پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۶۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۶۰–

استهزا میکنی او گفت قصد تو چگونه است آیا خواهی فروخت یا مرا استهزا میکنی گفتم بخدا سوگند خواهمش فروخت آنرد گفت سی هزار دینار از من بگیر و صیغه بخوان من حاضران را گفتم گواه باشید و لکن بشرط آنکه مرا از سود این تعویذ و خاصیت آن آگاه کند آن مرد گفت تو بیع بگذران من ترا از خاصیت آن باخبر کنم انگاه من صیغه بخواندم در حال مرد زر بیرون آورده بشمرد و تعویذ گرفته در جیب گذاشت و حاضران را گواه گرفت پس از آن روی بمن کرده گفته ای مسکین اگر بیع نمیگذراندی و ساعتی پایداری میکردی من تا بهزار هزار قیمت او را میافزودم ایها الخلیفه من چون سخن او بشنیدم خون روی من برفت و زردی بر روی من چیره شد و این زردی که در روی من همی بینی از آنروز است پس من بآن مرد گفتم که سبب هزار هزار دادنت چیست و این تعویذ را منفعت کدام است آن مرد گفت بدانکه پادشاه هند دختری دارد که خوبرو تر از او کسی ندیده و اورا جنون عارض گشته بود پادشاه تمامت طبیبان و کاهنان و خداوندان علم را حاضر آورد هیچ کس ناخوشی او نتوانست برداشت من در مجلس حاضر بودم گفتم ای ملک من مردی را میشناسم که سعد الله با بلی نام دارد و در روی زمین از او داناتر نیست اگر این رای ملک صواب بیند مرا بسوی او فرستد ملک جواب داد بسوی اوشو من گفتم قطعه عقیق از بهر من حاضر آورید در حال قطعه عقیق بزرک حاضر آوردند با صدهزار دینار و هدیتهای گرانمایه من آنها را گرفته روی بشهر بابل نهادم و از شیخ جویان شدم مرا بشیخ دلالت کردند من یک هزار دینار با هدیتها بشیخ دادم شیخ آنها را از من بگرفت و قطعه عقیق از من بخواست و حجاری حاضر آورد و این تعویذ بساخت و شیخ هفت ماه در ستارگان همی نگریست تا اینکه وقتی از برای نوشتن این خطها برگزید و در آنوقت این طلسمها که درو می بینی نقش کرد من او را بنزد ملک هند آوردم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب نهصدو پنجاه و دوم برآمد

