کنتکورث گوید، که او کلاه خود را برداشته اریگیوس را به جنگ تنبهتن طلبید و طرفین رشادتها کردند، تا بالاخره ساتیبرزن افتاد. بعد آرّیان گوید (همانجا، بند ۴): در این احوال اسکندر به پایۀ کوههای قفقاز رسید و در آنجا شهری بنام خود ساخت. پس از قربانیهائی، که معمول بود، از قلّه کوه گذشته پراکسس[۱] پارسی را والی کرد و نیلوکسنوس[۲] را با قشونی ناظر او قرار داد. چنانکه آریستوبول گوید، قفقاز بلندترین کوه آسیا است و بسیار ممتدّ. زنجیرۀ طویل کوهها از اینجا تا توروس، که در همسایگی کیلیکیّه و پامفیلیّه واقع است، امتداد مییابد و جزو قفقاز بشمار میرود. کوه قفقاز از نام مردمانی، که در حوالی آن سکنی دارند، اسامی مختلف دارد. قلّۀ این کوه عاری از گیاه است و در این قسمت فقط درخت سقّز و سیلفیوم[۳] میروید. با وجود این اینجاها سکنه دارد و آنها حشمی زیاد میپرورند. گلّه بوی سیلفوم را استشمام کرده گل و ساقۀ آن را تا ریشه میخورد. بهمین جهت است، که اهالی سیرن[۴]، چون این گیاه را گرانبها میدانند، دور آن پرچینی میکشند، تا از خسارت حشم مصون باشد. این است روایت آرّیان، ولی کنتکورث و دیودور قدری مشروحتر راجع باین قسمت ایران آنروز صحبت داشتهاند. اوّلی گوید، که رخّج تا دریای سیاه (پونتاوکسن ۵) امتداد مییابد (از این عبارت معلوم است، که مورّخ مذکور از جغرافیای این صفحات اطّلاع نداشته). اسکندر این مملکت را به اطاعت درآورد و بعد در اینجا سپاهیانی، که در تحت فرماندهی پارمنین در همدان بودند، به قشون اسکندر ملحق گشتند.
این لشکر از شش هزار مقدونی و پنجهزار یونانی و دویست سوار ترکیب یافته بود.
اسکندر ممنن را با ساخلوی مرکب از چهار هزار پیاده و ششصد سوار به ایالت رخّج منصوب داشت. بعد او بطرف مملکتی رفت، که حتّی همسایگانشان آنها را نمیشناختند، زیرا مردم مزبور از هرگونه روابطی با مردمان دیگر دوری میجستند.