پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۲۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۲۵–

بماتم او بنشستند و از بهر او محزون شدند و بیشتر حزن ایشان بسبب این بود که کسی چون او عادل و نیکو سیرت نبود که قائم مقام او شود پس غرابان همگی جمع آمدند که کسی را در میان خود امیر گردانند تا بریاست و سیاست ایشان قیام کند طایفه از آنها غرابی را برگزیده گفتند که این شایسته است که ما را پادشاه شود طایفه دیگر او را نخواستند و در میان ایشان بدین سبب نفاق و جدال روی داد و فتنه بزرک بر پا شد و همگی متفق گشتند و عهد کردند که آنشب را بخوابند و بامدادان هیچیک از آنها بطلب معیشت بیرون نرود و در هنگام دمیدن صبح در یکجا جمع آمده بودند که ناگاه شاهینی بپرواز آمد ایشان گفتند یا ابوالخیر ترا بپادشاهی خویش برگزیدیم تا در کارهای ما نظر کنی شاهین سخن ایشان بپذیرفت و بایشان گفت از من خوبیهای بزرگ بشما خواهد رسید پس از آنکه غرابان شاهین را امیر خود گرفتند همه روزه در وقتی که غرابان بگردیدن و دانه و آب پدید آوردن میرفتند او یکی از آنها را تنها بدست آورده دماغ و چشمان او را میخورد و باقی آن را دور میانداخت و همواره شاهین را کار بایشان همین بود تا اینکه غرابان از کار او آگاه شدند و بیشتر یاران خویش را کشته یافتند آنگاه هلاک را یقین کردند و با خود گفتند چکار کنیم که بیشتر یاران ما هلاک شدند و بزرگان ما کشته گشتند اکنون ما را سزاوار اینست که جانهای خویش نگاه داریم پس چون با مداد شد کلاغان از شاهین بگریختند و هر یکی بسوئی پراکنده شدند ایملک ما را نیز بیم از آن بود که جز تو دیگری بر ما پادشاه شود و لکن خدایتعالی باین نعمت بزرک برما منت نهاد فتبارک الله العظیم وله الحمد پس از آن وزیر ششم برخاسته گفت ایها الملک خدایتعالی در دنیا و آخرت بعزت تو بیفزاید و پیشینیان گفته اند که هر که نماز کند و روزه گیرد و بحقوق والدین قیام نماید و در میان رعیت بعدل و انصاف حکم کند او پروردگار خود را ملاقات کند در حالتی که خدایتعالی از و خشنود باشد و تو ایملک در میان ما بعدل و انصاف حکم کرده و بما حسن اخلاق بکار برده و از خدا همی خواهیم که صواب تو جزیل گرداند و احسانهای ترا پاداش نیکو دهد ایملک آنچه آنوزیر دانا گفت شنیدی که ما را بیم بود از فقدان ملک و نبودن ملک دیگر که در حسن اخلاق و عدل و انصاف مانند ملک نباشد پس از ملک اختلافات ما بزرک شود و بسبب اختلاف بلاها بر ما روی دهد و در آن وقت مارا فرض باشد که تضرع وزاری کرده از بهر ملک پسری نیک بخت از خدا بخواهیم که پس از ملک وارث مملکت شود و بسا هست چیزی را که انسان دوست میدارد و عاقبت آن را نداند و انسان را نشاید که از خدا بخواهد که عاقبت آن را نداند زیرا که بسا هست ضرر آن چیز از منفعت او از بهر سائل نزدیکتر باشد آنوقت هلاک انسان در مطلوب خواهد بود و بر وی خواهد رسید آنچه که بمار گیر و زن و فرزندان او رسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون دب نهصد و هفتم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت ملک پرسید چونست حکایت او وزیر