پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۷۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۶۹–

بودم که آن دخترک پدید آمد و ساعتی با من در حدیث شد پس از آن گفت پانصد دینار زر از بهر من بشمار خواستم باو بگویم که از بهر چه پانصد دینار دهم ولی عشق و وجد از سخن گفتنم باز داشت ای خلیفه من هر چه بر وی نظاره میکردم عشق من فزونتر میشد و اندام من میلرزید و گونه من زرد میگشت و آنچه میخواستم بگویم فراموش میکردم و چنان میشدم که شاعر گفته

  چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرا از دیدن رویت فروبسته است گویائی  

پس از آن پانصد دینار بوی بشمردم زرها گرفته باز گشت من برخاسته خود در پی او برفتم تا اینکه ببازار گوهریان رسید بدکان یکی از گوهریان ایستاده گردن بندی از او شری کرد در آنجا چشمش بر من افتاده مرا بدید و بمن گفت پانصد دینار از بهر من بشمار چون صاحب دکان مرا بدید بتعظیم من برخاست من با و گفتم گردنبند باو ده که قیمتش بذمت من است دخترک گردن بند گرفته برفت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب نهصد و شصت و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت دخترک گردن بند گرفته برفت من بر اثر او روان شدم تا دخترک بدجله رسید و در زورقی بنشست من خواستم که در برابر او زمین ببوسم او تبسمی کرده برفت من ایستاده برو نظر میکردم تا اینکه بقصری داخل شد چون نیک نظر کردم آن قصر متوکل خلیفه بود آنگاه من بازگشتم و اندوه همه دنیا بر دل من بنشست و او از من سه هزار دینار گرفته بود با خود گفتم این دخترک مال من بگرفت و عقل من ببرد بسا هست که جان من در عشق او تلف شود پس از آن خانه بازگشته تمامت آنچه بر من رفته بود بمادر باز گفتم مادرم گفت ای فرزند زینهار که پس از این بر وی متعرض مشو و گرنه هلاک خواهی شد پس چون بدکان رفتم وکیل من که در بازار عطاران بود نزد من آمد و او مردی بود سالخورد با من گفت ایخواجه چونست که ترا دگرگون همی بینم و از بهر چه اثر حزن در تو آشکار است من تمامت ماجرای خویش با و حدیث کردم او گفت ایفرزند آن دخترک از کنیز کان قصر خلیفه است و خلیفه او را دوست میدارد تو از این مال که داده در گذر و خویشتن باو مشغول مکن و اگر او نزد تو آید باو متعرض مشو و از و بر حذر باش و مرا آگاه کن تا از بهر تو تدبیری کنم و گرنه تلف خواهی شد پس از آن شیخ مرا گذاشته برفت و آتش عشق دخترک در دل من فروزان بود چون آخر ماه شد آن دخترک بسوی من آمد مرا غایت فرح وی داد دخترک گفت از بهر چه در پی من افتادی من با و گفتم فرط عشق و غایت محبت مرا باین کار بداشت پس در برابر او بگریستم او نیز بمن رحمت آورده بگریست و گفت بخدا سوگند آنچه تو در دل داری در دل من هزاز چندانست ولکن حیلتی نیست و جز اینکه در هر یگماه ترا ببینم راهی ندارم پس از آن ورقه بمن داده گفت اینرا بفلان بن فلان بده که او وکیل منست و آنچه درین ورق هست از و بستان من گفتم مرا حاجت بمال نیست زر و مال و تن و جان من فدای تو باد آنگاه دخترک گفت بزودی در کار تو تدبیری کنم که بمن توانی رسید اگرچه من خود برنج اندر افتم پس از آن مرا وداع کرده باز گردید در حال من بسوی شیخ عطار رفته ماجری با و بیان کردم آن شیخ مرا سوی خانه متوکل آورد من دیدم همان قصر است که دخترک در آن قصر اندر شده بود شیخ عطار بحیرت اندر مانده از بهر حیلتی فکرت همی کرد که خیاطی را در برابر منظره که بدجله مینگریست بدید و بمن گفت نزداین خیاط شو و باو بگو که جیب ترا بدو زد و ده دینار زر به او ده من روی بخیاط آورده و دو شقه دیبای رومی با خود برده بخیاط گفتم اینها را از بهر من چهار جامه بریده بدوز چون خیاط از بریدن و دوختن آنها من سه برابر اجرت بوی دادم او دست برده جامها پیش من آورد با و گفتم این جامها را بتو بخشیدم پس ساعتی نزد او بنشستم و جامهای دیگر در نزد او ببریدم و با و گفتم این جامها بیاویزد که هر کس بخواهد اینها را شری کند بفروش خیاط جامهای دوخته بدکان بیاویخت هر کس از قصر خلیفه بیرون میامد و چیزی از آنجامها میپسندید من آنجامه بدو میبخشیدم تا اینکه روزی از روزها خیاط بمن گفت ای فرزند همیخواهم که حدیث خود با من بگوئی از آنکه تو در نزد من صد حله بریده و هر حله از آنها قیمت گران داشته است و تو تمامت آنها را بخشیده این کردار بکردار بازرگانان نمیماند که ایشان از درمی مضایقت کنند مگر سرمایه تو چه مقدار است که چندین بخشش همی کنی تو حدیث خود را براستی با من بگو تا در پدید آوردن مقصود تو بکوشم پس از آن گفت ترا بخدا سوگند میدهم که تو عاشق نیستی گفتم آری خیاط پرسید عاشق کیستی گفتم بکنیز کی از کنیزکان قصر خلیفه عاشقم خیاط گفت نفرین خدا برایشان باد که ایشان مردمان بفریبند پس از آن پرسید آیا تو نام آن کنیزک میشناسی گفتم لا والله گفت صفت آن کنیزک بمن بگو صفت آن کنیزک باو بگفتم خیاط گفت وای بر تو او از مغنیان خلیفه است و خلیفه او را دوست میدارد و لکن او را خادمکی هست من ترا با خادمک او شناسا کنم شاید که آن خادمک سبب رسیدن تو بوی باشد من با خیاط در حدیث بودم که ناگاه خادمکی چون ماه شب چهارده از قصر خلیفه بدر آمد و در برابر من جامهائی که خیاط آنها را از گونه گونه دیباها دوخته بود بدید آن خادمک چشم بدان جامها نهاده در آنها تامل میکرد تا اینکه بمن نزدیک شد من بر پای خاسته او را سلام دادم پرسید تو کیستی گفتم مردی ام بازرگان پرسید این جامها میفروشی گفتم آری پنج جامه بگرفت و گفت این پنجرا قیمه چند است گفتم آنها از من بتو هدیتی است تا درمیان من و تو رابطه مودت باشد خادمک را فرحی بی اندازه روی داد آنگاه من بخانه آمدم و جامه که با گوهر و یاقوت مرصع بود و سه هزار دینار قیمة داشت بسوی او بردم و جامه بوی هدیت کردم او هدیت من قبول کرده مرا در قصر بحجره برد و نام من باز پرسید گفتم من مردی ام بازرگان گفت از کار تو بریب اندر شدم گفتم بهر چه بریب اندر شدی جوابداد از آنکه مال بسیار بمن بخشیدی من چنان میدانم که تو ابوالحسن خراسانی صیرفی هستی