پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۵۱۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۵۰۷–

خود پشیمانم از آنکه در هر حال او دایه منست و حق تربیت در گردن من دارد کنیزکان چون این سخن بشنیدند همگی زمین ببوسیدند و گفتند ایخاتون ترا بخدا سوگند میدهیم که از و در گذر و او را حاضر آور دختر ملک گفت بخدا سوگند مرا نیز قصد همین است آنگاه خلعتی فاخر از بهر او آماده کرده گفت کیست که بسوی او رود در حال دو تن از کنیزکان که یکی را نام بلبل و دیگری را نام سودالعیر بود و ایشان از خاصگان دختر ملک و بزرگترین کنیز کان او بودند پیش آمده گفتند ایملکه ما را بدین کار بفرمای ملکه ایشان را جواز داد کنیزکان بسوی او رفتند چون دایه ایشان را بشناخت برپای خاست ایشان را در آغوش گرفت کنیزکان گفتند ای دایه ملکه از تو در گذشته و بر تو بخشوده است دایه گفت تاروز مرگ بسوی او میل نخواهم کرد مگر از یاد من رفته است که او در پیش دوست و دشمن با من چه کرد و مرا چگونه بخون خویشتن بیالود که از هلاک من چیزی نماند و همه اینها بس نبود که پس از آزردن بسیار پای مرا گرفته چون سگ مرده همیکشیدند بخدا سوگند هرگز بسوی او بازنگردم و چشم بروی او باز نکنم کنیز کان گفتند تو ما را نومید مگردان اگر ملکه ترا آزرد محبتهای تو با ما یکجا رفت تو ببین که بدلجوئی تو که آمده مگر از ما بزرگتر در نزد ملکه هست که او را بفرستد دایه گفت حاشا و کلا من قدر و منزلت شما میشناسم که شمارا رتبت از همه کس برتر و مقدار من از شما پستتر است ولکن ملکه پیش ازین مقدار مرا در نزد کنیزکان و خادمان چندان بزرگ کرده بود که اگر من ببزرگ ایشان خشم میآوردم در حال از بیم هلاک میشد کنیزکان گفتند همانحالت دگرگون نگشته بلکه بیشتر از پیشتر است آنگاه دایه گفت بخدا سوگند اگر شما نزد من حاضر نمیشدید هرگز بسوی ملکه حاضر نمیگشتم اگر بکشتن من فرمان میداد کنیزکان او را سپاس گفتند پس از آن دایه برخاسته جامه بپوشید و با کنیزکان بدر آمده همیرفتند تا نزد ملکه در آمدند ملکه چون دایه را بدید بر پای خاست دایه گفت ایملکه راست گوی که خطا از من بود یا از تو ملکه گفت خطا از من بود اکنون بخشایش از تو باید ای دایه بخدا سوگند ترا منزلت در پیش من بلند است و تو بر من حق تربیت داری و لکن میدانی که چهار چیز یعنی خلق و روزی و زندگانی و مرگ در انسان بحکم تقدیر است آدمی در آن چهار چیز بی اختیار است من آنوقت که بر تو خشم گرفتم بی اختیار بودم اکنون از کرده پشیمانم چون ملکه عذر بخواست خشم عجوز فرونشست و زمین بوسه داد ملکه با خلعتی فاخر او را بنواخت دایه را فرحی سخت روی داد آنگاه ملکه گفت ای دایه چنان میدانم که درختان ببار آمده و هنگام تفرج باغ در رسیده دایه گفت ای ملکه جز امروز از خانه بیرون نیامده بودم ولی میوه بسیار در بازار دیدم امروز بحقیقت دانستم بهار رسیده ترا با خبر کنم پس از آن دایه از نزد ملکه بیرون آمده بسوی ملکزاده رفت ملکزاده از لقای او شاد گشت و او را در آغوش گرفت و دلش بگشود آنگاه عجوز آنچه از ملکه بروی رفته بود با ملکزاده باز گفت و او را آگاه کرد که ملکه