بر خوردار باشم شیخ گفت جای در چشم من داری ولکن ایفرزند در نزد من کنیزکان خوبرو بسیارند بعضی از ایشان شبی بده دینار و بعضی شبی بچهل دینار و پارۀ در هر شبی بیشتر از چهل دینارند تو هر کدام که خواهی اختیار کن گفتم از آنانکه شبی بده دینارند اختیار کنم پس سیصد دینار از بهر یکماه بشیخ بشمردم شیخ مرا بغلامی سپرد غلام مرا بگرمابه که در آن قصر بود برد و خدمت نیکو از بهر من بجای آورد پس از آن مرا از گرمابه بسوی مقصوره برده در بکوفت کنیز کی بدر آمد غلام با و گفت مهمان خود را بگیر آن کنیزک باجبین گشاده تبسم کنان مرا گرفته بخانه منقش داخل کرد من در آن کنیز تأمل کرده عارض او را مانند بدر تمام دیدم و دو تن کنیزکان در خدمت او بودند که بزهره و مشتری میمانستند پس از آن کنیزک نشسته مرا در پهلوی خود بنشاند و طعام خواست کنیزکان خوانی که گونه گونه خورشها در وی بود بنهادند چون خوردنی بخوردیم خوان برداشته و مائده شراب بگستردند و نقل و می و ریحان فروچیدند من یکماه بدینسان با آن ماهروی بسر بردم پس از یکماه بگرما به رفته بسوی شیخ باز آمدم و باو گفتم ایشیخ کنیز کی میخواهم که یک شب او بیست دینار باشد شیخ گفت زر بیاور من بمنزل رفته زر بیاوردم و ششصد دینار از بهر یکماه او بشمردم آنگاه غلامی را آواز داده گفت خواجه خود را بگرمابه اندر بر غلامک مرا بگرما به برد و چون بیرون آورد بدر قصر بایستاد و در بکوفت کنیز کی بدر آمد غلام گفت مهمان خود را در یاب آن کنیزک با طوارهای خوش مرا ملاقات کرد و مرا بغرفة برده در صدر بنشاند آنگاه خوردنی بخواست خوانی پر از همه گونه طعامها بنهادند خوردنی بخوردیم پس از آن کنیزک عود گرفته این دو بیتی برخواند
| گر دست دهد ز مغز گندم نانی | وز می دومنی ز گوسفندی رانی | |||||
| با ماه رخی نشسته در و یرانی | عیشی است که نیست حد هر سلطانی | |||||
من یکماه در نزد آنماه روی بعیش و نوش بسر بردم پس از آن بسوی شیخ آمده با او گفتم کنیز کی را که یک شب آن چهل دینار باشد همی خواهم شیخ گفت زر بده من هزار و دویست دینار از بهر یکماه بشمردم مرا بسوی کنیز کی بفرستاد من در نزد آن بدیع الجمال یکماه بسر بردم پس از آن نزد شیخ شدم و آن وقت هنگام شام بود قیل و قال بسیار و آوازهای بلند شنیدم و حادثه از شیخ جویان شدم شیخ بمن گفت امشب در نزد ما مشهور ترین شبهاست و در این شب همه مردمان با یکدیگر بتفرج شوند اگر میخواهی بفراز بام رفته بایشان تفرج کن من در حال بفراز بام در آمده پرده آویخته یافتم و در پشت پرده مکانی دیدم وسیع که فرشهای حریر در آن مکان گسترده بودند و در آنجا دختر کی بود بدیع الجمال که هوش از نظار گیان میر بود و در پهلوی او پسری قمر منظر بود که هر دو دست در گردن یکدیگر داشتند و یکدیگر را همی بوسیدند ایخلیفه من چون ایشان را دیدم نتوانستم بخویشتن مالک شوم و ندانستم که من در کجا هستم پس چون از بام فرود آمدم از کنیزکی که من در نزد او بودم دخترک را جویان شدم و صفت دخترک با و گفتم او سؤال کرد ترا با آن دخترک چه کار است گفتم بخدا سوگند او عقل من در