بود بدر آورده بشمرد یک صد دینار بود بصیاد گفت این زرها در عوض ماهیان خودگیر و از پی کار خویشتن شو در آن هنگام خلیفه صیاد فرحناک شد و یکصد دینار با دیناری که خلیفه داده بود برداشته از قصر بیرون شد و الم چوبها فراموش کرد از قضا او را بسرای کنیز فروشان گذار افتاد در آنجا حلقه بزرگ و خلقی بسیار دید پیش رفته صفها بشکافت در میان جماعت بایستاد شیخی را دید بر پای ایستاده و صندوقی در پیش دارد و خادمی بر آنصدوق نشسته و شیخ ندا میدهد و میگوید کیست که بخرید این صندوق مجهول در بسته که از خانه سیده بیرون آمده مبادرت کند یکی از بازرگانان گفت بخدا سوگند خریدن صندوق خطرها دارد لکن من او را به بیست دینار شری کنم دیگری گفت به پنجاه دینارش بخرم القصه بازرگانان بر قیمت صندوق همی افزودند تا اینکه بیکصد دینار رسید منادی گفت ای بازرگانان در میان شما کسی هست که دیگر افزون کند خلیفه صیاد گفت من این صندوق را بیکصد و یک دینار خریدم چون بازرگانان سخن خلیفه صیاد بشنیدند او را مزاح دانستند و برو بخندیدند و بشیخ گفتند آنرا بخلیفه صیاد بده و یکصد و یکدینار از و بستان شیخ دلالان گفت آری این صندوق را نفروشم مگر بخلیفه صیاد ایخلیفه صندوق بگیر و قیمت بشمار خدا او را بتو مبارک کند در حال خلیفه زرها بیرون آورده بخادمی که صندوق آورده بود بشمرد و صیغه بیع وشری بخواندند خادم زرها گرفته بمسکینان بذل کرد و بقصر بازگشت سیده زبیده خرسند شد و اما خلیفه صیاد صندوق بردوش گرفته از گرانی طاقت برداشتن نبود و با مشقتی بسیار همی برد تا بدرخانه خود رسانید و صندوق بزمین نهاد خود نیز نشسته بفکرت فرو رفت و با خود گفت کاش میدانستم که در صندوق چیست پس از آن در خانه خود گشوده با تعب و مشقت صندوق را بخانه برد و در گشودن کوشید نتوانست با خود گفت نمیدانم بکدام عقل این را خریدم ناچار باید که این صندوق بشکنم و آنچه در صندوق است بازبینم پس از آن چندی بکوشید قفل صندوق را شکستن نتوانست با خود گفت به از آن نیست که این کار بفردا بگذارم آنگاه قصد خواب کرد چون خانه را صندوق بطول و عرض فرا گرفته بود جائی از برای خفتن نیافت بفراز صندوق رفته بخفت و ساعتی نرفته بود که چیزی در صندوق بجنبش آمد خلیفه هر اس کرده خوابش از سر برفت و عقلش بپرید گفت ایملک جوانبخت خلیفه صیاد عقلش بپرید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هشتصد و چهل و سیم رسید
گفت ایملک جوانبخت خلیفه صیاد عقلش بپرید و برپای خاسته گفت گویا جنی درین صندوق باشد خوب شد که او را گشودن نتوانستم که اگر او را میگشودم جنیان بتاریکی مرا هلاک میکردند پس ساعتی حیران بایستاد از آن بفراز صندوق رفته بخسبید صندوق دوباره بجنبش آمد خلیفه جستجوی چراغ کرده چراغ در خانه نیافت در حال از خانه بیرون آمد و بانک بر مردمان محلت زد مردمان از آواز او بیدار شدند و گفتند ای خلیفه ترا چه روی داده خلیفه گفت مرا با چراغی دریابید که جنیان بخانه من آمده اند مردمان بر وی بخندیدند و چراغی روشن