در فلانروز قصد تفرج باغ دارد چون قصه بدینجارسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب هفتصد و بیست و هشتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت عجوز ملکزاره را خبر داده گفت نمیدانم آنچه با تو گفته بودم که با باغبان الفت کنی کردی و از احسان تو چیزی بدو رسید یانه ملکزاده جوابداد آری او اکنون با من صدیق است پس از آن دایه را از کاری که کرده بود آگاه کرد و باو بنمود که صورت خواب ملکه در قصر نقش کرده و حکایت صیاد و دام گرفتن شاهین کبوتر نرینه را باز گفت عجوز اینسخنان بشنید سخت فرحناک شد و بملکزاده گفت ایفرزند برخیز به گرمابه شو و جامهای فاخر بپوش که کاری از این بهتر و حیلتی از این بزرگتر که وزیر تدبیر کرده نخواهد شد پس از آن بسوی باغبان رفته حیلتی کن که ترا شب در باغ بگذارد که اگر او را کوه کوه زر دهند کسی را نگذارد که بباغ اندر شود پس چون تو در باغ شوی خویشتن پنهان کن و همواره خود را پوشیده دار تا وقتی که آواز من بگوش تو آید که همیگویم یا خفی الالطاف آمنا مما یخاف آنگاه- بدر آی و درمیان درختان همی رو تا مکه ترا ببیند و دل و دیدۀ او از عشق تو پر شود پس از آن بمقصود برسی و اندوه تو برود ملکزاده گفت سمعاً وطاعة در حال بدره که هزار دینار زر درو بود بعجوز بداد عجوز بدره گرفته برفت و ملکزاده بگرمابه رفته تن بشست چون بیرون آمد از جامهای کسروی در بر کرد و کمری زرین و مرصع بگونه گونه گوهرها در میان بست و دستار زرین و تار مکلل برسر نهاد گونهایش سرخ و لبانش میگون بود و چشمانش غزالان همی فریبید آنگاه هزار دینار زر در جیب کرده بسوی باغ روان گشت چون بباغ رسید در بکوفت باغبان در بگشود ملکزاده بباغ در آمد و باغبان فرحناک گشته او را سلام داد پس از آن باغبان ملکزاده را دید که جبین کشیده از حالت او جویان شد ملکزاده گفت ایشیخ بدانکه من در نزد پدر عزیزم و او تا امروز دست بر من ننهاده بود ولی میانه من و او سخنی رفت او مرا دشنام داده طپانچه بر من زد و مرا از پیش خود براند من بجائی راه نبردم و صدیقی نداشتم بسوی تو آمده همی خواهم که با من احسان کرده مرا تا پایان روز در باغ جای دهی و شب را در اینجا بسر برم تا اینکه خدایتعالی در میان من و پدر اصلاح کند چون باغبان سخن او بشنید دلش بروی بسوخت و باو گفت ایخواجه آیا اجازت میدهی که بسوی پدر تو رفته التماس کنم و ترا با او صلح دهم ،ملکزاده گفت ایشیخ پدر من بدخوست اگر کسی با او صلح جوید در حالت خشم سخن کس نپذیرد شیخ گفت ای خواجه بیا تا بسوی خانه من رویم و تو امشب در میان فرزندان من بخسب ملکزاده گفت ای عم وقتی که مرا ملالتی روی دهد دوست دارم که تنها بنشینم شیخ جواب داد بر من دشوار است که مرا خانه باشد و تو تنها در باغ بخسبی ملکزاده گفت ای عم مقصود من اینست که اندوهم برود و من میدانم که اگر بدینسان کنم خاطر پدر بمن مهربانتر گردد شیخ با ملکزاده گفت اکنون که از ماندن باغ ناگزیری از بهر تو فرش آورده بگسترم و خوابگاه بیاورم ملکزاده جواب دادای عم هر چه خواهی بکن در حال شیخ بیرون رفت از بهر او فرش و خوابگاه حاضر آور دو شیخ باغبان