برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۳۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 خور و خواب و آرام تان از من استهمان پوشش و کام تان از من است 
 بزرگی‌ و دیهیم شاهی‌ مراستکه گوید که جز من کسی‌ پادشاست 
 بدارو و درمان جهان گشت راستکه بیماری و مرگ کسرا نکاست 
 جز از من که برداشت مرگ از کسیو گر بر زمین شاه باشد بسی 
 شما را ز من هوش و جان در تن استبمن نگرود هر که آهرمن است 
 گر ایدون که دانید که من کردم اینمرا خواند باید جهان آفرین 
 همه موبدان سرفگنده نگونچرا کس نیارست گفتن نه چون 
 چو این گفته شد فرّ یزدان ازوی گسست و جهان شد پر از گفتگوی 
 هر آنکس ز درگاه برگشت روینماند بپیشش یکی نامجوی 
 سه و بست سال از در بارگاهپراگنده گشتند یکسر سپاه 
 هنر چون نه پیوست با کردگارشکست اندر آورد و بر بست کار 
 چه گفت آن سخن گوی با فرّ و هوش چو خسرو شوی بندگیرا بکوش 
 بیزدان هر آنکس که شد ناسپاس بدلش اندر آید ز هر سو هراس 
 بجمشید بر تیره گون گشت روزهمی‌ کاست آن فرّ گیتی‌ فروز 
 همی راند از دیده خون در کنارهمی کرد پوزش در کردگار 
 همی کاست ازو فرّهٔ ایزدیبر آورده بروی شکوه بدی 

داستان ضحاک با پدرش

 یکی مرد بود اندر آن روزگارز دشت سواران نیزه گذار 
 گرانمایه هم شاه و هم نیکمردز ترس جهاندار با باد سرد 
 که مرداس نام گرانمایه بودبداد و دهش برترین مایه بود 
 مر او را ز دوشیدنی چارپایز هر یک هزار آمدندی بجای 
 بز و اشتر و میشرا همچنینبدوشندگان داده بد پاکدین 
 همان گاو دوشا بفرمان بریهمان تازی اسپان همچون پری 
 بشیر آن کسیرا که بودی نیازبدآن خواسته دست بردی دراز 
۲۸