پرش به محتوا

برگه:Shahriyarane Gomnam.pdf/۲۱۱

از ویکی‌نبشته
این برگ هم‌سنجی شده‌است.
  به شهنامه گیتی بیاراستست و زان نامه نام نکو خواسته است  
  تو همشهری او را و هم پیشه‌ای هم اندر سخن چابک اندیشه‌ای  
  بران همسر از گفته باستان به نظم آر خرم یکی داستان  
  خرد آتش تیز و دل بوته ساز سخن زر کن و پاک درهم گداز  
  پس این زر و آن گوهران ساز کن و زین گنج یکباره در باز کن  
  ز کس یاد ازین گنج در دل میار جز از شاه یل ختم هرشهریار  
  که تا جایگه یافتی نخچوان بدین شاه شد بخت پیرت جوان  
  سوار جهان پشت ایرانیان مه تازیان تاج شیبانیان  
  ملک بو دلف شهریار زمین جهاندار دیرانی پاک دین  
  بزرگی که با آسمان همبر است ز تخم براهیم پیغمبر است  
  چلیپا پرستان رومی گروه چنانند از او وز سپاهش ستوه  
  که دارند روز و شب از بس هراس به هرکوه دید و به هردیر پاس  
  نه کس را بود فره جود اوی نه فرزند چون میر محمود اوی  
  برادر چو شاهنشه پاکزاد براهیم بن صفر با فر و داد  
  سزد گر کشد بر مه این شاه سر کزینسان برادر و زینسان پسر  
  نه زین به شه اندر خورگاه بود نه شیبانیان را چنو شاه بود  
  جهان خرم از فر و اورند اوی هم از میر محمود فرزند اوی  

در آخر کتاب در تاریخ نظم می‌گوید:

  ز هجرت ز دور سپهری که گشت شده چهارصد سال و پنجاه و هشت  
  بود بیت من سر بسر نه هزار سه [مه] اندرین کار شد روزگار