ایخاتون حمد خدائی را که عذر آن پرنده بما آشکار کرد که اگر او در چنگال شاهین گرفتار نمیشد بسوی ماده خود باز میگشت و او را از دام خلاص میکرد و لکن از مرک گزیری و گریزی نیست ایخاتون برما عیان شد که نرینه گان خوب هستند خاصه آدمیزاد که خود را گرسنه و برهنه میگذارد و زن خود را سیر کند و جامه بروی بپوشاند و به پدر و مادر خود عصیان روا دارد ولی از فرمان زن بیرون نرود و زنان نیز بر همه رازهای مردان آگاهند و ساعتی از مردان شکیبا نتوانند بود شبی اگر مرد غایب شود چشم زن نخوابد و در نزد زن کسی عزیز تر از مرد نیست که او را از پدر و دوستتر دارد زن و مرد وقت خفتن هم آغوش شوند مرد دست در زیر گردن زن کند و زن نیز دست در زیر گردن او نهد چنانکه شاعر گفته
| خواهم صنما همه جهان دشمن من | پیراهن تو یکی و پیراهن من | |||||
| ز بازوی من قلاده در گردن تو | از گیسوی تو کمند در گردن من | |||||
پس از آن مرد او را ببوسد و زن نیز برو بوسه دهداز جمله چیزها که بیکی از ملوک با زن خود روی داده اینست که زن پادشاهی رنجور گشته بمرد ملک خویشتن را با او زنده در گور کرد و از محبتی که بآن زن داشت بهلاک خویشتن راضی شد و نیز شنیده ام که یکی از مملوک بمرد خواستند که او را بخاک سپارند زن او گفت مرا نیز با او زنده در گور کنید و گرنه خویشتن را بکشم الفصه عجوز با دختر ملک احادیث زنان و مردان همی گفت تا اینکه ناخوش داشتن مردان از دل او برفت و بایشان مایل شد چون عجوز اینحالت بدانست گفت ایملکه اکنون هنگام تفرج باغ است پس هر دو از قصر بدر آمدند و در میان درختان همی گشتند که ناگاه چشم ملکزاده بدختر ملک بیفتاد چون حسن و جمال وقد با اعتدال او بدید چشم بروی دوخت و عقلش برفت و آتش عشق در دلش شرر افروخت و بیخود برزمین افتاد چون بخود آمد دید که پری پیکر از چشم او غایب گشته چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و سی و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت ملکزاده اردشیر بخود آمد ملکه را ندید آهی از دل محزون بر کشیده این ابیات بخواند
| که گفت آنروی شهرآرای بنمای | چو بنمودی دگرباره فراموش | |||||
| نشستم تا برون آئی خرامان | چوبیرون آمدی من رفتم از هوش | |||||
| تو در عالم نمی گنجی زخوبی | مرا هرگز کجا گنجی در آغوش | |||||
و عجوز پیوسته دختر ملک را از مکانی بمکانی همی برد تا اینکه بدان مکان که ملکزاده در آنجا بود برسیدند در حال عجوز گفت یا خفی الالطاف نجنا مما نخاف چون ملکزاده اشارت او بشنید خویشتن آشکار کرد و با غنج و دلال خرامیدن گرفت و از قامت چون سرو خون در دل شمشاد و صنوبر میکرد در آن حال دختر ملک نگاهش بدانسوی افتاده او را بدید دیر گاهی حیران بایستاد و چشم برو دوخت و بحسن و جمال او تفرج کرده عقلش برفت و هوشش بپرید و تیر عشقش بر دل ملکه کارگر آمده با عجوز گفت ای دایه این پسر ماهروی کیست دایه گفت ای خاتون کجاست آن پسر که همی گوئی دختر ملک گفت اینک در میان درختان بما نزدیکست عجوز بچپ و راست نگاه میکرد گویا که در نزد او خبری نیست آنگاه دایه گفت سبحان الله راه این باغ بدین پسر که نموده حیات النفوس گفت تو بازگوی که ما را از حالت این پسر که آگاه خواهد کرد ای دایه بخدا سوگندت میدهم نیک ببین شاید که او را بشناسی دایه گفت ایخاتون این جوانست که با من کتاب به سوی تو همی فرستاد دخترک گفت ای دایه این جوان چه طلعت ملیحی دارد مرا گمان اینست که در روی زمین بهتر از این کسی نباشد چون عجوز دانست که ملکه شیفته جمال ملکزاده گشته باو گفت ایخاتون نگفتمت که جوانی است نکو روی دختر ملک گفت ای دایه دختران ملوک از کارهای دنیا ونیک و بد و زشت و خوب دنیا بی اطلاع هستند و با کسی معاشرت نکرده اند ای دایه تو بازگوی که چگونه بایدم با و رسیده و بکدام حیلت روی بر وی آورم و با او چه گفتگو کنم چون عجوز سخن او بشنید و عشق و شوق او بدید گفت ایخاتون اما حاضر آمدن او در پیش تو راهی ندارد و تو نیز در رفتن بسوی او معذوری از آنکه تو خورد سال هستی لکن برخیز من در پیش و تو از دنبال من همی رویم تا بنزد او برسیم آنگاه من با او سخن گویم که ترا شرمساری روی ندهد و در میان شما الفت و موانست پدید آید ملکه گفت ای دایه هر چه دانی بکن آنگاه دایه برخاسته در پیش روی ملکه همیرفتند تا بملکزاده برسیدند عجوز باو گفت ای جوان ببین کیست که در نزد تو حاضر آمده این حیات النفوس دختر ملک زمانست رتبت او را بشناس و باحترام او برپای خیز ملکزاده در حال برپای خواست چشم ایشان بیکدیگر افتاده هر دو عنان اختیار از دست بدادند و دستها گشوده با یکدیگر هم آغوش شدند و از غایت شوق هر دو بیخود افتادند و دیر گاهی بیخود بودند آنگاه عجوز از بیم رسوائی ایشان را بدرون قصر برده خود بر در قصر بنشست و با کنیز کان گفت بتفرج گرائید که ملکه را هنگام خواب است کنیز کان بتفرج شدند پس از آن ملکزاده و دختر ملک بخود آمدند و خویشتن را در قصر یافتند ملکزاده گفت ای شمسه خوبان این که میبینم به بیداری است یا رب یا بخواب پس دوباره هم آغوش شدند و ملکزاده این ابیات بر خواند
| یار گرفته ام بسی چون تو ندیده ام کسی | شمع چنین نیامده است از در هیچ مجلسی | |||||
| عادت بخت من نبود اینکه تو یاد آوری | نقد چنین کم افتد خاصه بدست مفلسی | |||||
| صحبت ازین شریفتر صورت ازین لطیف تر | دامن ازین نظیفتر وصف تو چون کند کسی | |||||
| خادمه ی سر ای را گو در حجره بندکن | تا بسر حضور ما ره نبرد موسوسی | |||||
چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و سی و دوم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت چون ملکزاده ابیات بانجام رسانید دختر ملک او را بسینه خود گرفت و دهان او را ببوسید ملکزاده را روان رفته بتن باز آمد و رنجهایی که از عشق برده بود بدو شکایت کرد دختر ملک عذر خواست و دست و پای او ببوسید آنگاه یکدیگر را در آغوش گرفته بگریستند و دختر ملک این ابیات بر خواند
| نه آنشب است که کس در میان ما گنجد | بخاک پات که گرد ذره در هوا گنجد | |||||
| زمن حکایت هجران مپرس در شب وصل | عتاب کیست که در خلوت رضا گنجد | |||||