پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۷۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۷۰–

ایخلیفه چون این سخن بشنیدم حیران شدم غلامک بمن گفت گریه مکن بخدا سوگند کسی که تو از بهر او گریان هستی او را عشق بر تو افزونتر است و همه کنیزکان قصر از کار تو و او آگاه گشته اند پس از آن گفت مقصود تو چیست گفتم میخواهم مرا یاری کنی او مرا بفردا وعده داد من بخانه خویش بازگشتم و آنشب را با هزاران شوق بروز آوردم چون بامداد شد بسوی او روان گشته بحجره او داخل شدم بحجرة او داخل شدم آنخادمک بمن گفت بدانکه محبوبه تو چون دوش از نزد خلیفه بحجره خود باز گردد من تمامت حدیث تو با او باز گفتم او را قصد اینست که با تو ملاقات کند تو امروز در نزد من بنشین من در نزد او بنشستم تا اینکه شب تاریک شد با گاه خادمک را دیدم که در آمد و پیراهنی زرین طراز با حله ای از حلهای خلیفه بر من بپوشانید و مرا با گلاب معطر ساخت و من بخلیفه همی مانستم پس از آن مرا بمکانی برد هانستم پس از آن مرا بمکانی برد که در هر دو سوی آنمکان غرفها برابر یکدیگر بود بمن گفت این غرفها جای کنیزکان خاص خلیفه است چون تو بر این غرفها بگذری بهر یکی از درهای غرفها دانه باقلی بگذار که خلیفه را عادت همین است و در هر شب بدینسان همی کند چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب نهصدو شصت و دوم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت خادمک با بوالحسن گفت تو نیز چنان کن که خلیفه میکند چون در دست راست بدر حجره دومین برسی آنجا غرفه بینی که عتبه او از رخام و مرمر است چون آن غرفه برسی و آن در بینی از آن داخل شو که معشوقه خویش در آنجا خواهی دید و با او در آنجا خواهی بود و اما بیرون آمدنترا انشاء الله چاره ای کنم اگر چه در صندوق باشد ترا بیرون آورم پس غلامک مرا گذاشته بازگشت من همی رفتم و درها همی شمردم چون بمیان آن مکان رسیدم آوازها شنیدم و روشنی ها دیدم و آن روشنائی سوی من همیآمد چون نزدیک شد تامل کرده دیدم که خلیفه است کنیزکان شمع در دست در گرد او همی آیند من شنیدم که یکی از کنیزکان با دیگری گفت ای خواهر مگر ما دو خلیفه داریم من خود خلیفه را دیدم که بر حجره من بگذشت و رایحه عطر و طیب از او یشنیدم و چنانکه عادت اوست دانه باقلی بر در حجره من بگذاشت و اکنون روشنی شمع های خلیفه را می بینم که خلیفه همی آید کنیزک دیگر با او گفت این کاریست شگفت همه کس جامۀ خلیفه نتواند پوشید پس از آن روشنی بمن نزدیک شد اندام من بلرزه آمد ناگاه خادمکی بانک بر کنیزکان زدو گفت بدین سوی باز گردید کنیزکان بسوی غرفه از غرفها باز گشته بآن غرفه داخل پس از آن بیرون آمده همی رفتند تا بغرفه معشوقه من برسیدند من از خلیفه شنیدم که میگفت این غرفه از کیست گفتند این غرف از شجرة الدر است خلیفه گفت آواز دهید چون آوازش دادند بیرون آمده قدمهای خلیفه ببوسید خلیفه با و گفت آیا امشب ترا بمی گساری رغبتی هست کنیزک گفت اگر در حضرت تو نباشد و نظر بطلعت تو نکنم امشب بمی خوردن رغبتی ندارم خلیفه بخادم گفت بخازن بگو که فلان