پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۷۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۷۲–

گفت خلیفه در پشت پرده با فتح بن خاقان و صدقه صدق نشسته باده همی نوشید که پسر او منتصر با جماعتی از ترکان بروی هجوم آورده او را بکشند شادی ما عزا و خرسندی ما بگریستن مبدل شد و من با کنیزک خود بگریختیم و خدایتعالی را به سلامت بدر آورد ایها الخلیفه چون من این سخن از او شنیدم در حال برخاسته بسوی بصره روان شدم پس از آن خبر بما رسید که در میانه منتصر و مستعین جنگ و جدل واقعست مرا دل از بغداد برمید و بهراس اندر شدم آنگاه زن خود را با تمامت مال خود ببصره آوردم مرا حکایت همین بود و این چیزها که در خانه من میبینی و نام جد تو متوکل بر آنها نقش گشته از جمله نعمتهاست که جد تو بما احسان کرده خلیفه از حدیث من در عجب شد و سخت فرحناک گشت پس از آن کنیزک را با فرزندان خود نزد خلیفه آوردم دست خلیفه ببوسیدند خلیفه دوات و قلم خواسته بنوشت که تا بیست سال خراج از املاک ما نگیرند و مرا بندیمی خوبش برگزید و پیوسته بخدمت مشغول بودم تا اینکه مرگ ما را از یکدیگر جدا کرد فسبحان من لا یموت

حکایت قمر الزمان و گوهری

و نیز از جمله حکایتها اینستکه در زمان گذشته مرد بازرگانی بود عبد الرحمن نام که پسری و دختری داشت نام دختر از غایت نکوئی کوکب الصباح بود و پسر را بسبب فزونی حسن و جمال قمر الزمان میگفتند چون مرد بازرگان بدان غایت حسن و جمال در ایشان بدید از چشم بد مردمان و از بدگوئی حاسدان و از حیلت فاسقان بر ایشان بترسید چهارده سال ایشان را در قصری پوشیده داشت جز پدر و مادر و کنیزک خدمت کار کسی ایشان را نمی دید و پدر و مادر ایشان قرآن میدانستند مادر بدخترک قرآن میاموخت و پدر قرآن یاد پسر میداد تا اینکه ایشان قرآن حفظ کردند و خط و حساب و سایر فنون و آداب از پدر و مادر بیاموختند و بآموزگار حاجت نداشتند بسی چون پسر را عمر بشانزده رسید مادر با شوهر خود گفت تا چند پسر خوبش قمر الزمان را از چشم مردمان پوشیده خواهی داشت آیا او پسر است یا دختر اگر چنانچه پسر است چرا او را ببازار نمی بری و در دکه اش نمی نشانی تا مردمانش بشناسند و او مردمان را بشناسد و بیع و شری بیاموزد بسا هست که بر تو حادثه روی دهد مردمان چون بدانند که او پسر تست مال در دست او نگذارند و اگر بدین حالت بمیری و او بگوید که من پسر خواجه عبدالرحمن بازرگانم کسی سخن او نپذیرد و گوید که ما ترا ندیده ایم و از بهر عبدالرحمن پسری نشنیده بودیم آنگاه مال تا حاکمان ببرند و بازرگانان بخورند و پسر و دختر تو محروم بمانند قصد من اینست که دختر را در نزد مردمان مشهور کنم شاید کفوی از بهر او پدید آید و او را خواستگاری کند تادر زندگی خود او را بشوی داده عیش بر پا کنیم بازرگان با زن خود گفت از چشم بد مردمان بر ایشان بیم دارم چون قصه بدینجا رسید بامداد شدو شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و شصت و چهارم برآمد

گفت ایملک جوانبخت بازرگان با زن خود گفت از چشم بد مردمان بیم دارم از آنکه من دوستار