برگه:Shahnameh-Jules Mohl-01.pdf/۳۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
 گذر کرد از آنپس بکشتی در آبز کشور بکشور برآمد شتاب 
 چنین سال پنجه بورزید نیزندید از هنر بر خرد بسته چیز 
 همه کردنیها چو آمد پدیدبگیتی جز از خویشتن کس ندید 
 چو آن کارهای وی آمد بجایز جای مهین برتر آورد پای 
 بفّر کیانی یکی‌ تخت ساختچه مایه بدو گوهر اندر نشاخت 
 که چون خواستی دیو برداشتیز هامون بگردون برافراشتی 
 چو خورشید تابان میان هوانشسته برو شاه فرمان روا 
 جهان انجمن شد بر تخت اوفرومانده از فرّهٔ بخت او 
 بجمشید بر گوهر افشاندندمر آن روز را روز نو خواندند 
 سر سال نو هرمز فرودینبر آسوده از رنج تن دل ز کین 
 بزرگان بشادی بیآراستندمی‌‌ و جام و رامشگران خواستند 
 چنین جشن فرّخ از آن روزگاربمانده از آن خسروان یادگار 
 چنین سال سی صد همی‌ رفت کارندیدند مرگ اندر آن روزگار 
 ز رنج و ز بدشان نبود آگهیمیان بسته دیوان بسان رهی‌ 
 بفرمانش مردم نهاده دو گوشز رامش جهان بد پر آواز نوش 
 چنین تا برآمد برین سالیانهمی تافت از شاه فرّ کیان 
 جهان بد بآرام از آن شادکامز یزدان بدو نو بنو بد پیام 
 چو چندین برآمد برین روزگارندیدند جز خوبی از شهریار 
 جهان سر بسر گشت مر او را رهینشسته جهاندار با فرّهی 
 یکایک بتخت مهی بنگریدبگیتی‌ جز از خویشتنرا ندید 
 منی کرد آن شاه یزان شناسز یزدان بپیچید و شد ناسپاس 
 گرانمایگانرا ز لشکر بخواندچه مایه سخن پیش ایشان براند 
 چنین گفت با سالخورده مهانکه جز خویشتنرا ندانم جهان 
 هنر در جهان از من آمد پدیدچو من نامور تخت شاهی‌ ندید 
 جهانرا بخوبی‌ من آراستم چنان گشت گیتی‌ که من خواستم 
۲۷