عقد بشجرة الدر دهد پس از آن خلیفه او را جواز باز گشتن داد او بغرفه خویشتن باز گشت ناگه کنیز کی در پیش ان جمع که شمعی در دست داشت و پرتو رویش بروشنی شمع غالب بود نزدیک شد و گفت کیست آنگاه مرا گرفته بیکی از حجرهها داخل کرده بمن گفت تو کیستی بتعظیم او زمین ببوسیدم و او را سوگند داده گفتم ای خاتون بمن رحمت آور و از بهر خدا مرا از این ورطه نجات ده پس من از بیم هلاکت بگریستم آن کنیزک گفت شک نیست که تو دزدی گفتم لا والله من دزد نیستم دخترک پرسید حکایت خود را براستی حدیث کن که من ترا امان دهم گفتم من عاشق احمق و نادان هستم که عشق و نادانی مرا بدین ورطه انداخته جواب داد در اینجا بایست تا من بسوی تو باز گردم در حال بسرعت باز آمد و جامه از جامه کنیز کان خود از بهر من بیاورد و آن جامه بمن پوشانید و بمن گفت بر اثر من بیا من در پی او برفتم تا بحجره او برسیدم آنگاه بمن گفت بغرفه اندر آی من بغرفه اندر شدم مرا بر تختی که فرش دیبا بر آن بود بنشانید و بمن گفت بر تو باکی نیست آیا تو ابو الحسن صیرفی نیستی گفتم آری همانم پرسید اگر همانی و دزد نیستی جان در خواهی برد و گرنه هلاک خواهی شد و اگر ابو الحسن خراسانی هستی ایمن باش که بر تو باکی نیست از آنکه تو یار خواهر من شجرة الدر هستی و او از یاد تو بیرون نمیرود و او ما را با خبر کرده که چگونه مال از تو گرفته است با وجود این و دگرگون نگشته و او را در دل آتش عشق فزونتر از آنست که در دل تست و لکن بازگو چگونه بدینمکان آمدی آیا بفرمان او آمده یا بی فرمان او خود را بهلاکت انداخته و قصد تو از وصال او چیست گفتم بخدا سو گندای خاتون من خود خویشتن بورطه انداختم وقصد من از وصل او جز دیدن و حدیث او شنیدن چیزی نیست و خدا گواه منست که هرگز خیال خیانتی با او نکرده ام دخترک جواب داد چون نیت تو این بود خدای تعالی ترا نجات داد و مهر ترا در دل من بینداخت پس از آن با کنیزک خود گفت نزد شجرة الدر شو و باو بگو که خواهرت بر تو سلام میرساند و ترا امشب نزد خود میخواند کنیزک بسوی او رفته بازگشت و جواب داد خدایتعالی از زندگی تو مرا تمتع دهد و مرا فدای تو گرداند اگر مرا جز این وقت میخواندی مجال توقف نداشتم ولیکن امشب صداع بر من چیره گشته آن دخترک بکنیز گفت بسوی او باز گرد و باو بگو ناچار بایدت آمد که با تو مرا سخنی هست آنگاه کنیزک بسوی او روان شد پس از ساعتی آن پری روی بازآمد و او را عارض مانند شب چهارده پرتو همی داد خواهر او پیش رفته او را در آغوش گرفت و من در پستوی بودم بمن گفت ای ابوالحسن بدر آی و دست معشوقه خود را بوسه ده ایها الخلیفه من در حال بیرون آمدم چون آنماه روی مرا بدید خود را بروی من افکنده و مرا بسینه خود گرفت و بمن گفت آنچه بر تو رفته حدیث کن من ماجرای خود و هراس و بیمی که بمن روی داده بود بر وی فرو خواندم گفت این رنجها که از بهر من برده بر من بسی ناهموار بود ولکن المنة لله که عاقبت کار نیکو گشته و بخوشی مبدل گردیده و از همه خوشتر آنکه بحجره خواهر آمده پس از آن مرا گرفته بحجره خویش برد و با خواهر خود گفت من عهد کرده ام که باحرام جمع