پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۶۲۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۲۴–

بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و پنجم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت وزیر چهارم گفت اگر ملک فنون حکمت بداند و احکام سیاست بشناسد و با رعیت عدالت کند و اکرام کسی که فرض است بجا آورد و هنگام قدرت ببخشاید و رتبت رئیس ومرؤس نگاه دارد و بر ایشان انعام کند و عیبهای ایشان بپوشد و بعهد ایشان وفا کند شایسته سعادت دنیا و آخرتست و این کردارها سبب ثبات پادشاهی او خواهد بود و بدشمن ظفر خواهد یافت و اگر بر خلاف این باشد پیوسته او و اهل مملکت او در مصیبت و محنت خواهند بود و ستم او بدور و نزدیک خواهد رسید و او را آن خواهد رسید که از ملک زاده سیاح بآن پادشاه رسید ملک پرسید چگونه بوده است حکایت ایشان وزیر گفت ایملک در بلاد عرب ملکی بود ستمکار که رعایت رعیت نمی کرد و کسی بمملکت او داخل نمی شد و غلامان چهار خمس مال ایشان میگرفتند و یک خمس از مال ایشان باقی میماند از قضا آنملک را پسری بود سعید نام چون احوال دنیا را غیر مستقیم یافت ترک دنیا کرده در خورد سالی راه بیابانها پیش گرفت و بپرستش پروردگار مشغول شد و همواره از جائی بجائی و از شهری بشهری همی رفت روزی از روزها بشهری داخل شد پاسبانان آنشهر او را گرفته جستجو کردند چیزی با او ندیدند مگر دو جامه که یکی کهنه و دیگری نو بود جامۀ نو ازو بر کندند و او را ذلیل و خوار نمودند ملکزاده برسبیل شکایت گفت ای ستمگران من مردی ام فقیر و سیاح و نپندارم که این جامه بشما سودی بخشد اگر شما جامه بمن باز پس ندهید شکایت نزد ملک برم ایشان گفتند ما این کار بفرمان ملک کرده ایم هر آنچه خواهی بکن ملکزادۀ سیاح قصد قصر ملک کرد و خواست که نزد ملک شود حاجبان نگذاشتند در حال بازگشت و با خود گفت مرا چاره نیست جز اینکه بانتظار ملک بنشینم تا بیرون آید و حالت خود بروی شکایت کنم در آنهنگام که ملک زاده در اینحالت بود شنید که یکی از سپاهیان خبر بیرون آمدن ملک همی دهد پس اندک اندک پیش رفته نزدیک در قصر ملک بایستاد ناگاه ملک بیرون آمد ملکزاده او را دعا گفت و آنچه بر وی روی داده بود بملک عرضه داشت و از حالت خویش شکایت نمود و ملک را آگاه کرد که من مردی هستم ترک دنیا کرده و بطلب رضای پروردگار بیرون آمده ام و بهر جا و نزد هر کس که میرفتم با من جز نکوئی کاری نمی کردند وقتی که بدینشهر آمدم امید من این بود که مردمان اینشهر با من آن کنند که دیگران همی کردند ولی تابعان تو مرا گرفته جامه من بکندند و مرا بیازردند ایملک بحالت من نظر کن و جامه من از ایشان بستان بشرط اینکه من ساعتی در ینشهر اقامت نکنم ملک ستمکار گفت ترا بآمدن این شهر که اشارت کرد و حال آنکه تو نمی دانستی که ملک اینشهر با تو چه خواهد کرد ملکزاده سیاح گفت پس از آنکه من جامه خود بگیرم هر چه خواهی با من بکن چون ملک این سخن از و بشنید در خشم شد و گفت ای نادان ما جامه ترا بکندیم که تو ذلیل و خوار باشی اکنون که چنین سخنان از تو شنیدم روان از تنت بدر آورم آنگاه ملک فرمود که او را در زندان کنند چون ملکزاده بزندان اندر شد از جوابی که داده بود پشیمان گشت و خود را سرزنش کرد که چرا آن جواب ترک نکردم و خود را بورطه هلاکت انداختم پس چون از شب نیمی برفت بر پای خاسته نمازی مطول بجا آورد و گفت بار خدایا تو عادل و حکیمی حالت من نیک میدانی من بندۀ مظلوم توام از رحمت بی منتهای تو مسئلت میکنم که مرا از دست این ملک ستمکار خلاص کنی و او را بسخط خویش گرفتار گردانی که تو از ظلم ظالمان غافل نیستی اگر میدانی که او بمن ستم کرده او را بمحنتها گرفتار کن از آنکه حکم های تو محض عدل است و تو پناه ستم کشانی چون زندانبان مناجات آن مسکین بشنید بهراس اندر شد در آنحال آتشی در قصر افروخته شد و آنچه در قصر بود بسوخت و بجز زندانبان و ملکزاده سیاح کسی خلاص نشد آنگاه ملکزاده سیاح از زندان بدر آمده با زندانبان از شهر بیرون گشتند و همی رفتند تا بشهر دیگر برسیدند و اما شهر ملک ستمکار بسبب ستمهای آنملک بسوخت و اکنون ایملک نیک بخت ما در هر صبح و شام ترا دعا کنیم و شکر خدایتعالی را بسبب عدل و حسن اخلاق تو بجای آوریم و ما بسبب اینکه تو فرزند نداشتی اندوه بیشمار و ملالت بسیار داشتیم و همی ترسیدیم پس از تو دیگری بر ما پادشاه شود منت خدایرا که از کرم خویش ما را بنواخت و اندوه از ما ببرد و از وجود این پسر مبارک اثر خرسندی بما عطا فرمود از خدای تعالی جلت عظمته مسئلت همی کنیم که او را خلف صالح گرداند و عزت و سعادت بر وی روزی کنند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب نهصد و ششم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت پس از آن وزیر پنجم برخاسته گفت بزرگست پروردگاری که بخشندۀ عطیتهای نیکوست اما بعد ما بتحقیق دانسته ایم که خدایتعالی بکسی که شکر او بجا آورد و دین خود محافظت کند نعمت زیاده گرداند و تو ایملک باین منقبتهای بزرک و یعدل و انصاف متصف هستی و بدین سبب خدایتعالی رتبت ترا بلند کرده و ایام ترا سعید گردانیده و این عطیت نکو را که این پسر سعادتمند باشد پس از نومیدی بتو عطا فرموده و ما را نیز بدین سبب فرحی بزرک و خرسندی افزون روی داده از آنکه پیش از این بحزن سخت و ملالت بسیار گرفتار بودیم و بیم از آن داشتیم که پس از تو خلفی صالح از تو نماند که وارث مملکت تو شود و رایهای ما مختلف گشته در میان ما نفاق پدید آید و بما آن روی دهد که غراب را روی داد ملک پرسید حکایت غراب چونست وزیر جواب داد ایملک در مرغزاری وسیع که نهرهای روان و درختان بارور داشت مرغان نغمه سنج در آنجا بودند و از جمله پرندگان غرابانی بود که بعیش و نوش همی گذاردند و حاکم بزرک ایشان غرابی بود که بایشان رافت و شفقت تمام داشت و غرابان بسبب حسن سیرت او ایمن و آسوده بودند و هیچکدام از ایشان بدیگری ستم نمی توانست اتفاقاً بزرگ ایشان را اجل در رسید و این جهان بجهان دیگر شد غرابان