گفت ی ملک جوانبخت چون او را بدختر آویختند در حال دختر به عافیت اندر شد و او را با چهار زنجیر بسته بودند و هر شب چهار تن کنیزکان در نزد او می خفتند علی الصباح هر چهار کنیز را کشته می یافتند از وقتی که تعویذ بروی آویختند حالت او به شد و از ناخوشی عافیت یافت ملک را فرح سخت روی داده خلعتی فاخر و مالی بسیار به من عطا کرد پس از آن تعویذ را در گردن بند دخترک بنشاندند اتفاقا روزی از روزها دختر ملک با کنیزکان از بهر تفرج دریا در کشتی نشستند دختر ملک با کنیزکان ملاعبت میکرد کنیزی را دست بگردن بند او برآمد رشته آن بگسیخت و این تعویذ در دریا افتاد دختر ملک رافی الحال ناخوشی عود کرد ملک را حزن و اندوه بی نهایت روی داد و مالی بسیار بمن عطا کرده گفت بسوی همان شیخ رو تا تعویذی دیگر نقش کند من بسوی شیخ رفته او را مرده یافتم بسوی ملک بازگشته او را آگاه گردم ملک ده تن از خاصان خود با من همراه کرده در شهرها همی گردیدم که از بهر دختر ملک معالجتی کنم منت خدای را که علاج او را در نزد تو یافتم ایها الخلیفه آن مرد تعویذ از من گرفته روان شد و سبب زردی گونه من همین بود پس از آن من مالهای خود برداشته ببغداد آمدم و در همان خانه ساکن گشتم بامدادان جامه فاخر پوشیده بسوی خانه طاهر بن علا روان شدم که شاید معشوقه خود را باز بینم در این مدت محبت او در دل من زیاده میشد پس چون بخانه او رسیدم منظره را دیدم که ویران کشته با غلامکی گفتم شیخ را چه روی داد جواب داد ای برادر سالی از سالها مردی بازرگان که ابوالحسن عمانی نام داشت بنزد شیخ آمد و دیر گاهی با دختر او بسر برد پس از آنکه مال بازرگان تمام شد شیخ او را شکسته خاطر از خانه خود بیرون کرد و دختر شیخ از محبتی که بآن داشت رنجور شد و بحالت مرگ در رسید پدرش سبب ناخوشی او بدانست رسولان بشهر ها فرستاده گفت هر کس او را باز آوردد، هزار دینار بوی بدهم کسی تاکنون اثری از او نیافت ولی دختر ک بمرک نزدیک است گفتم پدر دخترک را حالت چونست آن غلام جواب داد همه کنیزکان را بفروخت پس من باغلام گفتم اگر میخواهی ترا بابی الحسن عمانی دلالت کنم در پای من افتاد و مرا سو گند داد من گفتم بنز د پدر دخترک شو و او را بشارت گوی که ابوالحسن عمانی بر در ایستاده است آن غلام بسرعت برفت پس از ساعتی با شیخ طاهر بن علا باز آمد چون شیخ مرا بدید بخانه خود بازگشت و آن مرد را ده هزار دینار زر داده او را باز گردانید آن مرد بمن دعا گفته برفت آن شیخ بیرون آمده مرا در آغوش گرفت و بگریست و پرسید در این مدت غیبت در کجا بودی که دختر مرا از دوری تو کار بهلاکت کشید پس مرا با خویش بخانه اندر برد آنگاه سجده شکر بجا آورد و گفت حمد خدای را که مرا از ملاقات خود مسرور ساختی پس از آن نزد دختر خود رفته گفت ای دختر خدا ترا از این رنجوری خلاصی داد دختر گفت ای پدر من تا روی ابوالحسن نبینم از رنجوری خلاص نخواهم شد شیخ پرسیدای دختر اگر لقمه طعام خوری و بگرما به اندر شوی ترا با او جمع آورم دخترک پرسید آیا این سخن راست گفتی شیخ جواب داد بخدا سوگند جز راستی سخن نگفتم دختر گفت اگر روی او را ببینم حاجت بچیز خوردن نباشد آنگاه شیخ با غلامک گفت ابوالحسن را حاضر آور من با غلام بخانه داخل شدم چون دخترک مرا بدید بیخود گشت چون بخود آمد این بیت برخواند

  در نو میدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است  

پس از آن درست بنشست و گفت ای خواجه بخدا سوگند گمان نداشتم که روی ترا ببینم پس از آن مرا در آغوش گرفته بگریست و گفت ای ابوالحسن اکنون بخورم و بنوشم در حال طعام و شراب حاضر آوردند ایها الخلیفه من دیرگاهی در نزد او بودم تا اینکه حالتش بهتر شد و بحال خویشتن بازگشت پس از آن پدرش قاضی و گواهان را حاضر آورده او را بمن تزویج کرد و ولیمهای بزرگ داد آنجوان چون بدینجا رسانید از نزد خلیفه برخاسته بدرون شد پسری بدیع الجمال با خویشتن باز آورد و بآن پسر گفت در پیش خلیفه زمین بوسه ده آن پسر زمین بوسه داد خلیفه از حسن و جمال آن پسر شگفت ماند و با جماعتی که با او بودند بدار الخلافه بازگشت و گفت ایجعفر غریبتر از این چیزی ندیده و نشنیده بودم آنگاه مسرور خادم را فرمود