تا بپای دار برسانیدند آنگاه پاره از دامن ملکزاده بریده بر چشمان او بست و شمشیر برکشید و کشتن دختر ملک را عقب انداخت که شاید کسی از او شفاعت کند همه لشگریان ایستاده بحالت ملکزاده می گریستند و دعا میکردند که خدایتعالی این بلا را از و بگرداند و سیاف شمشیر بلند کرده بود که ناگاه گردی برخاست و جهان فرو گرفت و سبب این بوده است که چون پدر ملکزاده از کار پسر بی خبر ماند لشگری انبوه مهیا کرده خود بجستجوی پسر روان گشت او را کار بدینگونه شد اما ملک عبد القادر چون گرد بدید گفت ای قوم این گرد چیست که جهان فرو گرفت وزیر اعظم بسوی گرد روانشد تا از حقیقت کار آگاه شود سپاهی دید فزون از ستارگان در حال بسوی ملک بازگشت و قضیه با او بیان کرد ملک گفت در میان لشگر شو واز سبب آمدن ایشان آگاه باش و از بزرگ این لشگر جویان شو از من او را سلام برسان اگر آمدن او از بهر حاجتی باشد ما او را یاری کنیم و اگر لازم است هدیتش بفرستیم که من از این لشگر بی پایان بخویشتن بیم دارم در حال وزیر بلشگرگاه شد و در میان لشگر تا آخر روز همیرفت تا به امرا و وزرا و حجاب رسید و در میان ایشان همی رفت تا در پیشگاه سلطان حاضر شد پادشاهی دید بزرگوار در حال زمین ببوسید و خواست سر از زمین بردارد حاجبان دوباره و سه باره ببوسیدن زمینش بفرمودند وزیر چنان کرد پس از آن ملکرا دعا گفت و سلام ملک عبد القادر برسانید و گفت ملک عبد القادر عتبه ترا بوسه میدهد و سؤال میکند که از بهر چه کار آمده اید اگر شما را با ملکی از ملوک جدال هست او در خدمت شما سوار شود و اگر شما را حاجتی هست برآورد ملک گفت ای رسول بسوی خداوند خود بازگرد و باو بگو که ملک اعظم را دیرگاهی است پسر ناپدید شده و خبر از او نیامده اگر پسر او در این شهر باشد او را گرفته بسوی شهر خود باز خواهد گشت و اگر او را در انجا حادثه روی داده باشد شهر شمارا ویران خواهد کرد و مردان شما را کشته و زنانرا اسیر خواهد نمود تو اکنون بزودی بنزد خداوند خویش بازگرد و او را از قصد ما آگاه کن وزیر سه بار زمین بوسیده بازگشت و در کار حیران بود و همیرفت تا بملک عبد القادر برسید و او را از غایت بیم رنگ پریده و اندام همی لرزید پس ملک را از آنچه دیده بود آگاه کرد . چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتصد و سی و ششم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت وزیر عبد القادر را از حادثه آگاه کرد ملک عبدالقادر بهراس اندر شد و گفت ای وزیر پسر او کدامست و در کجاست وزیر گفت پسر او همانست که بکشتنش فرموده بودی منت خدایرا که در کشتن او شتاب مشد و گرنه پدر او بلاد ما ویران کرده مردمان میکشت آنگاه ملک باو گفت رای فاسد خود ببین که مرا بکشتن او اشارت کردی بزودی سیاف را حاضر کنید چون سیاف حاضر آمد ملک از پسر باز پرسید سیاف گفت ایملک او را تا اکنون نکشته ام ملک فرحناک شد و دلش آرام گرفت به احضار پسر فرمان داد چون ملکزاده را حاضر آوردند ملک عبد القادر بر پای خاست و جبین او را ببوسید و با و گفت ایفرزند از آنچه بر تو رفت حکایت مکن و چیزی را که موجب آفت من باشد در نزد پدر مگوی ملک زاده گفت ایملک کجاست پدر من ملک گفت از او بهر تو با لشکری انبوه باین دیار آمده ملک زاده گفت بتاج ملک سوگند که از جای خود بر نخیزم تا که پاکدامنی خود و پاکدامنی دختر ملک آشکار کنم او اکنون باکره است تو قابله گان حاضر آور اگر او باکره نباشد من خون خود بر تو حلال کنم در حال ملک قابله گان بخواست چون ملکه را تجربت کردند بدانسان یافتند که ملکزاده گفته بود ملکزاده را از واقعه آگاه کردند ملک ایشان را خلعت دادپس از آن ملک زاده را در آغوش گرفت و او را بزرک شمرد و یا خاصان خود بگرمابه فرستاد چون ملک زاده از گرمابه بدر آمد خلعتی از دیبای زرین طراز مرصع بروی بپوشانید و تاج ملکش بر سر نهاد و بر اسبی از بهترین خیل که زین زرین مرصع داشت سوار کرده بزرگان دولترا فرمود که در خدمت او سوار شوند و او را بخدمت پدر بر سانند پس از آن بملکزاده گفت که با پدر خود ملک اعظم بگوید که ملک عبدالقادر در زیر فرمان تست آنگاه ملکزاده او را وداع کرده بسوی پدر روان شد چون پدر او را بدید از غایت فرح عقلش بپرید و از بهر او بر پای خاست و گامی چند بسوی او برفت و او را در آغوش کشید در لشگرگاه فرح وسرور پدید آمدپس از آن امرا و وزرا آمدند و در برابر ملکزاده زمین ببوسیدند و آنروز لشگریان فرحی بزرگ داشتند و ملکزاده بکسانیکه با او آمده بودند دستوری داد که بلشگر ملک اعظم تفرج کنند تا انبوهی لشگر بیابند و هر کس که ملکزاده را در دکه بزازی دیده بود تعجب می کرد که چگونه با این سلطنت و رتبت بدان مقام راضی شده بود القصه خبر لشکر ملک اعظم در شهر شایع شد تا بحیات النفوس رسید حیات النفوس بفراز قصر رفته کوه و هامون پر از لشگریان دید و او در آنوقت در قصر پدر محبوس بود و گوش بفرمان ملک داشت که بکشتن یا سوزاندن چه حکم خواهد کرد چون حیات النفوس آن لشگر بدید و دانست که این لشگر از پدر ملک زاده است ملول شد و ترسید که ملک زاده او را فراموش کند و ازو بسلطنت مشغول گشته با پدر بسوی شهر خود رود آنگاه پدر خویش او را بکشد و در حال کنیزکی را که در نزد او بخدمت گزاری گماشته بودند بسوی ملکزاده بفرستاد و باو گفت بسوی اردشیر ملک اعظم شو و هراس مکن چون بروی برسی زمین ببوس و خویشتن بشناسان و باو بگو که خاتون من ترا سلام میرساند و او اکنون در قصر پدر محبوس است و از تو تمنا دارد که او را فراموش نکنی که ترا امروز سلطنت قوی است و هر چه اشارت کنی کسی مخالفت نتواند کرد اگر تو بر وی مایلی او را خلاص کرده در نزد خویشتن نگاه دار که او از بهر تو باین ورطه افتاده و اگر ترا با و میل نمانده به پدرخود ملک اعظم بگو که از و شفاعت کند و او را از این ورطه خلاصی دهد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست