پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۸۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۸۴–

بچشم هر چه تو گفتی چنان کنم پس از آن با قوت القلوب گفت بسم الله بخسب قوت القوب بخفت و خلیفه دورتر از وی تا بامداد بخفت چون با مداد شد قوت القلوب دوات و قلم و قرطاس بخواست در حال خلیفه صیاد آنها را حاضر آورد قوت القلوب به ابن قرناص که ندیم خلیفه بود کتابی نوشت و او را از حالت خویشتن آگاه کرد و بودن خود را در نزد خلیفه صیاد بر وی بنمود پس از آن ورقه بخلیفه صیاد داده با و گفت این کتاب بسوق گوهریان برده از دکان ابن قرناص گوهر فروش جویان شو چون ترا بر او دلالت کنند ورقه باو ده و هیچ سخن مگوی خلیفه صیاد ورقه گرفته ببازار گوهریان شد و از دکه ابن قرناص جویان گشت خلیفه را بدکان او راه نمودند خلیفه بدانمکان آمده ابن قرناص را سلام داد و او رد سلام کرد و او را حقیر شمرد و باو گفت چه حاجت داری در حال خلیفه ورقه باو داد ابن قرناص ورقه گرفته بخواند و چنان دانست که در یوزه ایست از و صدقه همیخواهد بیکی از خادمان گفت او را نیم درم بده خلیفه صیاد گفت مرا حاجت بصدقه نیست ورقه بخوان ابن قرناص ورقه بر خواند و مضمون بدانست آنگاه ورقه را بوسیده بر چشم نهاد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هشتصد و چهل و چهارم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت ابن قرناص ورقه بوسیده بر چشم نهاد و بر پای خاسته با خلیفه گفت ای برادر ترا خانه کجاست خلیفه صیاد گفت با خانه منت چه کار است مگر میخواهی که بخانه من رفته کنیزم را بدزدی ابن قرناص گفت کنیز ترا نخواهم دزدید بلکه قصد من آنست ه خوردنی از بهر تو و او شری کنم خلیفه گفت خانه من در فلان محله است ابن قرناص گفت احسنت خدایتعالی ترا عافیت دهد پس ابن قرناص دو تن از خادمان خود را بخواند و بایشان گفت این مرد را بدکان محسن صیرفی برده هزار دینار زر ازو گرفته باین مرد دهید و بسرعت بسوی منش باز آورید خادمان خلیفه را بسوی دکان محسن صیرفی بردند و هزار دینار زر سرخ از و گرفته بخلیفه بدادند و در حال بدکان ابن قرناص باز آوردند دید که ابن قرناص بر استری سوار است که بهزار دینار ارزش دارد و مملوکان و خادمان در چپ و راست او ایستاده اند و در پهلوی استر او استری دیگر بازین و لگام هست که به استر او همی ماند ابن قرناص با خلیفه گفت بر این استر سوار شو خلیفه گفت بخدا سوگند من نتوانم بر این خر سوار شد که او مرا میاندازد ابن قرناص گفت ناچار باید سوار شوی آنگاه خلیفه پیش رفته و واژگونه سوار شد و دم او را بر دست گرفته بانک بر وی زد در حال استر برمید و او را بر زمین انداخت حاضران بر او بخندیدند خلیفه برخاسته گفت من با شما نگفتم که بر خر بزرک نتوانم سوار شد پس ابن قرناص خلیفه را در بازار گذاشته خود بنزد خلیفه هرون الرشید رفت و او را از کار کنیزک آگاه کرد پس از آن باز گشته قوت القلوب را بخانه خویش برد چون خلیفه بخانۀ خود باز آمد مردمان کوی را دید که در سر محلت جمع آمده اند با یکدیگر میگویند که خلیفهٔ صیاد امروز گریخته است یکی پرسید