با خطری بزرگ مواجه میشوی. وحشتانگیز است، وقتی که بخاطر میآوریم، که جان تو بضربت یک هندی بدبخت بسته بود و فقط اقبالت تو را نجات داد. اگر تو سرت را در این موقع از دست داده بودی، احوال ما حالا چه بود؟تو ما را تا اینجاها آوردهای و فقط تو میتوانی ما را به وطنمان برگردانی. بنابراین استدعا میکنیم، که جان خود را در سر هر چیز بخطر نیندازی، بخصوص که چنین رفتاری تبذیر است، نه افتخار. پس از آن بطلمیوس هم در این زمینه با اسکندر حرف زده گفت، اگر هنوز تشنه شهرت و نامی، بدانکه زیادتر از اندازه آن را تحصیل کردهای. حالا وقت است، که خود را حفظ کنی. اسکندر پس از تشکّر از وفاداری و صداقت آنها گفت، هیچگاه زندگانی برای من عزیزتر از آنکه در این وقت هست، نبود، زیرا سخنان شما مرا امیدوار میدارد، که مدّتها از محبّت شما برخوردار باشم، ولی فکر من غیر از فکر شما است. شما میخواهید، من زنده باشم، تا مزایائی، که از آن برای شما حاصل خواهد شد، بادوام یا شاید جاویدان باشد. اما من عمر خود را از عدّه سنوات نمیدانم، مقیاس آن افتخارات و نام من خواهد بود. من میتوانستم به ترکه پدرم اکتفا کرده در مقدونیّه بمانم و عمر خود را تا پیری بینام بسربرم، ولی این نوع زندگانی را نخواستم. هستند اشخاصی، که عمر طولانی را بالاتر از هر چیز میدانند، ولی حقیقت این است، که اشخاص بیحمیّت نمیتوانند طالع را مطیع خود کنند و غالباً این نوع اشخاص زودتر از دیگران میمیرند. اگر فتوحات خود را بشمار آرم، من با وجود اینکه جوانم، زیاد عمر کردهام. بعد اسکندر کارهای خود را در مقدونیّه، ایلّیریه، تراکیه، یونان، تریبالّ و ایران شمرده گفت، در نهمین سال جنگ و در سنّ ۲۸ سالگی من بر دو قارّه استیلا یافتم. با وجود این من تصوّر میکنم، که در ابتدای کار خود میباشم، زیرا میخواهم دنیای دیگری افتتاح و جاهائی را، که طبیعت از ملل دور داشته، برای آنها باز کنم. اگر در این راه کشته شوم، آنهم افتخاری خواهد بود.
به یاد آرید، که سمیرامیس تا کجاها رفت و چقدر شهر بنا کرد و چه مللی را مطیع گردانید. ما هنوز بقدر یک زن هم کار نکردهایم، با وجود این از نام سیر شدهایم.