برگه:Sage-velgard.pdf/۱۰۵

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۰۸
سگ ولگرد

«گورس» سر کشید.

* * * * * * * * * * * * * * *

ناگهان ﺍز پشت درختها هیکل بلند و تاریکی که لباس زردوزی ببردﺍشت پیدﺍ شد. مثل اینکه چراغ چشمش را میزد پشت سایهٔ درخت ایستاد و صورتش را پائین گرفت. بعد صدای خفه‌ای از جانب او آمد که گفت: «خورشید، خورشید؟..»

صدای ﺍو ﺁ‌هنگ گورست رﺍ دﺍشت. خورشید گیلاس شرﺍب رﺍ پر کرد، بردﺍشت و بطرف صدﺍ دوید. بخیالش که گورست محض شوخی پشت درخت‌ها قایم شده. ولی همینکه جلو هیکل تاریک رسید، دید که یک دست استخوانی خشک شده، گیلاس رﺍ ﺍز ﺍو گرفت و دست دیگری محکم دور کمرش پیچید. خورشید دستش را بگردنبند ﺍو ﺍندﺍخت. اما همینکه هیکل ترسناک، گیلاس رﺍ با حرکت خشکی سر کشید و صورت وحشتناک مرده را دید، چشمهایش رﺍ بست و فریاد کشید و لب خود رﺍ چنان گزید که خون ﺍز ﺁن جاری شد.

با حرکت سریع و غیرمنتظره‌ای، دهن سیمویه روی گلوی خورشید چسبید، مثل اینکه میخوﺍست خون ﺍو را بمکد، ناگهان در ﺍثر شرﺍب و فریاد خورشید، مستی سنگینی که تاکنون جلو چشم سیمویه رﺍ گرفته بود ﺍز سرش پرید. مثل ﺍینکه پرده‌ای ﺍز جلو چشمش ﺍفتاده و بوضع و موقعیت حقیقی خود آگاه شد. اصلا حالت صورت ﺍین زن ﺍو رﺍ هشیار کرد. چون علاوه بر شباهت همان حالتی بود که صورت خورشید در