آیا این کنیزک از کجا آورده بود یکی از ایشان گفت این دیوانه کنیزک را در میان راه مست یافته و او را برداشته بخانه خویش آورده است و از این که گناه خود میدانست گریخته است ایشان در گفتگو بودند که خلیفه صیاد در رسید مردمان کوی با و گفتندای مسکین حالت تو چونست مگر نمیدانی که بر تو چه گذشته خلیفه گفت لا و الله نمیدانم ایشان گفتند همین ساعت مملوکان و خادمان آمده کنیزک ترا بگرفتند و ترا جستجو کرده نیافتند خلیفه بسوی ایشان نگاه نکرده در حال بازگشت و بسوی دکان ابن قرناص بشتافت ابن قرناص را دید که سواره همی رود با و گفت بخدا سوگند از تو زیبنده نبود که مرا مشغول داشته مملوکان خود را بآوردن کنیز من اشارت کنی این قرناص گفت ای مجنون بیا و هیچ سخن مگو پس ابن قرناص او را گرفته بخانه نکوبنایی برد خلیفه را در آنخانه نظر بکنیزک افتاد که بر تخت زرین نشسته و ده تن کنیزکان ماه روی در گرد او هستند چون ابن قرناص قوت القلوب را بدید در پیش او زمین ببوسید قوت القلوب با و گفت با خواجه تازۀ من که مرا خریده و تمامت مال خود بقیمت من شمرده چه کرده ای ابن قرناص گفت ای خاتون او را هزار دینار زر دادم آنگاه حکایت خلیفه را از آغاز تا انجام با قوت القلوب باز گفت قوت القلوب بخندید و هزار دینار هم خود بخلیفه داده با و گفت این زرها هبه است از من و انشاء الله خلیفه ترا چندان چیز دهد که بی نیاز شوی و ایشان در حدیث بودند که خادمی از نزد خلیفه در رسید و گفت خلیفه چون دانست که قوت القلوب درخانه ابن قرناص است از وی صبر کردن نتوانست و مرا بطلب او بفرستاد قوت القلوب خلیفه صیاد را برداشته بسوی دارالخلافه روان شد چون بنزد هرون الرشید رسید زمین ببوسید هرون الرشید برپای خاست و او را بنواخت و حالت او باز پرسید و از کسی که او را خریده بود جویان گشت قوت القلوب گفت مردیست خلیفه صیاد نام دارد و اینک پشت در ایستاده گویا از بهر شرکتی که میان او و خلیفه بوده است با خلیفه حسابی دارد خلیفه هرون الرشید صیاد را بخواست صیاد حاضر آمد و آستانه خلیفه ببوسید و بدوام عزت و نعمت او دعا گفت و بر وی ثنا خواند خلیفه را زو عجب آمد و بر وی بخندید و باو گفت ای صیاد دیروز نیز با من شریک بودی یانه صیاد سخن او را بدانست و از دقیقه آگاه شده با زبانی فصیح گفت بحق آنکسی که ترا خلیفه کرده که مرا بر وی جز نظری نبود پس تمامت ماجری از آغاز تا انجام با خلیفه باز گفت و حدیث خادم که صد دینار داده بود بیان کرد و بخلیفه بنمود که صد دینار خادم را با آن یک دینار برداشته ببازار شدم و صندوقی را که نمی دانستم در آن چیست بیکصد و یکدینار شری کردم و حکایت خفتن بر آنصندوق و نان و آب گرفتن از همسایگان را شرح داد خلیفه بر وی بخندید و خاطرش بگشود و باو گفت چون امانت نگاه داشتی هر چه خواهی تمنا کن خلیفه صیاد سخن نگفت آنگاه خلیفه پنجاه هزار دینار زر و خلعتی گرانبها از جامهای خود بخلیفه صیاد بداد و از برای او استری با خادمان و کنیزان بفرستاد و خلیفه صیاد مانند یکی از ملوک شد و خلیفه هرون الرشید از قوت القلوب خرسند گشت و دانست که همه آن کار ها از نیرنگهای سیده