پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۷۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۷۱–

نشوم ولکن چنانکه او خود را از بهر من بورطه انداخته من کاری کنم که بحلال با او جمع آیم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و شصت و سیم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت دخترک با خواهر خود گفت بزودی خواهی دید که من در جمع آمدن با او چکار خواهم کرد اگر جان بایدم بذل کرد مضایقت نکنم پس در حالی که ما بگفتگو بودیم های و هوی بلند شد نگاه کرده خلیفه را دیدم که بقصد حجره او همی آید آن ماهروی مرا گرفته در پستوی گذاشت و در بر من ببست و خود باستقبال خلیفه بیرون رفته خلیفه را بحجره در آورد چون خلیفه بنشست دخترک در برابر او بایستاد و کنیز کان را حاضر آوردن شراب فرمود و خلیفه مادر معتضد بالله را دوست میداشت و او بغرور حسن و جمال از خلیفه دوری کرده بود و خلیفه متوکل بغرور خلافت و او بغرور حسن با یکدیگر صلح نمیکردند ولی ملیفه از محبت او در دل شرری داشت فروزان و ناچار بحجره های کیزکان دیگر میرفت و بامثال او میپرداخت و خود را بتغنی و لهو و لعب مشغول میداشت چون خلیف بآواز خوش شجرة الدر مایل بود بحجره او آمده او را خواندن فرمود در حال شجرة الدر عود بکف گرفته تارهای او را استوار کرده این ابیات برخواند

  شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر ور هست اگر چراغ نباشد منور است  
  کاش آن بخشم رفتۀ ما آشتی کنان باز آمدی که دیده مشتاق بر در است  

خلیفه را از شنیدن ابیات طربی سخت روی داد و گفت ای شجرة الدر از من تمنائی کن دخترک جواب داد تمنای من اینست که مرا آزاد کنی خلیفه گفت ترا لوجه الله آزاد کردم دخترک در پیش او سجده برده زمین ببوسید خلیفه جواب داد عود بگیر و چیزی مناسب کنیزکی که من دل بسته اویم بخوان که همه مردم رضای مرا طالبند ولی من رضای او را طالبم پس دخترک عود گرفته این دو بیتی برخواند

  آن بت که قمر بحسن شرمنده او خورشید منست روی تا بنده او  
  عالم همه بنده منند از دل و جان من از دل و از جان شده ام بنده او  

خلیفه را طرب روی داد و بدخترک گفت عود بگیر و شعری بخوان که متضمن شرح حال من و دو تن کنیز کان من باشد که زمام اختیار من در دست ایشان است و خواب از من برده اند در حال دخترک عود گرفته با نغمه دلاویز این دو بیتی بر خواند

  از بهر خدا مرا بداری معذور گر من بدلی دو عشق را شازم سور  
  یکدل بدو اندیشه کند مهر دو حور یکتن بدوسایه خیزد از عکس دو نور  

خلیفه از موافقت این شعر با حالت خود در عجب شد و بدین سبب بصلح کردن کنیزی که از وی دوری کرده بود مایل شد پس از آن از حجره بیرون رفته قصد حجره همان کنیزک کرد یکی از کنیزکان سبقت گرفته او را بقدوم خلیفه بشارت داد او نیز باستقبال خلیفه بشتافت و قدمهای او بوسید و با خلیفه در صلح بگشودند ایشان را کار بدینجا رسید و اما شجرة الدر فرحناک بسوی من آمده گفت من از برکت قدوم مبارک تو آزاد گشتم و امیدوارم خدایتعالی در تدبیری که من کرده ام بمن یاری کند تا بحلال با تو جمع آیم من شکر خدایتعالی بجای آوردم و بگفتگو اندر بودیم که خدم شجرة الدر که با من رفیق شده بود از در درآمد ماجری بروی حدیث کردیم او نیز حمد خدایتعالی بجا آورد و گفت از خدا خواهم که ترا سالم از این مکان بیرون برد در آن هنگام خواهر شجرة الدر از در درآمد و او را نام فاتن بود کنیزک گفت ایخواهر چه حیلتی کنیم که ابوالحسن بسلامت از قصر بدر شود که خدایتعالی بآزادی بر من منت نهاد و اکنون من از برکت قدوم مبارک ابوالحسن آزادم خواهرش گفت من در بیرون بردن او حیلتی نمیدانم مگر اینکه جامه زنان بروی بپوشانیم آنگاه بقچه از جامۀ زنان بیاوردند من آنجامها پوشیده بیرون آمدم چون بمیان قصر رسیدم خلیفه را دیدم نشسته و خادمان در برابر او ایستاده اند خلیفه بسوی من نظاره کرده مرا اجنبی یافت و بخادمان گفت این کنیزک را بسرعت نزد من آورید خادمان مرا بسوی خلیفه برده نقاب از روی من بر کشیدند چون خلیفه مرا بدید حدیث من باز پرسید من قصۀ خود برو فرو خواندم و چیزی از او پنهان نکردم خلیفه چون حدیث من بشند بفکرت اندر شد و در حال برخاسته بحجرة شجرة الدر داخل شد و باو گفت چونست که بازرگان زادگان بر من همی گزینی شجرة الدر حدیث خود را از آغاز تا انجام براستی بیان کرد خلیفه را دل بر وی بسوخت و در عشق عذر او را بپذیرفت و از نزد او بازگشته مرا بخواست و بمن گفت ترا چه بر این بداشت که بآمدن دار الخلافه جرات کنی گفتم ابها الخلیفه نادانی عشق و امیدواری بکرم و بخشایش تو مرا بدین بداشت پس از آن بگریستم و سه کرت زمین ببوسیدم آنگاه خلیفه گفت از شما در گذشتم پس از آن مرا جواز نشستن بداد و قاضی احمد را بخواست و کنیزک را بمن تزویج کرده فرمود که آنچه مال در نزد او هست بخانه من آورند و فرمود تا سه روز در حجره شجرة الدر بسر بردم چون سه روز پایان رسید من از قصر بیرون آمدم و هر چه در خانه آن کنیزک بود بخانه خود باز آوردم ایخلیفه تمامت این چیزها که تو در خانه من می بینی و نام خلیفه بر آن نقش است جهیز شجرة الدر است پس از آن شجرة الدر روزی از روزها با من گفت بدانکه متوکل خود کریم النفس است و لکن بیم آن دارم که خاندان مرا بیاد او آورند و او مرا از بهر تغنی بخواهد باید که حیلتی کرده خلاص شوم و از این خیال آسوده باشم گفتم آن حیلت کدام است جوابدادهمی خواهم که اجازت مکه گرفته از غنا توبه کنم گفتم رای تو رائی است صواب پس در حالتی که ما این حدیث میگفتیم رسول خلیفه بطلب او بیامد از آن که خلیفه خواندن او دوست می داشت در حال دعوت خلیفه اجابت کرد و بنزد خلیفه رفته خدمت بجا آورد خلیفه با و گفت زیارت من ترک مکن او جواب داد سمعاً وطاعة اتفاقا روزی از روزها بعادت معهود خلیفه او را بخواست و او نزد خلیفه رفت چون از نزد خلیفه بازگشت او را جامه دریده و سرشک از دیده ریزان یافتم از آن حالت بهر اس اندر شدم و گمان کردم که بگرفتن ما فرمان رفته با کنیزک گفتم مگر متوکل بما خشم آورده گفت کجاست متوکل که او در گذشت من گفتم مرا از حقیقت کار خود خبرده