زین المواصف از شنیدن این اشعار در طرب شد و گفت احسنت ای مسرور پس از آن مسرور را در آغوش گرفت و او را ببوسید و مسرور کامی که محال میدانست از وی بگرفت و از کامیابی خویشتن مسرور گشت در آن هنگام زین المواصف با و گفت ای مسرور اکنون مال تو بر من حرام است که ما و تو دوست گشتیم پس زین المواصف تمامت مال او بر وی رد کرد و با و گفت ای مسرور ترا باغی هست که بتفرج آن باغ بیائیم مسرور هست که بتفرج آن باغ بیائیم مسرور گفت ایخاتون مرا باغی است خرم تر از بهشت که در روی زمین مانند ندارد پس مسرور بمنزل خود بازگشت و کنیزکان را فرمود که طعامی فاخر بسازند و مجلسی نیکو مهیا کنند کنیزکان چنان کردند و زین المواصف با کنیزکان خود بمنزل او باز آمد طعام بخوردند و باده بنوشیدند آنگاه زین المواصف گفت ایمسرور شعری نغز بخاطر من رسید همیخواهم که او را با عود بخوانم مسرور گفت ای خاتون بر خوان زین المواصف عود بکف گرفته تارهای او استوار کرد و با نغمهای نشاط انگیز این ابیات بر خواند
| اکنون که ز گل باز جهان شد چو بهشتی | ساقی می گلگون بطلب برلب کشتی | |||||
| زنگ غمت از دل می گلرنگ زداید | بشنو که گفت مرا پاک سرشتی | |||||
| گر محتسبی بر کدوی باده زند سنگ | بشکن تو کدوی سر او نیز بخشتی | |||||
چون ابیات بانجام رسانید گفت ای مسرور تو نیز بیتی چند بر خوان مسرور این دو بیت بر خواند
| ز دیدنت نتوانم که دیده بر دوزم | اگر معاینه بینم که تیر میآید | |||||
| نه آنچنان بتو مشغولم ای بهشتی روی | که یاد خویشتنم در ضمیر میآید | |||||
پس از آن زین المواصف گفت ای مسرور آرایش مجلس را قصیده ای که در مکالمه عاشق با معشوق باشد بر خوان چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و پنجاه و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت مسرور این قصیده بر خواند
| دی در آمد ز در آن لعبت زیبا رخسار | نه چنان مست بغایت نه بغایت هشیار | |||||
| طرب اندر دل آنماه نو آئین ز نبیذ | اثر اندر سر آن لعبت زیبا ز خمار | |||||
| از خم زلفش برگ سمتش غالیه پوش | سر زلفینش بر برگ سمن غالیه بار | |||||
| رنگ نودیدم بر چهرۀ رنگینش دویست | بوی نو یافتم از طرۀ مشکینش هزار | |||||
| لاله با روی خوی افشان وی اندر دهشت | مشک با زلف پریشان وی اندر پیکار | |||||
| این همیگفت که رنگ من از آن روی بده | وین همی گفت که بوی من از آن زلف بیار | |||||
| آخته قدش و رویش چو بدیدم گفتم | که همی سرو روان ماه تمام آرد بار | |||||
| گفتم این بار غم عشق تو آن کرد بمن | که نکرده است ازین گونه غم یار بیار | |||||
| کس بزنهاری خویش اندر زنهار نخورد | زینهاریست دلم نزد تو ای مه زنهار | |||||
| گر ترا میل بباده است هم آخر بر من | باده یابی و اندر خور او باده گسار | |||||
| ور بقماری و بازی دل تو میل کند | نرد و شطرنج بدست آیدو اسباب قمار | |||||
| مردمرا گفت که ایعاشق زار از پی من | چون تو بسیار بدست از پی من عاشق زار | |||||
| مر ترا سیم عزیز است و مرا بوسه عزیز | اندرین کار ترا راست نبینم هنجار | |||||
