نمی کرد خداوند خانه نمیدانست که در خانه او کیست پس خلیفه با خداوند خانه گفت آیا تو شریف هستی آنمرد جواب داد لا و الله ایخواجه من از فرزندان بازرگانانم و در میان مردم بابو الحسن علی بن احمد خراسانی معروفم خلیفه باو گفت آیا مرا میشناسی گفت ایخواجه بخدا سوگند مرا معرفت بهیچ یک از شما خواجگان نیست ابن حمدون گفت ایمرد این خلیفه معتضد بالله است در حال آنمرد برخاسته در برابر خلیفه زمین ببوسید و از بیم همی لرزید و گفت ایها الخلیفه ترا بپدران پاکت سوگند میدهم که اگر از من تقصیری در حضرت تو رفته باشد بر من ببخشای خلیفه گفت اکرامی که تو از بهر ما کردی اندازه نداشت اما چیزی از تو مرا ناخوش آمد اگر تو حدیث براستی گوئی از من نجات یابی و اگر حقیقت حال با من نگوئی ترا بحجتی واضح بگیرم و ترا عتابی کنم که کسی را چنان عذاب نکرده باشم آن جوان گفت معاذ الله که دروغ گویم ایها الخلیفه چه چیز از من ترا ناخوش آمد خلیفه گفت من از وقتی که بخانه تو اندر آمده ام مرا چشم بحسن این خانه و خوبی ظرفها و فرشهای اینجاست ولی بر همۀ اینها نام جد خود متوکل علی الله را نقش گشته میبینم آنجوان گفت آری ایها الخلیفه کسی را قدرت آن نیست که جز راستی در خدمت تو سخن بگوید آنگاه خلیفه او را جواز نشستن داد خداوند خانه بنشست خلیفه گفت حدیث با من بازگوی جوا بداد ایها الخلیفه بدانکه در بغداد از من و پدر من توانگرتر کسی نبود و پدرم در بازار صرافان و عطاران و بزازان دکانها داشت و در هر دکان وکیلی گذاشته و از همه گونه بضاعت فروچیده بود و در بازار صیرفیان در داخل دکان حجره داشت که در آنجا بخلوت می نشست و دکه مخصوص بیع و شری بود و پدرم با آن همه خواسته بیکران جز من پسری نداشت چون او را مرگ در رسید مرا نزد خود خوانده مادر مرا بمن سپرد و مرا بپرهیزکاری وصیت کرد پس از آن در گذشت و خلیفه را عمر و دولت پاینده باد آنگاه من مشغول لذتها شدم از بهر خود صدیقان گرفتم ولی مادر مرا از این کار نهی میکرد و ملامتم میگفت من سخن او نمی پذیرفتم تا همه مال من برفت آنگاه عقار و ضیاع فروختم جز خانه که در آنجا مسکن داشتم چیزی نماند و آنجا خانه ای بود خوب ایها الخلیفه من با مادرم گفتم همی خواهم که اینخانه بفروشم مادر گفت اگر اینخانه بفروشی جای نشستن نخواهی یافت و در میان مردم رسوا خواهی شد من گفتم ای ما در قیمت اینخانه پنج هزار دینار است از قیمت او بهـزار دینار خانه شری کنم و با باقی آن بتجارت مشغول شوم مادرم گفت آیا خانه را باین قیمت بمن میفروشی یا نه گفتم آری میفروشم در حال صندوقی در آورده او را بگشود و ظرفی از آهن چینی بدر آورد که در آن ظرف پنج هزار دینار بود چون آن مال بدیدم گمان کردم که آن خانه پر از زر شد مادرم گفت ای فرزن گمان مکن این مال مال پدر تو است بخدا سوگند من این مال را از پدر خود از برای وقت حاجت ذخیره کرده بودم ایها الخلیفه من آن مال از مادر خود گرفته بکردارهای ناصواب خویش باز گشتم و با یاران بخوردن و نوشیدن بنشستم تا اینکه پنج هزار دینار تمام شد و از مادر پند نپذیرفتم