نمی دانست که دختر ملک قصد تفرج باغ کرده ملکزاده را کار بدینجا رسید و اما دایه چون بسوی دختر ملک باز گشت اورا خبر داد که درختان ببار آمده اند و اکنون هنگام تفرج است دختر ملک گفت فردا انشاءالله از بهر تفرج بباغ اندر شویم ولکن تو کس بفرست و باغبان را آگاه کن دایه کس نزد باغبان فرستاد که فردا ملکه در باغ خواهد بود کسی را نگذار که باغ در آید چون خبر بباغبان رسید رهگذرها برفت و نهرها باصلاح آورد آنگاه نزد ملک زاده شد و باو گفت ایخواجه اینمکان تست و مرا زندگانی از احسان تو میباشد و لکن عذر در نزد کریمان پذیرفته است : انکه این باغ از حیات النفوس است و او فردا هنگام بر آمدن آفتاب بباغ اندر خواهد شد و مرا فرمان داده اند که کسی در باغ نگذارم اکنون از احسان تو همیخواهم که امروز از باغ بدر شوی و دختر ملک جز یکروز در باغ نخواهد بود پس از آنکه دختر ملک از باغ باز گردد همواره باغ ترا خواهد بود ملکزاده گفت ایشیخ شاید که ترا از ما ضرری رسیده شیخ گفت لا والله من از شما جز خوبی ندیده ام ملکزاده گفت اگر چنین است تو خود میدانی که تر اهر گونه خوبی توانم کرد مرا بگذار که در این باغ پنهان شوم و کس مرا نخواهد دید تا دختر ملک بسوی قصر خود باز گردد باغبان گفت ایخواجه اگر او خیال شخصی رادرینباغ ببیند سر من از تن جدا کند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب صد و بیست و نهم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت ملک زاده گفت من نگذارم که کس مرا ببیند و اگر ترا نفقه فرزندان کم شده است این زرها بستان آنگاه دست در جیب کرده پانصد دینار بدر آورد چون شیخ زر ها بدید سست شد با ملک زاده گفت زینهار که خود را بکسی بنمائی پس او را در باغ بگذاشت ملکزاده و باغبانرا کار بدینجا رسید اما دختر ملک چون آفتاب برآمد خادمان را فرمود که دریچه باغ بگشایند و خود حله های فاخر مرصع بدر و گوهر در بر کرده دست دایه را بگرفت و بباغ اندر شد دایه دید که باغ از کنیزکان و خواجه سرایان پرشد هر یکی بسوئی در تفرج و میوه چیدن مشغولند با ملکه گفت تو خداوند عقل هستی میدانی که در باغ ترا بخدمت کار حاجتی نیست اگر تو در خارج باغ باشی فرض است که از بهر احترام تو کنیزان با تو باشند ولی در باغ نشاید که کسی با تو باشد تا تو خالی از اغیار تفرج کنی ملکه گفت ای دایه راست گفتی چه باید کرد دایه گفت کنیزکان و خادمانرا بفرما که از باغ بیرون کنند ملکه خادمان و کنیزکان را باز گشتن فرمود دو تن از کنیزکان خاص در نزد خود نگاه داشت آنگاه دایه بملکه گفت برخیز تا تفرج بستان کنیم ملکه برخاسته دست بردوش دایه گذاشت و آن دو کنیز در پیش روی ایشان همیرفتند و دختر ملک بلهو و لعب و تفرج مشغول بود و دایه درختان یک یک باو مینمود و از میوه ها همی چید و با و همی داد و از مکانی بمکانی روان بودند تا اینکه بقصری که در میان باغ بود برسیدند ملکه چون قصر را معمور یافت با دایه گفت ای دایه قصر را ببین که دیوارهای او را سپید کرده اند دایه جواب داد ای خاتون من شنیدم که باغبان از پاره ای از بازرگانان متاع گرفته آنها را فروخته و بقیمت آنها قصر را تعمیر کرده است و من او را وعده داده بودم که هر وقت ملکه به باغ در آید من آنچه تو صرف کرده ای از ملکه بستانم و زیاده بر آن انعام ترا نیز بگیرم اکنون از ملکه تمنای من اینست که احسان خود از باغبان دریغ ندارد دختر ملک جواب داد بخدا سوگند باغبان کار نیکو کرده است خازنرا ندا در ده دایه خازن را بخواست ملکه بخازن فرمود که دو هزار دینار بباغبان عطا کند آنگاه دایه رسولی نزد باغبان فرستاد و با و گفت ملکه ترا میخواهد باغبان چون این سخن بشنید بهراس اندر شد و با خود گفت شک نیست که دختر ملک را نظر بر آن پسر افتاده امروز بر من شومترین روزهاست آنگاه باغبان فرزندان و پیوندان خود را حاضر آورده وصیت بگذارد و ایشان را وداع کرده گریان شد و بسوی باغ روان گشت وقتیکه بنزد دختر ملک شد صورتی بیجان بود عجوز حالت او دیده سبب بدانست و در سخن گفتن سبقت کرده گفت ای شیخ شکر خدایتعالی بجا آور و ملکه را دعا کن من او را از کار تو آگاه نمودم و تعمیر قصر با و باز گفتم ملکه خدمت ترا بپسندید و دو هزار دینار بتو انعام فرمود تو زرها از خازن بگیر و بملکه دعا کن و از بی کار خویش شو باغبان چون این سخن از دایه بشنید در پیش ملکه زمین بوسید و دو هزار دینار از خازن گرفته ملکه را دعا گفت و بخانه خود بازگشت فرزندان و پیوندان او فرحناک شدند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتصدو سی ام برآمد
گفت ای ملک جوانبخت باغبانرا کار بدینگونه شد و اما عجوز بملکه گفت ایخاتون این قصر بسیار خوب گشته نمیدانم بیرون قصر این همه خوبست یا او را درون نیز معمور است بیا تا بدرون رفته تفرج کنیم پس دایه با ملکه داخل قصر شدند آنجا را سپید کرده و نقش کرده یافتند دختر ملک بچپ و راست تفرج میکرد تا بصدر ایوان برسید و چشم بدان صورتها دوخت دایه دانست که او را چشم بصورت خواب افتاد آنگاه دایه آن دو کنیز کرا بنزد خود خواند که ملکه را از دیدن آن صورت مشغول نکنند چون دختر ملک بر آن نقشها نیک نظر کرد در عجب شد و روی بعجوز کرده گفت ای دایه بیا این صورت عجیب را نظر کن عجوز بتفرج صورت باز آمد و خیره خیره بروی بنگریست و گفت ایخاتون این صورت باغ و صیاد و دامی است که تو در خواب دیده بودی و پرنده نرینه را از بازگشتن مانعی بزرگ منع کرده که من او را در چنگال شاهین همی بینم که او را کشته و خون او را خورده است ایخاتون سبب همین بوده است که او باز نگشته و جفت خود را ازدام خلاص نکرده ولکن ایخاتون تصویر این خواب از جمله عجایب است اگر تو میخواستی که او را تصویر کنی نمی توانستی شاید فرشتگانی که بآدمیان موکل اند دانسته اند که پرنده نرینه مظلوم است و ما در ملامت کردن او بر وی ستم کرده ایم بدین سبب خواسته اند که عذر او را بما آشکار کنند دختر ملک گفت ای دایه راست میگوئی در ملامت آن پرنده ما ستم کرده ایم عجوز گفت