پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۶۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۵۹–

در نزد او بیچیز شود او را سه روز مهمان کرده پس از آن بیرون کند ولکن تو راز پوشیده دار تا من وصل را حیلتی کنم که محبت تو در دل من بسیار است و بدانکه همۀ مال پدر من در زیر دست منست و پدرم مقدار مال خود نداند من هر روز بدره که پانصد دینار باند بتو دهم و تو او را بپدر من بده و بگو پانصد دینار روز بروز میدهم چون تو بدره باو دهی او بدره بمن خواهد سپرد روز دیگر نیز من بدرۀ دیگر دهم و پیوسته باین حیلت عمر بگذاریم ابها الخلیفه چون من این سخن بشنیدم شکر او بجا آوردم و دست او را بوسه دادم و تا سه سال بدینموال در نزد او بماندم و از حال او عیشی تمام داشتم اتفاقاً روزی از روزها آن دخترک کنیز خود را سخت بیازرد کنیزک گفت بخدا سوگند بدینسان که تو مرا آزردی من دل ترا بیازارم در حال کنیزک برخاسته بسوی پدر پری پیکر رفت و پدر او را از کار ما آگاه کرد طاهر بن علا برخاسته نزد من آمد و من با دختر او نشسته بودم با من گفت ای فلان گفتم لبیک گفت عادت ما اینست که اگر بازرگانی در نزد ما بی چیز شود سه روز او را مهمان کنیم تو یک سال است در نزد ما خورده و نوشیده و آنچه دلت خواسته همان کرده آنگاه رو بغلامان کرده گفت جامه از این بر کنید غلامان جامه از من کنده جامه که پنج درم قیمت داشت بمن پوشانیدند و ده درم سیم بمن داده با من گفت خاطر تو نگاه داشته ترا نزدم و دشنامت ندادم ولکن بیرون شو و از پیکار خویش رو اگر در این شهر بمانی خونت بهدر خواهد رفت ایها الخلیفه من با دل پریشان و دماغ مالیده بیرون آمدم و نمی دانستم که بکدام سو روم هزاران اندوه در دل من فرود آمد و با خود گفتم چگونه میشود که با هزار هزار دینار زر بسوی این شهر بیایم و تمامت آنها در خانه این شیخ پلید تلف کنم و از آن پس با خاطر شکسته و تن برهنه از نزد او بیرون روم پس سه روز در بغداد اقامت کردم و خوردنی و نوشیدنی نچشیدم در روز چهارم سفینه دیدم که بسوی بصره روانست در آن سفینه نشسته ببصره رفتم و ببازار داخل شدم و بغایت گرسنه بودم مردی بقال مرا بدید برخاسته در آغوشم گرفت که او با من و پدر من شناسا بود پس از آن بقال حالت من باز پرسید من تمامت حکایت با او حدیث کردم جواب داد بخدا سوگند این کارها بکار خردمندان نمی ماند اکنون که این ماجری بر تو رفته چه در دل داری و چه خواهی کرد گفتم ای عم نمیدانم چه کار کنم جواب داد در نزد من می نشینی که خرج ودخل مرا بنویسی و هر روز ده درم بتو دهم و خوش و پوشش تو بذمت من باشد من گفتم آری چنین کنم ایها الخلیفه یک سال نزد او نشستم تا یک صد دینار پدید آوردم آنگاه در کنار دریا غرفه کرایه کردم که شاید یکی کشتی بیاید و بضاعتی در آن کشتی باشد و من با آن زرها بضاعت شری کرده بسوی بغداد روم و پیوسته در این خیال بودم که روزی کشتی ها بیامدند و بازرگانان از بهر شری رو بکشتی ها نهادند من نیز با ایشان روان شدم چون بخداوند کشتی رسیدیم غلامان را گفتند بساط حاضر آورید غلامان بساط بگستردند و انبانی از خرجین بدر آودند و انبان گشوده آن چه در انبان بود ببساط فرو ریختند و از خوبی گوهرها و لؤلؤها و مرجان و یاقوت و عقیق که در انبان بودند چشم نظارگیان خیره ماند و عقول حیران شد. چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصدو پنجاه و یکم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت آن جوان قضیه بازرگان بیان کرد پس از آن گفت ایها الخلیفه بازرگانان در قیمت زبان گشوده همی فزودند تا اینکه بچهار صد دینار رسید خداوند انبان را با من سابقة الفتی بود بمن گفت چرا سخن نمی گولی گولی و مانند بازرگانان بقیمت نمی افزایی گفتم ای خواجه بخدا سوگند در نزد من از مال دنیا جز یکصد دینار نمانده این سخن بگفتم و از خجلت سرشک از دیده روان ساختم آن بازرگان بسوی من نظاره کرده حالت من بر او دشوار نمود آنگاه گفت ای بازرگانان گواه باشید که من آنچه گوهر و یاقوت و مرجان درین انبان دارم بیکصد دینار باین جوان فروختم و حال آنکه من میدانم که قیمت آنها چندین هزار دینار است و لکن آنها هدیتی است از من بسوی او پس خرجین و انبان و تمامت آن گوهرها بمن داد و من و حاضران اورا ثنا خواندیم و شکر گزاردیم در حال من آن گوهرها گرفته بسوی بازار گوهریان رفتم و در آنجا ببیع و شری بنشستم و از جمله آن گوهرها یک قرص تعویذی از صنعت استادان که بوزن نصف رطل بود در میان گوهرها دیدم که رنک سخت سرخ داشت و سطری چند مانند پای مورچه بر آن نقش کرده بودند ولی من منفعت او را نمی دانستم پس من تعوید را بدلال دادم دلال او را گردانیده بسوی من بازگشت و گفت هیچ کس ده درم بیشترش نمیدهد من گفتم باین قیمت ها نخواهم فروخت دلال او را بدا من من انداخته بازگشت پس از آن روز دیگر آن تعویذ بدلال دادم قیمت آن بپانزده درم رسید من خشمگین گشته او را از دلال گرفته میان بساط انداختم تا اینکه روزی از روزها نشسته بودم که مردی پدید آمد و مرا سلام داد و بمن گفت اگر دستوری دهی ضاعتهای ترا این سو و آنسو کرده ملاحظه کنم ایها الخلیفه من او را جواز دادم ولی از کسادی آن تعویذ خشمگین بودم چون آن مرد بضاعتهای من نیک بدید جز آن قرص تعویذ چیزی نگرفت و لکن او را بدست گرفته ببوسید و حمد خدا بجا آورد پس از آن گفت ای خواجه اینرا میفروشی یا نه مرا خشم زیاده گشت گفتم آری قیمت آن از من پرسید گفتم چند میدهی جواب داد بیست دینار میدهم گمان کردم که مرا استهزا میکند گفتم از پیکار خویش شو گفت پنجاه دینار همی دهم من جواب نگفتم گفت هزار دینار همی دهم ایها الخلیفه او هر چه بقیمت بیفزود من جواب نمیدادم او از سکوت من همی خندید و میگفت چرا جواب نمی گوئی من میگهم از پیکار خود شو و همی خواستم که از غایت خشم با او جنک کنم او هزار هزار می افزود و من جواب نمیدادم تا اینکه گفت به بیست هزار دینارش میفروشی یا نه مرا گمان این بود که استهزا کند آنگاه مردمان گرد آمده مرا بفروختن ترغیب میکردند تا اینکه من با و گفتم ایا قصد تو شری کردن است یا مرا