چون شب هفتصد و سی و هشتم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت کنیز حیات النفوس چون نزد پسر ملک اعظم رسید و سخنان خاتون با وی گفت ملک زاده سخت بگریست و با و گفت بدانکه حیات النفوس خاتون منست و من او را غلامم هرگز او را فراموش نکنم پس از آنکه پاهای او را ببوسی باو بگو من در کار او با پدر خود حدیث کنم تا وزیر خود را بخواستگاری بفرستند که او مخالفت پدر من نتواند کرد و اگر پدر با او مشورت کند باید مخالفت روا ندارد که من بی او بشهر خویش نتوانم رفت در حال کنیز بسوی حیات النفوس باز گشت و دستهای او ببوسید و پیغام ملکزاده بگزارد چون ملکه پیغام بشنید از غایت فرح بگریست و حمد خدایتعالی بجا آورد حیات النفوس را کار بدینجا رسید و اما ملکزاده شب با پدر خویش خلوت کرد و پدر حالت او پرسید ملکزاده تمامت ماجری خود با ملک باز گفت ملک گفت اکنون اگر بخواهی ملک عبد القادر را بکشم و شهر او را ویران کنم ملک زاده جواب داد هیچ کدام از اینها نمی خواهم که او با من کاری نکرده که مستوجب این تواند بود بلکه همی خواهم که مرا بوصل حیات النفوس برسانی و از احسان خود هدیتی بسوی پدر او بفرستی آنگاه ملک اعظم هدیتی گرانمایه بوزیر خود بداد و بسوی ملک عبد القادر بفرستاد که دختر اورا از بهر پسر ملک اعظم خواستگاری کند وزیر بسوی ملک عبد القادر روان شد و ملک عبد القادر از هنگامی که از ملکزاده جدا گشته هراس داشت و همی ترسید که مملکت او را خراب کنند و او را بکشند که ناگاه وزیر در آمد و در برابر او زمین ببوسید ملک از بهروزیر برپای خاسته و او را اکرام کرد وزیر بسرعت در پای ملک بیفتاد و پاهای او را بوسه داد و گفت ای ملک چون توئی از بهر چون منی نباید که چنین کار کنند من از پستترین خادمان توام و لکن ای ملک بدانکه ملک زاده پدر خود را احسان های تو آگاه کرد وملک اعظم از تو خشنود شد و هدیتی در صحبت این خادم بسوی تو فرستاده ترا سلام رسانید چون ملک سخنی را که باور نداشت از او بشنید از غایت بیم باور نکرد تا اینکه هدیتها پیش آوردند هدیتی دید که خزانهای ملوک روی زمین با او برابری نمیکرد در آن هنگام بر پای خاست و حمد خدایتعالی بجا آورده ملک را ثنا گفت پس از آن وزیر باو گفت بدانکه ملک اعظم مهمان تست و همی خواهد که با تو در پیوندد و مرا بخواستگاری سیده مصونه و جوهره ی مکنونه حیات النفوس فرستاده که او را باردشیر پسر ملک تزویج کنی چون ملک این سخن بشنید گفت از طرف من مخالفت نیست و اما دختر خود بالنده است و کار او در دست خویشتن است پس از آن ملک رئیس خادمان بخواست و باو گفت بسوی ملکه شو و او را از این قضیت آگاه کن رئیس نزد ملکه شد و او را از قضیت آگاه کرده و با و گفت ترا جواب چیست دختر ملک جوابداد سمعاً وطاعة چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصدو سی و هشتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت دختر ملک گفت سمعاو طاعة چون رئیس این سخن بشنید بسوی ملک باز گشت و از جواب ملکه آگاهش کرد آنگاه ملک خلعتی فاخر باده هزار دینار از برای او عطا فرمودو باو گفت جواب بسوی ملک باز بر و از بهر من دستوری بخواه که در پیشگاه ملک حاضر شوم وزیر از نزد ملک عبد القادر بیرون آمده همی رفت تا بملک اعظم برسید و جواب ملکه باز گفت و پیغام ملک بگذارد ملک اعظم فرحناک شد و جواز داد که ملک عبدالقادر او را ملاقات کند چون روز دیگر شد ملک عبدالقادر سوار گشته با ملک اعظم ملاقات کرد ملک اعظم او را گرامی داشت و با یکدیگر بنشستند و ملک زاده در برابر ایستاده بود پس از آن خطیبی از خطبای دار الملک ملک عبدالقادر برخاسته خطبتی بلیغ برخواند و ملکزاده را تهنیت گفت آنگاه ملک اعظم بحاضر آوردن صندوقی بفرمود و در آن صندوق گوهرها و نگینهای گرانمایه و پنجاه هزار دینار زر بود بملک عبد القادر گفت من از جانب پسر خویش وکیلم ملک عبدالقادر مهر را قبض کرد پس از آن قاضی و گواهان حاضر آورده دختر ملک عبد القادر را باردشیر پسر ملک اعظم تزویج کردند دوستان فرحناک و دشمنان اندوهگین شدند تا روزی چند بخرد و بزرگ ولیمه همیدادند از آن پس ملکزاده را بحجله عروس بردند تمتع از و بر گرفت او را دری یافت ناسفته پس از آن ملک اعظم از پسر خود پرسید که دیگر ترا حاجتی هست یا نه ملک زاده گفت آری ایملک همی خواهم از وزیری که با ما بدی کرد و خادمانی که بما افترا گفتند انتقام بکشی در حال ملک اعظم رسول بسوی ملک عبد القادر فرستاده وزیر و خادمان را بخواست ملک ایشان را با رسول بفرستاد ملک اعظم فرمود که ایشان را در دروازه شهر بردار کنند چون روزی چند بگذشت ملک عبد القادر را در بروانه کردن دختر خبر دادند ملک ساز و برک سفر کرده دختر خود را بتخت زرین مرصع بنشاند و تمامت کنیزکان و خادمان او را بفرستاد و خود با تمامت اهل مملکت از بهر وداع سوار شدند فرسنگی چند برفتند آنگاه ملک اعظم او را بباز گشتن سوگند داد ملک عبدالقادر ایشان را وداع کرده بمملکت خود بازگشت و ایشان منزل بمنزل روان بودند تا بشهر خویشتن برسیدند دوباره عیش برپا نمودند و همواره در عیش و نوش بسر میبردند تا اینکه هادم اللذات بر ایشان بتاخت
حکایت بدر باسم و جوهره
و از جمله حکایتها اینست که در زمان گذشته در سر زمین عجم پادشاهی شهرمان نام بود که تختگاه در خراسان داشت و آن پادشاه صد تن زنان و کنیزکان داشت و از هیچ کدام بپسری و دختری بهره مند نگشته بود روزی از روزها بخاطر آورد که او را از فرزند بهره نیست بدین سبب اندوهگین شد و با ملامت و حزن نشسته بود که یکی از مملوکان او در آمد و گفت ایها الملک بازرگانی بر در ایستاده و کنیز کی همراه دارد که دیده کسی بهتر از آن کنیز کی ندیده ملک ایشان را نزد من آر بازرگان و کنیزک را نزد ملک حاضر آوردند ملک او را دید که چادری حریر بر سر دارد و بالای او بسرو و شمشاد همی ماند بازرگان روی او بگشود قصر از پرتو جمال او روشن گشت و او را هفت شقه گیسو تا بخلخالها فرو آویخته بود و در خوبروئی چنان بود