برگه:Sage-velgard.pdf/۱۰۶

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۰۹
تخت ابونصر

زندگی سابقش دﺍشت. و ﺁشکارﺍ دید که ﺍین زن ﺍز زور ترس و وحشت خودش رﺍ باو تسلیم کرده بود. در صورتیکه چنگالش بگردنبند ﺍو قفل شده بود. برﺍی گردنبند بود: همانطوری که در زندگی سابقش خورشید نسبت باو علاقه نشان دﺍده بود، و تا حاﻻ با یک ﺍمید موهوم زنده بود! به ﺍمید عشق موهومی سالها در قبر انتظار خورشید رﺍ کشیده بود؟...

یک‌مرتبه خورشید رﺍ رها کرد و مثل ﺍینکه قوﺍی مجهولی ﺍز ﺍو سلب شده با وزن سنگینی روی زمین غلتید.

خورشید مثل کسیکه ﺍز چنگال کابوس هولناکی ﺁزﺍد شده باشد دوباره فریاد کشید و ﺍز هوش رفت.

در همین وقت دکتر وﺍرنر و فریمن و گورست با ﺍینگا وﺍرد شدند همینکه خوﺍستند سیمویه رﺍ ﺍز زمین بلند کنند، دیدند تمام تنش تجزیه و تبدیل به یکمشت خاکستر شده و یک لک بزرگ شرﺍب روی لباسش دیده میشد. جواهرات و لباس و قدﺍرهٔ ﺍو رﺍ بردﺍشتند و مرﺍجعت کردند. دکتر وﺍرنر شبانه بدقت روی ﺁنها رﺍ نمره گذﺍشت و ضبط کرد.