چون این ابیات بشنید اندام او بلرزید و گونه اش زرد شد و بکنیزک خود گفت این شعر شنیدی یا نه کنیزک جواب داد در همه عمر نشینده بودم که چنین شعر بخواند و لکن بیم مدار و بگذار تا هر چه میگوید بگوید پس چون شوهر زین المواصف اینکار تحقیق کرد و دانست که زن او با مسرور عاشق یکدیگر اند با خود گفت اگر من زین المواصف را بغربت نبرم ازین کار برنخواهد گشت پس تمامت املاک را بفروخت و کتابی مزور نوشته بزن خویش بخواند و گفت این کتاب را خویشان من نوشته اند و مضمون کتاب این بود که او با زن خود بزیارت ایشان روند زین المواصف گفت در نزد ایشان مدت اقامت چه مقدار خواهد بود گفت دوازده روز پس زین المواصف خواهش پذیرفت و با و گفت کنیزان خود بردارم یا نه یهودی گفت از کنیزان هیوب و سکوب را بردار و خطوب را در اینجا بگذار پس از آن هودجی از بهر ایشان مهیا کرده قصد رحیل کرد و زین المواصف کسی نزد مسرور فرستاد که بدان شوهرم حیلتی ساخته و همی خواهد که ما را از یکدیگر جدا کند تو عهد فراموش مکن و پیمانی که میانه من و تو بود از یاد مبر که من از حیلتهای او بیم دارم پس از آن یهودی بسفر بسیجید و زین المواصف گریستن آغاز کرد و روز و شب آرام و خواب نداشت پس چون زین المواصف دید که شوهرش از سفر کردن ناگزیر است جامها و زینتهای خود را جمع آورده همه را در نزد خواهر بودیعت بگذاشت و ماجری با خواهر بیان کرد و او را وداع گفته از نزد او بدر آمد چون بخانه خود بازگشت دید که شوهرش اشتران حاضر آورده و بار بر آنها بسته زین المواصف دل به دوری بنهاد و بحیرت و حسرت بایستاد اتفاقاً شوهر زین المواصف از برای مشغله بیرون رفت در آن حال زین المواصف بدر نخستین آمد. چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و پنجاه و چهارم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت زین المواصف بدر نخستین این ابیات نوشت
| فرخنده کبوتر سرائی | معشوق من آید ار بدینجای | |||||
| بر گوی پس از سلام با او | کی روی تو مهر عالم آرای | |||||
| افسوس که از تو دور گشتم | چشمم ز غمت سرشک بالای | |||||
پس از آن بر در دوم آمد و این ابیات بر طاق او بنوشت
| رفتیم و بردیم داغ تو بر دل | وادی بوادی منزل بمنزل | |||||
پس از آن بدر سیم آمده سخت بگریست و این ابیات بنگاشت
| زین کو من دل شکسته رفتم | از جان جهان گسته رفتم | |||||
| شبها بغم تو روز کردم | روزی بتو نا نشسته رفتم | |||||
| آزار رقیب با من آن کرد | عاشق گه بپای بسته رفتم | |||||
پس از آن بخانه بازگشته بگریست و این ابیات برخواند
| بتیغ قهر میان سپهر باد دو نیم | که دور کرد مرا از دیار و از احباب | |||||
| نظام خوشه پروین گسسته باد چنانک | گسسته نظم من و دوستان خوش آداب | |||||
| نبود عزم که جویم از دوستان دوری | ولی چه سود قضا پیش دیده گشت حجاب | |||||
| فراق جستم و عاقل نجست رنج فراق | سفر گزیدم و دانا سفر ندید صواب | |||||
پس از آن شوهرش حاضر آمده و او را بهودجی که از بهر او ساخته بود بنشاند چون زین المواصف بر روی اشتر جای گرفت این ابیات برخواند
| یک امشب ز بهر من ای ساربان | از دروازه بیرون میر کاروان | |||||
| درنگی یکی تا من از جان و دل | ز جانان و دلبر بپرسم نشان | |||||
| چو جان و دل از دست بیرون شدست | بدروازه بیرون شدن چون توان | |||||
| گر امشب درنگی نباشد ترا | ز خشمم رسد همرهان را زیان | |||||
آنگاه شوهرش با و گفت ای زین المواصف از جدائی منزل خود ملول مباش که بزودی بسوی منزل باز خواهی گشت و همواره شوهرش او را تسلی میداد و با و مهربانی میکرد تا اینکه روان گشتند و بخارج شهر بر آمده راه پیش گرفتند زین المواصف جدائی را یقین کرد و کار بر او دشوار گشت و اما مسرور در منزل خود نشسته در کار خود و محبوبه حیران بودکه دلش بوی جدائی بشنید در حال بر خاسته بمنزل محبوبه رفت در خانه بسته دید و آن ابیات را در آنجا نبشته یافت پس آنچه بر در نخسین نبشته بود بخواند و بیخود بیفتاد و چون بخود آمد در بگشود بدر دوم رسید ابیاتی که زین المواصف نبشته بود بدید و همچنان آنچه بر در سیم بود بدید چون همۀ آن نوشتها برخواند عشقش افزون گشت و اندوهش زیادت شد بیرون آمده بر اثر محبوبه روان گشت و بسرعت گام همیزد تا بقافله رسید زین الموصف را در دنبال قافله دید و شوهرش در پیش قافله بود در هودج بیاویخت و از الم جدائی محزون و گریان این ابیات برخوانده
| ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود | آن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود | |||||
| من مانده ام مهجور ازو بیجاره و رنجور ازو | گویی که نیشی دور از و بر استخوانم میرود | |||||
| محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان | کز عشق آن سرو روان گوئی روانم میرود | |||||
| گفتم بگریم تا ابل چون خر فرو ماند بگل | وین نیز نتوانم که دل با کاروانم میرود | |||||
چون زین المواصف این شعر بشنید دانست که او مسرور است چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و پنجاه و پنجم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت زین المواصف دانست که مسرور است در حال گریان شد و کنیزان او نیز بگریستند پس از آن با و گفت ای مسرور ترا بخدا سوگند میدهم باز گرد که شوهرم ترا نبیند مسرور از این سخن بیخود افتاد چون بخود آمد این ابیات بر خواند
| دلی از سنک بباید بسر راه وداع | تا تحمل کند آن لحظه که محمل برود | |||||
| ره ندیدم چو برفت از نظرم یار عزیز | همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود | |||||
| اشک حسرت بسر انگشت فرو میگیرم | که اگر ره بدهم قافله در گل برود | |||||
و پیوسته مسرور در دنبال قافله مینالید و میگریست و زین المواصف از و تمنا میکرد که پیش از دمیدن صبح باز گردد تا کار بر رسوائی نکشد آنگاه مسرور بهودج نزدیک رفته او را وداع کرد و بیخود بیفتاد و چون بخود آمد دید که قافله همی رود چشم بر اثر ایشان دوخته باین دو بیت مترنم گشت
| شتر پیشی گرفت از من برفتار | که بر من بیش از و بارگرانست | |||||