پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۹۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۹۰–

زین المواصف داد و با و گفت این دینارها بگیر و متاع عطاری بده شوهر زین المواصف متاعی که مسرور میخواست باو بداد و مسرور همواره با او آمد و شد میکرد تا اینکه روزی از روزها شوهر زین المواصف روی بمسرور کرده گفت قصد من اینست که با کسی شریک شوم مسرور گفت مرا نیز قصد همین است از آنکه پدرم در بلاد یمن بازرگان بود و مالی بسیار بمیراث گذاشت مرا بیم از آنست که آن مال تلف شود شوهر زین المواصف با و گفت با من شریک شو تا من ترا در سفر وحضر صدیق و یار مهربان باشم و بیع وشری بتو بیاموزم مسرور گفت منت پذیر هستم پس از آن شوهر زین المواصف او را بمنزل خویش برد و او را در دهلیز نشاند و خود نزد زین المواصف رفته باو گفت من با کسی رفیق گشته ام و او را مهمان آورده ام از برای ما ضیافتی نیکو مهیاکن زین المواصف دانست که او مسرور است فرحناک شد و طعامی فاخر مهیا کرد پس از آن شوهرزین المواصف با زن خویش گفت با من نزد مهمان آی و او را سلام ده و خوش آمد بگو زین المواصف در خشم شد و گفت مرا در نزد مرد بیگانه حاضر میکنی العیاذ بالله اگر تو مرا پاره پاره کنی من پیش او حاضر نخواهم شد شوهرش گفت از بهر چه تو ازو شرم داری که او نصرانی است و ما یهود هستیم و همی خواهیم که با یکدیگر یار و رفیق شویم زین المواصف گفت من هرگز نزد مرد بیگانه که او را ندیده و نشناخته ام نخواهم آمد و شوهر زین المواصف را گمان این بود که زن او درین سخنان راست گوست در بردن او نزد مسرور همی کوشید تا اینکه زین المواصف برخاسته بنزد مسرور آمد و او را سلام داد و مرحبا گفت مسرور سر بزیر افکند که یعنی شرم میکنم شوهر زین المواصف در برابر مسرور بنشست و بیکدیگر نظاره میکردند تا روز بپایان رسید و مسرور بمنزل خود بازگشت و آتش عشق در دلش شرر افروز بود و اما شوهر زین المواصف در لطافت ونکوئی رفیقش به فکرت اندر بود چون شب برآمد زن او طعام از برای او حاضر آورد و او را در خانه عندلیبی بود که هر وقت آنمرد بخوردن نشست عندلیب نزد او میآمد و با او طعام میخورد و بر سر و دوش او میپرید و آن عندلیب در هنگام غیبت آنمرد با مسرور الفت گرفته بود هر وقت که مسرور طعام میخورد نزد او آمده با او طعام میخورد و بر سر و دوش او می نشست و چون مسرور غایب شد و خداوند عندلیب باز آمد آن عندلیب او را نشناخت و برو نزدیک نشد آنمرد در کار عندلیب حیران شد و از دوری کردن او بفکرت فرو رفت و اما زین المواصف را خاطر بمسرور مشغول بود و خوابش نمیبرد تا دو سه شب حال بدین منوال بود چون شب چهارم شد یهودی نیمه شب از خواب بیدار شد زن خود را دید که در خواب نام مسرور همی برد گمان بد باو برد ولی راز پوشیده داشت چون با مداد شد بسوی دکان رفته بر دکان بنشست در آن هنگام مسرور بیامد و باو سلام داد یهودی رد سلام کرده مرحبا گفت و اشتیاق آشکار کرد مسرور ساعتی با او در حدیث بنشست پس از آن یهودی گفت برخیز تابسوی خانه رویم و پیمان استوار کنیم مسرور گفت حبا وکرامة چون بخانه برسیدند یهودی پیشی جسته زن خود را از آمدن آگاه کرد و بنمود که قصد شرکت و برادری دارند و بزین المواصف گفت مجلسی خوب از بهر ما مهیا کن و تو نیز باید در نزد ما حاضر شوی و از شراکت ما آگاهی یابی زین المواصف گفت ترا بخدا سوگند میدهم که مرا در نزد مرد بیگانه حاضر مساز یهودی ساکت گشت و کنیزکان را بتهیه طعام و شراب بفرمود پس از آن عندلیب را بخواست عندلیب در دامن مسرور بنشست و خداوند خود را نشناخت در آنهنگام با مسرور گفت ای برادر نام تو چیست مسرور نام خود باز گفت یهودی دید همان نامست که زن او همه شب در خواب نام میبرد پس از آن یهودی سر بر کرده زین المواصف را دید که بچشم و ابرو بسوی مسرور اشارت میکند دانست که در میان ایشان الفت تمامست آنگاه با مسرور گفت ای برادر مرا مهلت ده تا فرزندان عم خود را حاضر آورم که از شراکت و برادری ما آگاه شوند مسرور گفت آنچه قصد کرده بکن در حال یهودی از خانه بیرون آمده در مکانی نشست چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب هشتصد و پنجاه و سیم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت یهودی از خانه بیرون آمد نزدیک مجلس در جایی بنشست و چشم بر ایشان بنهاد ایشان او را نمیدیدند آنگاه زین المواصف با کنیزک خود هیوب گفت خواجه بکجا رفت هیوب جواب داد از خانه بیرون رفت زین المواصف گفت در خانه فروببند و در مگشای تا اینکه او در بکوبد آنگاه ما را آگاه کرده در بگشای کنیزک گفت چنین خواهم کرد و یهودی بایشان همی نگریست تا اینکه زین المواصف قدح گرفته با گلاب و شکش معطر ساخت و بسوی مسرور بیاورد مسرور بر پای خاسته با و گفت بخدا سوگند که آب دهان تو از این شراب خوشتر است القصه ایشان بیکدیگر ساغر می پیمودند و شوهر او همۀ اینها را میدید و از فرط محبت ایشان در عجب بود آنگاه خشم او را فرو گرفت و غیرتی بزرگش روی داده برخاست بدرخانه باز آمد و از غایت خشم در را سخت بکوبید کنیزک گفت ای خاتون خواجه ام باز آمد خاتون گفت در بگشا که بسلامت باز نیاید آنگاه سکوب بدر آمده در بگشود یهودی گفت از بهر چه در بسته بودید کنیزک گفت پیوسته در غیبت تو کار شب و روز ما بدینگونه است یهودی گفت احسنت که کار ترا پسندیدم پس از آن بخانه اندر شد و راز پنهان داشت و گفت ای مسرور قضیت شرکت بزمان دیگر بگذار مسرور جواب داد هر چه تو گوئی چنان کنم آنگاه برخاسته بمنزل خود باز گشت و شوهر زین المواصف در کار خود حیران بود و نمیدانست چه کار کند خاطرش را زنک کدورت بکلی بگرفت و با خود گفت کار من بجایی رسید که عندلیب نیز ترک من گفت و کنیزان در بر روی من بستند و بدیگری مایل شدند پس از آن ز غایت خشم این ابیات بر خواند

  تو چوگردون دون پرستی بس نباشد ای عجب گر تو با آزادگان صحبت ندانی داشتن  
  هر زمان گوئی که گر نازی کنم هستم جوان هم نشاید تکیه چندین بر جوانی داشتن  
  به که بردارم دل از مهرت خطا باشد زمن از چو تو معشوق چشم مهربانی داشتن  

زین المواصف