برگه:Sage-velgard.pdf/۱۰۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۱۰۵
تخت ابونصر

گرم، چشمهای گیرنده و اندام باریک خورشید دﺍشت. احتیاج به روشنائی، به هوﺍی ﺁزﺍد و ساز دﺍشت. مثل ﺍینکه مستی ﺍو هنوز ﺍز سرش در نرفته بود. صدﺍی دور و خفهٔ سازی که در جشن عروسی ﺍو مینوﺍختند در گوشش زنگ میزد. میان همهمه و جنجال، صورتها، رقص غلامان و کنیزﺍن در جلو ﺁتش که همه بطور محو و پاک شده، بشکل دود در مغزش نمودار میگردیدند و سپس محو میشدند، بعد منظرهٔ دیگر جلوه‌گر میشد، خورشید رﺍ جستجو میکرد. صورت ﺍو جلو چشمش بود.

شبح پر ﺍز ﺍحساسات شهوتی سیمویه با قدمهای شمرده و حالت خشک، گردن شق و بیحرکت ﺍز ﺁبادی «دست خضر» گذشته بطرف «برم دلک» رهسپار گردید و سایهٔ درﺍز ﺍو بدنبالش بزمین کشیده میشد.

* * * * * * * * * * * * * * *

سه خانمی که برﺍی خاطر گورست و همکارﺍنش به برم دلک ﺁمده بودند، زیر درختها کنار ﺁب فرش ﺍندﺍخته، مزه و مشروبی که قاسم برﺍی ﺁنها تهیه کرده بود چیده بودند و کله‌شان گرم شده بود، خورشید روی کندهٔ درختی نشسته بود. یکی ﺍز ﺁنها درﺍز کشیده ﺍشعاری با خودش زمزمه میکرد و دیگری که با ساززنها گرم صحبت بود با دلوﺍپسی پی در پی به ساعت مچی خودش نگاه میکرد. باﻻخره برگشت و به خورشید گفت:

«– اینا نمییادشون، شاممون بخوریم بابا!»

«خورشید جوﺍب دﺍد: «هنوز دیر نشده.»