجرا کند، ولی قبلاً لازم دید، قدری تأمّل کرده ببیند کشته شدن المپیاس چه اثری در مردم میکند و نیز کارهای آنتیگون در آسیا به کجا میکشد. بنابراین مقتضی دید، که عجالة اسکندر پسر اسکندر را، که طفل بود با مادرش در جای مطمئن نگاه دارد، تا موقع قتل هر دو برسد. با این مقصود او شهر آمفیپولیس را انتخاب کرده، حاکم آن را گلوسیاسنامی، از دوستان خود قرار داد. هم در این وقت اطفالی را، که با اسکندر تربیت میشدند، از دور او بپراکند و دستور داد، با او چنان رفتار کنند، که با طفل شخصی از سواد مردم میکنند. بعد او جوانان زبدۀ مقدونی را طلبید، تا قشونی ترتیب داده به پلوپونس برود. چنین بود اوضاع مقدونیّه. امّا پولیسپرخون، که در ناکسیوم[۳] (از ولایت پرّبی) محصور بود، چون خبر مرگ المپیاس و وقایع دیگر مقدونیّه را شنید، فهمید، که کار خانوادۀ سلطنت یأسآور است و فرار کرده نزد اآسید پادشاه سابق اپیر رفت و بعد به اتولی درآمد، تا با امنیّت خاطر ناظر وقایع بعد باشد. اهالی او را گرم پذیرفتند (دیودور، کتاب ۱۹، بند ۵۲).
امّا کاسّاندر قشونی نیرومند جمع کرده، بقصد اسکندر پسر پولیسپرخون بطرف یونان راند، زیرا یگانه کسی، که لشکری داشت او بود و کاسّاندر میخواست منازعی نداشته باشد. او از تسّالی به آسانی گذشت و تنگترموپیل را، که اتولیان دفاع میکردند، شکافته وارد باسی[۴] گردید. در اینجا باقیماندۀ اهالی تب، که شهرشان را اسکندر پسر فیلیپ دوّم زیر و زبر کرده بود، نزد او آمدند و کاسّاندر