برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۳۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 پسر بد مر آن پاکدلرا یکیکش از مهر بهره نبود اندکی 
 جهانجوی را نام ضحّاک بوددلیر و سبکسار و ناباک بود 
 کجا پیورسپش همی خواندندچنین نام بر پهلوی راندند 
 کجا پیور از پهلوانی شماربود در زبان دری ده هزار 
 ز اسپان تازی به زرّین ستامورا بود پیور که بردند نام 
 شب و روز بودی دو بهره بزینز راه بزرگی نه از راه کین 
 چنان بد که ابلیس روزی بگاهبیآمد بسان یکی نیکخواه 
 دل پورش از راه نیکی ببردجوان گوش گفتار او را سپرد 
 همانا خوش آمدش گفتار اوینبود آگه از زشت کردار اوی 
 بدو داد هوش و دل و جان پاکبرآگند بر تارک خویش خاک 
 چو ابلیس دید آن که او دل ببادبرافگند از آن گشت بسیار شاد 
 فراوان سخن گفت زیبا و نغزجوانرا ز دانش تهی بود مغز 
 همی گفت دارم سخنها بسیکه آنرا جز از من نداند کسی 
 جوان گفت برگوی و چندین مپایبیآموز ما را تو ای نیک رای 
 بدو گفت پیمانت خواهم نخستپس آنگه سخن درکشایم درست 
 جوان نیکدل بود پیمانش کردچنان که بفرمود سوگند خورد 
 که راز تو با کس نگویم ز بنز تو بشنوم هر چه گوئی سخن 
 بدو گفت جز تو کسی در سرایچرا باید ای نامور کدخدای 
 چباید پدر چون پسر چون تو بود یکی پندت از من بباید شنود 
 زمانه درین خواجهٔ سالخوردهمی دیر ماند تو اندر نورد 
 بگیر این سرمایه درگاه اوترا زیبد اندر جهان جاه او 
 برین گفتهٔ من چو داری وفاجهانرا تو باشی یک پادشا 
 چو ضحّاک بشنید اندیشه کردز خون پدر شد دلش پر ز درد 
 بابلیس گفت این سزاوار نیستدگر گوی که این از در کار نیست 
 بدو گفت اگر بگذری زین سخنبتابی ز پیمان و سوگند من 
۲۹