ربوده آن کنیزک تبسمی کرده گفت ای ابوالحسن این دخترک که دیدی دختر طاهر بن علاست و او خاتون ماست ما همه کنیزکان او هستیم ای ابوالحسن آیا میدانی که شب و روز او چند دینار است گفتم لا والله نمیدانم آن کنیزک گفت شب وروز او پانصد دینار است و از او حسرتها در دل ملوک است من با خود گفتم بخدا سوگند بروم و همه مال خود از بهر این دختر ک میاورم پس آن شب را با اندوه و محنت و بیداری بروز آوردم چون با مداد شد بگر ما به رفته جامه فاخر پوشیدم و بنزد پدر آن دخترک آمده با او گفتم ایخواجه دختری همی خواهم که شب او پانصد دینار باشد گفت زر بشمار من پانزده هزار دینار یکماه اول را بشمردم زرها از من گرفته با غلامکی گفت اینرا نزد خاتون خود حاضر کن غلام مرا گرفته بوی خانه آورد که از آنخانه ظریفتر در روی زمین خانه ندیده بودم چون بخانه اندر شدم همان دخترک را نشسته یافتم ایها الخلیفه از دیدن او عقلم برفت و هوشم بپرید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب نهصد و پنجاهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت آنجوان با خلیفه گفت ایها الخلیفه آندخترک را دیدم که بماه شب چهارده همی مانست و بدانسان بود که شاعر گفته
| سنبل و سوسن نمود از زلف و عارض یار من | سنبلی بس با بلا و سوسنی بس با فتن | |||||
| سوسن از سیم سپید و سنبل از مشک سیاه | در سپیدی صد ملاحت در سیاهی صد شکن | |||||
| نور و زیب از قد و روی او همی خواهند وام | جرم ماه اندر سپهر و شاخ سرو اندر چمن | |||||
شاعر دیگر نیز گفت
| مشتری روی منا گر مشتری بیند ترا | مشتری گردد بدیده دیدنت را مشتری | |||||
| جا دوان چشمت آموزدهمیشه جادوی | دلبران زلفت آموزد همیشه دلبری | |||||
پس من بآن دخترک سلام دادم او مرحبایی زد و دست مرا گرفته در پهلوی خود بنشاند و از غایت اشتیاق بیم از هنگام جدائی کردم و سختیهای دوری بخاطر آورده این بیت بخواندم
| مرا خیال فراقت همی برد از یاد | همه خوشی و همه راحت زمان وصال | |||||
پس از آن طعام خواست چهار تن کنیزکان نار پستان خوان در برابر ما بنهادند و همه گونه خوردنی و حلوا و نقل و می و ریحان چندانکه سزاوار ملوکست فرو چیدند ما طعام خورده بمی گساری بنشستیم آنگاه کنیز کی کیسة حریر بیاورد دخترک کیسه گرفته عود از آن بدر آورد و تارهای او استوار کرد و این دوبیت برخواند
| تا دستها کمر نکنی بر میان دوست | بوسی بکام دل نزنی بر دهان دوست | |||||
| دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست | سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست | |||||
ایها الخلیفه من دیر گاهی بدینحالت در نزد او بودم تا اینکه همه مال من تلف شد آنگاه من جدائی او را بخاطر آورده سرشک از دیده روان ساختم دخترک پرسید ایجوان از بهر چه گریانی گفتم ایخاتون از روزی که نزد تو آمده ام پدرت هر شبی پانصد دینار از من گرفته اکنون مرا مالی نمانده و شاعر راست گفته است
| عزیزی تا که داری زر و دینار | چو دینارت نماند آنگه شوی خوار | |||||
دخترک گفت پدر مرا عادت اینستکه اگر بازرگانی