جواب داد ایملک مردی بود مارگیر که مار نگاه میداشت و او را صنعت همین بود و در خانه سبدی داشت بزرگ و در آن سبد مار گذاشته بود زن و فرزندان او بر آن مارها آگاهی نداشتند و همه روزه آن مرد مارگیر آنهارها بر داشته در شهر همی گشت و او را پیوسته کار همین بود و خانگیان خود را از آنچه در سبد میگذاشت آگاه نمیکرد اتفاقاً روزی از روزها بعادت معهود بخانه بازگشت زن پرسید در این سبد چیست آن مرد گفت مقصود ازین پرسش چیست مگر در نزد شما توشه کم است به هر چه خدایتعالی داده قانع شو و از چیز دیگر سؤال مکن زن مارگیر لب از پرسش فرو بست و با خود گفت ناچار باید من این سبد تفتیش کنم و آنچه درو هست بدانم فرزندان خود را آگاه کرد که ایشان از آنچه در سبد است جویان شوند و در سؤال اصرار کنند کودکان نیز چنان پنداشتند که در آن سبد خوردنی هست و از پدر تمنا کردند که آنچه درین سبد است بدیشان بنماید پدر ایشان را از آن سؤال منع کرد دیرگاهی کودکان مارگیر را کار همین بود و ما در نیز ایشان را بپرسش ترغیب میکرد پس از آن کودکان با مادر اتفاق کردند که خوردنی نخوردند و نوشیدنی ننوشند تا اینکه پدر سید از بهر ایشان بگشاید اتفاقاً شبی از شبها مارگیر حاضر شد و خوردنیهای بسیار بیاورد و فرزندان خود را از بهر خوردن نزد خود خواند ایشان از خوردن امتناع کردند و خشمگین نشستند پدر با ملاطفت و سخنان فرم بایشان گفت هر چه میخواهید از خوردنی و نوشیدنی بمن بگوئید تا من از بهر شما حاضر آورم کودکان گفتند ای پدر ما از تو هیچ نمیخواهیم مگر اینکه این سبد بگشائی و آنچه درو هست بما بنمائی و گرنه خویشتن را هلاک کنیم پدر بایشان گفت ایفرزندان من آنچه درین سبد هست سودی بشما نخواهد داد بلکه گشودن آن ضرر شماست در آن هنگام قهر و خشم آنها زیاد شد پدر چون حالت ایشان بدید ایشانرا بترسانید و بایشان گفت اگر از این حالت باز نگردید شما را بیازارم از سخنان پدر رغبت ایشان زیادت گشت آنگاه مرد مارگیر خشم آورده عصا بر گرفت که ایشان را بزند ایشان از پیش پدر بگریختند و سبد در آنوقت در خانه حاضر بود و مارگیر آنرا در مکانی پنهان نکرده بود زن مارگیر چون شوهر را بکودکان مشغول دید و خانه را خلوت یافت سر سبد بگشود تا آنچه در سبد هست نظاره کند ناگاه ماران از سبد بدر آمدند در حال زنرا گزیده بکشتند و پس باین سوی و آنسوی همیگشتند تا اینکه بجز مار گیر خورد و بزرگ آن خانه را هلاک کردند مارگیر خانه گذاشته بیرون آمد ایملک نیکبخت انسان نباید چیزی بجز آنکه خدایتعالی خواسته است تمنا کند بلکه باید بهرچه خدایتعالی مقدر کرده خشنود باشد ایملک اینک خدایتعالی از وجود این پسر پس از نومیدیهای بسیار چشم ترا روشن کرده و دل ترا خشنود گردانیده مارا مسئلت از خدایتعالی همین است که او را از خلفای عادل گرداند پس از آن وزیر هفتم گفت ایملک آنچه که برادران من در وصف تو گفتند من همه را بحقیقت دانستم که تو بسبب عدل و انصاف و حسن اخلاق از ملوک دیگر امتیاز داری و از همه پادشاهان در همه خصلتها بر تری و من اکنون میگویم که حمد بر خدائی که ترا ولی نعمت و بزرک مملکت گردانید و بدین سبب نعمت بر ما