| یار تو سیم همی خواهد و تو بی سیمی | بحقیقت نشود پر ز چنین یار کنار | |||||
| اندر اشعار گرفتم که تو خود رود کنی | من چه دانم که چه چیز است و چه باشد اشعار | |||||
| کاغذ شعر نخواهم در می خواهم نغز | قل هو الله ز خط نغز برو کرده نگار | |||||
| چون ازین طرز شنیدم سخن دلبر خویش | صبر اندک شد از اندوهش و رنجم بسیار | |||||
| طعنه دوست چنان زد شرر اندر دل من | که زند آتش غم بر عدوی خواجه شرار | |||||
زین المواصف را نشاطی ازین ابیات روی داد و گفت ای مسرور هنگام صباح نز دیکست اکنون بباید رفت و گرنه رسوا خواهم شد مسرور چون این سخن بشنید بر پای خاسته و زین المواصف را بمنزل او برده بازگشت و همه شب در محاسن آن حوروش بفکرت اندر بود چون بامداد شد مسرور برخاسته هدیتی گران قیمت مهیا کرد و بسوی زین المواصف برد و نزد او بنشست و دیرگاهی بدینحالت در عیش و نوش بودند تا اینکه روزی از روزها کتابی از شوهر زین المواصف رسید و مضمون آن این بود که بزودی بتو خواهم رسید زین المواصف گفت امید که بسلامت باز نیاید و زنده نماند که اگر بدینجا رسد عیش بر ما حرام خواهد شد آنگاه مسرور را بنزد خود خوانده بعادت معهود بحدیث گفتن بنشستند زین المواصف گفت ای مسرور کتابی از نزد شوهرم رسیده که بزودی از مصر بازگردد کار ما چگونه میشود که ما را صبر بر دوری یکدیگر محال است مسرور جواب داد من نمیدانم کار چگونه خواهد شد تو به اخلاق شوهر خود آگاهی و عاقل ترین زنان هستی و حیلتی توانی ساخت که مردان از آن حیلت عاجز مانند زین المواصف گفت او مردی است تند خو و غیور ولکن چون او از سفر باز آید و تو آمدن او بشنوی نزد او بیا و او را سلام کن و در پهلوی او بنشین و باو بگو ای برادر من مردی ام عطار پس چیزی از متاع عطاران از و شری کن و با او بارها آمد و شد کن و هر چه او گوید بپذیر شاید که حیلتی که من خواهم کرد تمام شود مسرور گفت چنین کنم چون دو سه روزی برفت شوهر زین المواصف از سفر باز آمد زین المواصف از رسیدن او فرحناک شد و او را سلام داد شوهر او بر وی نظر کرده او را زرد و دگرگون یافت و سبب این بود که زین المواصف روی بآب زعفران شسته پاره حیلتهای زنان بکار برده بود شوهرش حالت او باز پرسید زین المواصف با شوهر گفت از روزی که تو سفر کرده ای من و کنیز کان رنجور بودیم و پیوسته یاد تو همیکردیم و از دوری تو محزون بودیم القصه زین المواصف از دوری شکایت میکرد و میگریست و با شوهر میگفت اگر ترا رفیقی میبود اینگونه حزن و اندوه بمن راه نمی یافت ایخواجه ترا بخدا سوگند میدهم که هرگز سفر مکن و اگر سفر کردی خبر خود زود زود بمن برسان تا آسوده خاطر باشم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و پنجاه و دوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت شوهر زین المواصف چون سخنان او بشنید گفت بخدا سوگند رای تو صوابست من نیز چنان کنم که تو گفتی پس از آن شوهر زین المواصف چیزی از بضاعت خود بدکان برده دکان بگشود و به بیع وشری بنشست ناگاه مسرور پدید آمد و او را سلام داده در پهلوی او بنشست و ساعتی با او در حدیث شد پس از آن بدرۀ زر از جیب بدر آورده بشوهر