پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۳۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۲۶–

تمام کرد که شکر او بجا آوریم و این نعمت نیست مگر بسبب وجود تو و مادامی که تو در میان ما هستی ما از ستم و جور کسی بیم نداریم و کسی نتواند که بما برتری کند و گفته اند که بدترین رعیتها آنانند که ملک ایشان ستمکار باشد و نیز گفته اند که در سوراخ مار گزیده بسر بردن بهتر است از آنکه در مملکت ملک ستمکار بسر برند اکنون حمد خدایرا که ترا ما انعام کرده و پس از نومیدیها این پسر مبارک اثر را عطا فرموده و ترا بسبب حسن سیرت و صابری آنروی داد که عنکبوت را روی داد ملک پرسید حکایت عنکبوت چه گونه بوده است چون قصه بدینجارسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت وزیر گفت ایملک عنکبوتی بدری بلند بیاویخت و در آن خانه ساخته بایمنی در آنخانه همی زیست و بسبب اینکه خدایتعالی آن مکان را بر وی میسر کرده و او را از بیمها ایمن گردانیده بود شکر بجا آورد و دیرگاهی براحت و شکر گزاری بسر میبرد تا اینکه خدای تعالی او را بمقام امتحان آورد که مقدار صبر و شکر او را بداند بادی تند بسوی او فرستاد باد خانه او را برداشته بدریا انداخت و موجها او را همی زد تا بساحل رسانید آنگاه عنکبوت شکر خدایتعالی بجا آورده بسبب سلامتی خویش بپروردگار سجده کرد و روی بباد برده گفت این کار از بهر چه کردی و ترا چه سود رسید که مرا از مکان خود بدینجا آوردی باد باو جواب داد با من معاتبه مکن که بزودی ترا بمکان خود باز گردانم عنکبوت شکیبا شد و او را امید این بود که بمکان خود باز خواهد گشت باد شمال از نزد او رفته باز نگشت پس از چندی باد جنوب وزیدن گرفت عنکبوت را برداشته بسوی همان در برد چون عنکبوت آن در بدید آنجا را بشناخت و بمکان اصلی خویش در پیوست تو نیز ای ملک بجهت شکر و شکیبائی از تنهایی برستی و پس از نومیدی و سال خوردگی از این پسر خرسند و مسرور گشتی ملک چون سخنان او بشنید بخدایتعالی رو کرد و شکر بجا آورد و گفت حمد خدایرا که ما را پس از نومیدی امیدوار کرد و این پسر بما عطا فرمود و او را وارث مملکت گردانید پس چون ملک شکر گزاری باتمام رسانید حکیمان و عالمان بر خاسته شکر خدا بجا آوردند و ملک را ثنا گفتند و دست او را بوسه دادند و هر یکی بخانه خویش باز گشتند و ملک نیز بخانه اندر شد و پسر را نیز نزد خود خواست کودک را نزد وی حاضر آوردند ملک بروی دعا کرد و او را وردخان نام نهاد چون از عمر او دوازده سال بگذشت ملک خواست که علوم بر وی بیاموزد قصری در میان شهر بنا کرد و در آن قصر سیصد و شصت غرفه بنا نهاد و پسر را در آن قصر برده سه تن از حکیمان دانشمند بر وی بگماشت و ایشان را فرمود که شبانروز از تعلیم او غافل نگردند و هر روز در یکی از آن غرفها بنشینند و هیچ علمی نگذارند مگر اینکه بآن پسر بیاموزند تا آنکه در تمامت علوم دانا باشد و بر در هر غرفه آن علمی را که از اصناف علوم بوی میاموزند بنویسند و در هر هفته آنچه که از علوم آموخته ملک را آگاه کنند عالمان بتربیت پسر مشغول شدند و شبانروز از آموختن آن سستی نمیکردند تا اینکه آن پسر از علوم چندان بهره برداشت که پیش از و بکسی بکسی میسر نگشته بود و عالمان در هر هفته از آنچه ملکزاده آموخته بود ملک را آگاه میکردند و بملک میگفتند که ما کسی را ندیدیم که خدایتعالی چنین فهم و ذکاء عطا کرده باشد خدایتعالی این پسر را بر تو مبارک گرداند و ترا از زندگانی تمتع بخشد چون دوازده سال تمام شد ملک زاده همۀ علوم را بیاموخت و از همه حکیمان و عالمان که در آن زمان بودند بر تر شد آنگاه عالمان که آموزگار او بودند او را بنزد ملک آوردند و گفتند ایملک خدایتعالی ازین پسر نیکبخت چشم ترا روشن گرداند که ما همۀ علوم بوی بیاموخته نزد تواش باز آوردیم و امروز کسی را این پایه دانش نیست که این پسر راست ملک را از بشارت ایشان فرحی سخت روی داد و شکر خدایتعالی را زیادت کرد و بسجده در افتاد پس از آن شماس وزیر خود را بخواست و باو گفت ای شماس بدانکه عالمان و حکیمان آمده مرا خبر دادند که پسر من همۀ علوم یاد گرفته و بر تمامت عالمان برتری دارد شماس چون این سخن بشنید بسجده در افتاد و دست ملک ببوسید و گفت اگر یاقوت در کوه سختی باشد محالست که روشنائی ندهد این پسر ترا استعداد و قابلیت جبلی است اگر او با این خورد سالی حکیم و دانشمند باشد غریب نخواهد بود حمد بر آن خدائی که او را بما عطا فرمود چون فردا شود عالمان و امیران در مجلس جمع آوریم و با او در علومیکه یاد گرفته گفتگو کنیم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب نهصد و نهم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت ملک چون سخن شماس وزیر بشنید فرمود که فردا عالمان ماهر و دانشمندان فاضل و حکیمان کامل را در قصر ملک حاضر آورند چون فردا شد همگی بر در قصر حاضر آمده از ملک جواز دخول خواستند پس از آن شماس حاضر گشته دست ملکزاده ببوسید ملک زاده بر پای خاسته بشماس سجده کرد شماس گفت شیر بچگان را نشاید که بسایر و حشیان سجده برند ملک زاده گفت شیر بچه چون وزیر ملک را بیند باید که برو سجده برد و در آن هنگام شماس وزیر گفت مرا خبر ده که دائم مطلق چیست و او را دو کون کدام اند و آنچه از دو کون دائمی خواهد بود کیست ملکزاده جواب داد اما دائم مطلق خدایتعالی است جلت عظمته از آنکه او اولیست که ابتدا ندارد و آخری است که انتها ندارد و اما دو کون او دنیا و آخرتست اما آنچه از دو کون او دائمی خواهد بود نعمت اخروی است شماس گفت راست گفتی ولکن همی خواهم که مرا خبر دهی از اینکه از کجا دانستی که از دو کون او یکی دنیا و دیگری آخرتست ملک زاده جواب داد از آنکه دنیا آفریده شد در حالتی که چیزی آفریده نبود و لکن او عرضی بود سریع الزوال و عملهای مردمان مستوجب پاداش بود و این معنی لازم داشت که فانی را اعادت کنند و وقتیکه فانی را اعادت کنند آن نشانۀ آخرتست شماس گفت راست گنتی و لکن مرا خبر ده که از کجا دانستی که نعمت اخروی دائمی است ملکزاده جواب داد از آنکه آخرت