امیر کبیر عشقش کشید---------------------------------------۹
نیستید هر کتابی را با دیباچه بخوانید اگر اهل معرفتید کتاب حاضر را بخرید و بخوانید خوشتان آمد ممنونم خوشتان نیامد مخلصم دیگر چرا نام نامی مردم را بدنام کنم اما وجه تسمية كتاب اسم این کتاب عاریه ایست در حقیقت نام آن را از کتابی وام گرفتم که در مغزم سالها مدون بود هرگز بروی کاغذ نیامد تنبلی بود یا ناتوانی نمیدانم هر وقت نوشتم دیدم نوشته ام تمام آن حالات و صحنه ها را نشان نمیدهد و بخواننده منتقل نمیسازد. ماجرا کم کنم. کودکی من در بدترین مدارس گذشت مدرسه ای بود که در محلهٔ فقیران دائر بود نکبت سرتاسر آن محیط را فرا گرفته بود اطاقهای آن تاريك تر از شب يلدا و تنگتر از شب اول قبر مینمود شاگردان دو قسمت بودند آنان که لباسی نسبتاً بهتر داشتند بروی نیمکت های سیاه و بدقواره مینشستند که نامش «کوچ» بود دیگران بعلت پارگی لباس روی بوریا ،مینشستند کثافت از سرو ته کلاس بالا میرفت تنفس شاگردان و گرد گچ تخته سیاه وظلم عجیب نانجیبانه بعضی از معلمان فراموش شدنی نیست شاگردان را با و تنبيهات بدنی میآزردند در روزهای سرد زمستانی لنگ شاگرد بیچاره را بهوا میکردند و بفلکش میبستند و با شلاق سیمی آنقدر می زدند که گاهی از کف پا خون فوران .میزد قطعه ای آهن را بلای انگشتان میکردند و بنام «الی چك» قلب و روح کودک را می شکستند زندان در مقام قیاس با چنان مدرسه ای بهشت برین بود یکذره تفریح و راحتی نبود سزاى يك خنده و تبسم لگد بود و شلاق بود و توسری بود اینها همه در ضمیرم نقش بست دلم خواست همه را بنویسم و از آن کتابی بپردازم چنانکه گذشت هر وقت نوشتم قلم ضعف نشان داد آن تیرگی و تباهی و بدبختی را نشان نداد در همان اوقات مدارس دیگر بود که بچه اعيانها در آن راه داشتند کالسکه ها در مدرسه شان ردیف می ایستاد و خواجه های سیاه یا لله آقاهای سفید آقازاده ها را میبردند و می آوردند مدیران می آوردند مدیران و ناظمان و معلمان و فراشان دست بسینه ایستاده بودند برنج و روغن و گندم عیدی می گرفتند ناچار به اربابان خود تعظیم میکردند تخم کینه شدیدی از