و با و گفتم نمی خواهم که خانه را بفروشم مادرم گفت ای فرزند من ترا از فروختن آن نهی کردم از آنکه میدانستم تو بخانه محتاج هستی و بدین سبب من قیمت آن را بتو دادم اکنون چگونه او را توانی فروخت من با و گفتم سخن بر من دراز مکن ناچار خانه را بایدم فروخت مادرم گفت تو خانه را به پانزده هزار دینار بمن بفروش بشرط اینکه کارهای ترا من خود مباشر شوم من خانه را بآن قیمت و با آن شرط بفروختم آنگاه و کیلهای پدر مراحاضر آور و ببر یکی از ایشان هزار دینار بداد و مال را زبر دست خود گرفت و خود بداد و ستد مشغول شد و پارۀ از آن مال بمن داد که باو تجارت کنم و بمن گفت تو در دکان پدرت بنشین من آنچه مادرم گفته بود چنان کردم و بحجره که در بازار صرافان بود بیامدم و نشسته ببیع و شری مشغول شدم و یک بر ده سود کردم تا آنکه مال من بسیار شد چون مادرم حالت من نگو یافت آنچه که در نزد خود از زر و گوهر و معدنیات ذخیره داشت بر من آشکار کرد حالت روز بروز بهتر و نیکوتر شد تا اینکه عقار وضیاع من یمن بازگشت و حالم چنان شد که بود و دیرگاهی بد انحالت بودم وکیلهای پدرم نزد من آمدند من سرمایه ها بایشان دادم پس از آن حجره دیگر بدرون دکان ساختم ایها الخلیفه بعادت خویشتن در حجره نشسته بودم که ناگاه کنیز کی در آمد که از او نیکو تر چشم کسی ندیده بمن گفت این حجره ابوالحسن خراسانی است گفتم آری گفت ابوالحسن در کجاست گفتم من ابو الحسنم ولکن ایها الخلیفه مرا از حسن و جمال او عقل بزبان رفت و هوشم بپرید پس آن دخترک نشست و بمن گفت غلام خود را بگو که سیصد دینار زر بمن بشمارد من بغلام گفتم که آن مقدار زر بوی شمار آن دخترک زرها گرفته بازگشت و مرا عقل با او برفت غلام من گفت آیا تو این دختر میشناسی گفتم لا والله غلام گفت از بهر چه نشناخته زرش دادی گفتم بخدا سوگند مرا حسن و جمال او چنان خیره و حیران کرد که سخن خویش ندانستم آنگاه غلام برخاسته بی آنکه مرا آگاهی باشد در پی آن دخترک روان شد پس از ساعتی گریان گریان بازگشت و در روی او اثر ضربتی بود گفتم ای غلام ترا چه روی داد گفت در پی آندخترک بیفتادم تا منزل او بشناسم آن ماه روی رفتن من بدانست بسوی من باز گشته با ضربتی مرا مجروح کرد و نزدیک بود که چشم من تلف شود ای خلیفه جهان من یک ماه بانتظار او نشسته آن دخترک را ندیدم و در عشق او شکیبائی من تمام شد تا اینکه آخر ماه رسید ناگاه آن دخترک در آمد و بر من سلام کرد من از فرح پریدن گرفتم دخترک حالت من بپرسید و گفت شاید تو با خود گفتی که این محتاله بود که مال من گرفته برفت من گفتم بخدا سوگند ای خاتون مرا زر و مال و تن و روان از آن تست آنگاه نقاب از رخ برکشید و از بهر راحت بنشست و او را سر و گردن بحلی و حلل آراسته بود پس از آن بمن گفت سیصد دینار از بهر من بشمار من دینارها شمردم او زر از من گرفته بازگشت من بغلام گفتم بر اثر او برو غلام بر اثر او رفته بازگشت ولی مبهوت بود دیرگاهی گذشت آندخترک باز نیامد روزی از روزها نشسته
برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۷۲
ظاهر