بخت نیک و روزی فراخ خویش بدید شکر خدایتعالی بجا آورده این ابیات برخواند
| اگر مراد بجاه اندر است و جاه بمال | مرا ببین مه ببینی مراد را بکمال | |||||
| همان صنم که بمن چشم بر نکرد از عجب | نداد فرقت او مر مرا امید وصال | |||||
| کنون همی نپسندم بفر دولت شاه | کش آفتاب کنم تاج و ماه نو خلخال | |||||
حکایت مسرور بازرگان
و از جمله حکایتها اینستکه در زمان گذشته بازرگانی بود مسرور نام خوشروی ترین مردمان زمان خویش بود و خواسته بی شمار داشت و بزنان خوبروی عشق می ورزید و هر روز در نزهتگاهی بسر میبرد اتفاقا شبی از شبها در خواب دید که در باغی است خرم و در آن باغ چهار مرغ از پرندگان هستند یکی از آنها کبوتری است که در سفیدی بنقره خام همی ماند آن کبوتر او را بسند آمد و از آن کبوتر نشاطی بزرگ در دلش پدید گشت پس از آن دید که پرنده ای بزرک بر آن کبوتر فرود آمد و او را بربود این کار بر وی دشوار شد و از خواب بیدار گشت و تا بامداد از شوق نخفت با خود میگفت امروز باید نزد کسی روم که این خواب را تغییر کند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و چهل و ششم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت مسرور بازرگان علی الصباح برخاسته همی رفت تا از منزل خود دور رگشت و کسی نیافت که خواب او تعبیر کند آنگاه بقصد منزل خود بازگشت در میان راه بخاطرش آمد که بخانه یکی از بازرگانان رود چون بآ نخانه رسید آوازی حزین بشنید که این ابیات همی خواند
| اگر کلاله مشکین برخ براندازی | کنند در قدمت عاشقان سراندازی | |||||
| تو با چنین قدو بالا و صورت زیبا | بسرو و لاله و شمشاد و گل نپردازی | |||||
| کدام باغ چورخسار تو گلی دارد | کدام سرو کند با قدت سرافرازی | |||||
چون مسرور آن ابیات بشنید بدرون خانه نظر کرد باغی دید خرم که در میان باغ پرده از دیبای مکلل بگوهرهای قیمتی آویخته و در آن سوی پرده چهار تن دخترکان هستند و درمیان ایشان دختری است خورد سال و بدیع الجمال ابروانی دارد پیوسته و زلفکانی بر شکسته دهانش چون حلقه انگشتری و عارض وجبینش رشک ماه و مشتری است
| عارض نتوان گفت که روی قمرست آن | بالا نتوان گفت که سرو چمن است آن | |||||
| در سرو رسیده است ولکن بحقیقت | از سرو گذشته است که سیمین بدنست آن | |||||
| هرگز نبود جسم بدان حسن و لطافت | گوئی همه روح است که در پیرهن است آن | |||||
چون مسرور بازرگان او را بدید بخانه اندر شد و تا نزیک آن پرده برفت دخترک ماه روی سربر کرده او را بدید مسرور بر وی سلام داد ماهروی رد سلام کرد چون مسرور در جمال او تامل کرد عقلش برفت و دلش طپیدن گرفت آنگاه بباغ نظر کرده دید که از یاسمین و بنفشه و گل سوری خرمنی است و درختان او هر گونه میوه ببارند و آب از چهار ایوان که در برابر یکدیگر بودند فرو همی ریزد مسرور بازرگان بایوان نخستین نظاره کرده بر طاق این دو بیت نوشته یافت
| من که این صفۀ همایونم | دایه خاک و طفل گردونم | |||||
| در نهاد از فلک نمودارم | در علو از زمانه برونیم | |||||
پس از آن بایوان دومین نگاه کرده بر طاق آن این دو بیت به آب زر نگاشته یافت
| روضه عشرت است و بیضه لهو | موقف رامش است و موضع سور | |||||
| آب او آب زمزم و کوثر | خاک او خاک عنبر و کافور | |||||
آنگاه در ایوان سیمین تأمل کرده این بیت بآب لاجورد بر طاق او نوشته دید
| اساس قصر ازین خوبتر توان افکند | که دست همت این صدر کامران افکند | |||||
| چو خشت عرصه او داشت رنک فیروزه | فلک بمغلطه خود را در آن میان افکند | |||||
پس از آن بایوان چهارمین بنگریست این بیت را بآب زر برطاق او نوشته دید
| غریم حادثه دامن نگیردش هرگز | کسی که رخت درین کعبه امان افکند | |||||
پس از آن دختر قمر منظر بمسرور گفت ایمرد از بهرچه بخانه بیگانگان آمدی و بی اجازت چرا بزنان مردمان همی نگری مسرور گفت ایخاتون این باغ را دیدم از خرمی او در عجب شدم و از شکفتگی ازهار و ریاحین و از مرغان نغمه سنج شگفت مانده بی اختیار بباغ آمدم که ساعتی تفرج کرده از پیکار خویش روم دخترک گفت ما را بنواختی و خوشوقت کردی مسرور چون سخن گفتن او بشنید و شمایل بدیعش را بدید بحیرت اندر آمد و این ابیات برخواند
| هرگز این صورت کشد صورتگری | یا چنین شاهد بود در کشوری | |||||
| سرورفتاری صنوبر قامتی | ماه رخساری ملایک منظری | |||||
| ماهرویا مهربانی پیشه کن | خوبرویان را نباید زیوری | |||||
چون زین المواصف ابیات از مسرور بشنید بسوی او نگاهی کرد که از آن نگاه عقل او را بر بود و باین ابیات او را پاسخ داد
| مشو عاشق که جانت را بسوزد | غم عشق استخوانت را بسوزد | |||||
| نخواهی گشت با وصلم هم آواز | کناری گیرو با هجران همی ساز | |||||
چون مسرور سخن او را بشنید شکیبائی پیش گرفت و گفت این بلیت را چاره صبر است پس چون شب برآمد شمعدانهای زرین بنهادند دخترک طعام خواست خوانی پر از همه گونه خوردنی فرو چیدند ایشان طعام خورده دست بشستند زین المواصف گفت ای مسرور من ببازی شطرنج معتادم آیا تو شطرنج میدانی یانه مسرور گفت آری میدانم آنگاه دخترک تخته شطرنج بخواست در حال حاضر آوردند و او را از آبنوس و عاج ساخته و بآب زرش نوشته بودند و سنگهای او از در و یاقوت بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زادلب از داستان فروبست
چون شب هشتصد و چهل و هفتم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت چون آلات شطرنج را حاضر آوردند مسرور از دیدن آنها حیران شد وزین المواصف روی بمسرور کرده گفت آیا تو مهره های سرخ همی خواهی یا مهرهای سفید مسرور جواب داد ایشمسه خوبان تو سرخها بردار از آنکه سرخها ملیحند و چون تو ملیحی را شایسته اند و سفیدها از بهر من بگذار زین الموصف مهرهای سرخ بگرفت و در برابر مهرهای سفید فرو چید و دست دراز کرد که مهره براند مسرور چون انگشتان او را دید از انگشتان او مدهوش گشت ازیرا زین المواصف روی بروی کرده گفت ای مسرور شکیبا شو و خویشتن نگاه دار مسرور گفت ای پریروی
| صبر است علاج عشق دانم | اما چکنم نمیتوانم | |||||
القصه مسرور بدانسان مدهوش بود که زین المواصف شاه مات گفت و بمسرور غلبه کرد