کرده بدو دادند خلیفه چراغ گرفته بخانه خویش در آمد و قفل صندوق را با سنگی بزرگ بشکست و صندوق بگشود بصندوق اندردختری دید مانند حور که بنگ خورده و از قضا بنگ را قی کرده و بخود آمده پس دخترک چشمان خود گشوده گفت ای یاسمن و ای سوسن نزد من آئید خلیفه صیاد گفت آفرین بر حشیش آنگاه دخترک بخود آمده خلیفه را بدید و باو گفت تو کیستی و من در کجایم خلیفه جواب داد تو در خانه منی قوت القلوب پرسید من در قصر خلیفه هرون الرشید نیستم خلیفه جواب داد ای دیوانه هرون الرشید کیست تو کنیز منستی و امروز ترا بیکصدویک دینار گرفته ام چون کنیزک سخنان او بشنید از نام او باز پرسید گفت مرا نام خلیفه است ولی نیک بخت شده ام و مرا ببخت خویش اینگمان نبود دخترک بخندید و بخلیفه گفت اگراز خوردنی چیزی هست بیاور خلیفه گفت بخدا سوگند جرعه آبی ندارم و من خود نیز دو روز است چیزی نخورده ام و بلقمه ای محتاجم دخترک بروی بخندید و باو گفت برخیز و چیزی از همسایگان بخواه که از گرسنگی بهلاکت اندرم خلیفه صیاد برخاسته از خانه بدر شد و بانک بر همسایگان زد ایشان از خواب بیدار شدند و گفتند ای خلیفه ترا چه روی داده گفت ای همسایگان گرسنه ام و از گرسنگی خوابم نمیبرد همسایگان یکی قرصه و دیگری پارۀ پنیر و دیگری خیاری بیاوردند خلیفه آنها را بدامن کرده بخانه باز گشت و همه را در برابر دخترک بگذاشت و با و گفت فدای تو شوم بخور که هر که با من باشد چنین نعمتها خورد دخترک گفت بی کوزه آب چگونه چیز توان خورد که میترسم گلوگیر شوم خلیفه کوزه شکسته سفالینی که داشت برداشته بیرون آمد و بانگ بر همسایگان زد گفتند ایخلیفه ترا چه مصیبت روی داده است خلیفه گفت نان که دادید بخوردم و اکنون تشنه ام احسان بر من تمام کنید و مرا جرعه آبی دهید یکی از همسایگان کوزه و دیگری ابریقی و دیگری قله پر از آب بیاوردند خلیفه کوزه خود را از آب پر کرده بخانه باز گشت و با دخترک گفت ایخاتون دیگر ترا حاجتی نماند اکنون حدیث خود باز گو دخترک گفت اگر تو مرا نمیشناسی من خود را بتو بشناسانم من قوت القلوب کنیز هرون الرشیدم که سیده زبیده بر من رشک برده بنگ خورانده و بیخودم کرده و درین صندوق نهاده است پس از آن قوت القوب گفت منت خدا برا که این کار بآسانی گذشت و لکن اینحادثه روی نداد مگر از نیکبختی تو از آنکه خلیقه ترا چندان مال دهد که بی نیاز شوی خلیفه صیاد گفت هرون الرشید نه آنست که من امروز در قصر او محبوس بودم قوت القلوب گفت آری هرون الرشید همانست خلیفه صیاد گفت بخدا سوگند من از آن نای زن بخیلتر و کم خردتر کسی ندیده ام که او امروز مرا صد چوب زد و یکدینارم بداد با اینکه من او را صیادی آموختم و شریک خود گردانیدم قوت القلوب گفت این سخنان زشت بگذار و چشم باز کن و اگر پس از این او را ببینی شیوۀ ادب از دست منه که او ترا بمقصود خواهد رسانید خلیفه صیادچون سخن او را بشنید گویا خفته بود بیدار گشت و بجهت نیکبختی که داشت خدایتعالی دانائی و معرفت بروی عطا کرد آنگاه باقوت القلوب گفت