پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۱۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۱۴–

که شاعر گفته

  هزار گونه گلنار برمه و پروین هزار سلسلة مشک بر گل و گلنار  
  بروی کرده همه حجره بوستان ارم بزلف کرده همه کلبه عطار  

از حسن و جمال او شگفت ماند ببازرگان گفت ای شیخ قیمت این کنیزک چند است بازرگان جواب داد ای ملک من او را بدو هزار دینار شری کرده ام و سه سالست که سه هزار دینار برو صرف همیکنم و او اکنون هدیتی از من بسوی تو است ملک خلعتی با ده هزار دینار با و بداد بازرگان زر و خلعت گرفته شکر نعمت بجا آورد و بازگشت پس از آن ملک کنیزک را بمشاطگان سپرد و فرمود که او را آراسته در قصری جداگانه جای دهند و شهری که ملک در آن شهر بود شهر بیضا نام داشت و در کنار دریا بود پس کنیزک را بقصری در آوردند که منظره های آن قصر بدریا همی نگریست چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصدوسی و نهم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت کنیزک را بقصری در آوردند که منظرهای قصر بدریا همینگریست پس از آن ملک نزد کنیزک آمد کنیز از بهر او برنخاست ملک گفت گویا این در میان قومی بوده است که ادب نیاموخته اندو لکن ملک در حسن و جمال کنیز خیره مانده بود آنگاه پیش رفته در پهلوی کنیزک بنشست و او را بسینه خود برکشید و لبان او بمکید پس از آن خوردنی بخواست خوانی از همه گونه طعامها لذیذ بنهادند ملک لقمه خود میخورد و لقمة بدهان او میگذاشت تا اینکه کنیزک سیر شد و هیچ سخن نمی گفت ملک با او در حدیث شد و نام او بپرسید او خاموش بود و پاسخ نمی گفت و پیوسته سر در زیر داشت ملک با خود گفت سبحان الله این کنیزک چه خوبروست و لکن چه سود که سخن نمیگوید آنگاه ملک از کنیز کان پرسید که سخن گفتن او دیده اید یا نه کنیزکان گفتند ما تا کنون سخن گفتن او ندیده ایم در حال ملک کنیز کان را فرمود که با او بتغنی و لهو و لعب مشغول شوید شاید که سخن گوید کنیزکان در برابر او بهمه گونه لهو ولعب بپرداختند و تغنی کردند چندانکه مکان در طرب آمد و کنیزک بسوی ایشان نظاره میکرد ولی خاموش بود و سخن نمیگفت و نمی خندید ملک باز تنگدل شد کنیزکان باز گردانید و خود با آن کنیزک خلوت کرده جامه خود را برکند و جامه او را نیز با دست خود برکند دید که تن او چون نقره خام است محبتش بروی افزون گشت و شهوتش بجنبید برخاسته بکارت از او برداشت او را دری ناسفته یافت بدین سبب سخت فرحناک شد و با و گفت عجب دارم از اینکه کنیز کی بدین خوبروئی را چگونه بازرگانان با کره گذاشته اند از آن ملک را تمامت میل با او شد و از دیگران دوری کرد و یکسال با او بسر برد ولی کنیزک سخن نمی گفت روزی از روزها ملکرا عشق و وجد زیاده گشته پرسید ای روشنی دیده من تو در دل من چنان جای گرفته که از بهر تو از همه زنان و کنیزکان دور گشتم و از دنیا ترا نصیبۀ خود گرفته ام و همی خواهم که ترا نیز دل بمن مهربان شود و با من سخن گوئی اگر تو لال هستی باشارت مرا بیاگاهان تا از سخن گفتن طمع بردارم و از خدای تعالی بخواهم که از تو پسری بمن دهد که وارث مملکت من شود ترا بخدا سوگند میدهم که جواب بازگوی کنیزک سر بزیر انداخته فکرت کرد تا اینکه پس از ساعتی سر برداشته بر روی ملک کرد و گفت ایملک بزرگوار خدای تعالی دعوت ترا اجابت که اکنون از تو آبستنم و هنگام بارگذاشتنم نزدیک شده و لکن نمیدانم پسر است یا دختر اگر من آبستن نبودم هرگز با تو سخن نمی گفتم ملک سخن او بشنید دلش بگشود و از غایت فرح سر و دست او ببوسید و باین بیت مترنم شد

  شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منتهای مطلب خود کامران شدم  

مرا نخستین آرزو سخن گفتن تو بود و آرزوی دوم آبستنی تو پس از آن ملک از نزد او برخاسته بیرون آمد و در غایت فرحناکی بر تخت بنشست و وزیر را فرمود که هزار دینار زر به یتیمان و فقیران صدقه دهد وزیر چنان کرد پس از آن ملک به نزد کنیز بازگشت و او را بسینه خود گرفت و باو گفت ایخاتون در این یکسال، خاموشی تو از بهر چه بود کنیزک گفت ایملک بدانکه من مسکین و غریب و شکسته خاطرم و از پیوندان خود جدا مانده ام چون ملک سخن او بشنید قصد او بدانست و گفت اینکه گفتی مسکینم این سخن بجا نبود که تمامت ملک و متاع من تر است و من نیز از خادمان تو ام و اینکه گفتی از پیوندان دور مانده ام تو مکان پیوندان باز گوی تا من ایشان را در نزد تو حاضر آورم کنیزک گفت ای ملک بدانکه نام من جلنار بحریه است و پدر من از پادشاهان دریا بود چون پدرم بمرد ملکی از ملوک بحر و دشمنان پدرم بر ما هجوم آورده و مملکت از دست ما بگرفت و مرا برادری است صالح نام و مادر من از زنان دریا است من با برادرم منازعت کرده ام که خود را بنزد مردی بری بیندازم آنگاه از دریا بدر آمده در کنار جزیره بنشستم مردی بمن بگذشت مرا گرفته بسوی منزل خود برد و مرا بخویشتن بخواند من بر سر او چنان بزدم که نزدیک شد بمیرد آنگاه مرا بدینمرد بفروخت و این مرد بسی با امانت و مروت بود و مرا با امانت نگاهداشت تا بتو بفروخت و اگر تو مرا اینگونه دوست نمیداشتی و مرا بر تمامت زنان خود بر نمیگزیدی من خویشتن را ازین منظره بدریاهی افکندم و نزد پیوندان خود میشدم مراقصه همینست والسلم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب هفتصد و چهلم برآمد

گفت ایملک جوانبخت جلنار بحریه چون قصه بملک فروخواند ملک او را سپاس گفت و جبین او ببوسید و گفت ای روشنی چشم من ساعتی بجدائی تو شکیبا نتوانم بود اگر تو از من لحظه ای جدا شوی در حال بمیرم کنیزک جواب دادای ملک مرا هنگام ولادت نزدیک گشته ناچار باید پیوندان من حاضر آیند که مباشر شوند از آنکه زنان بری طریقة ولادت دختران بحری ندانند ملک از او پرسید چگونه در دریا توان رفت جلنار جواب داد ما از برکت نامهایی که بر خاتم سلیمان علیه السلام نقش کرده اند در دریا چنان رویم که شما در صحرا همی روید ولکن ای ملک وقتیکه پیوندان من باز آیند من ایشان را آگاه کنم که تو به مال خود مرا شری کرده و با من نکوئیها بجا آورده تو باید سخن من در نزد