از آن تست یا او را اجاره کرده ای باغبان جواب داد یا سیدی این باغ نه ملک منست و نه اجاره اش کرده ام من باغبان این باغم وزیر پرسید اجرت تو چیست باغبان جواب داد در هر ماهی یک دینار اجرت دارم وزیر گفت ای مسکین بخدا سوگند اندوه تو بار دوش من گردید و لکن چه میگوئی اگر کسی با تو احسانی کند باغبان جواب داد ای خواجه هر که با من احسان کند ذخیره روز رستخیز خواهد شد وزیر پرسیدای شیخ این باغ باغی است خرم ولکن این قصر بسی کهن است من همی خواهم که این قصر به اصلاح بیاورم و او را سپید کنم و نقشها در او تصویر کنم بقسمیکه در این باغ بهتر از آنجا مکانی نباشد وقتی که خداوند باغ بیاید و این قصر را ببیند که تعمیر گشته از تو جویان شود تو بگو که چون من دیدم این قصر از هم فرو ریخته او را تعمیر کردم اگر با تو بگوید که مال از کجا برو صرف کردی بگو که به امیدانعام تو وام گرفته صرف کردم آن وقت ناچار در عوض تعمیر تو انعام خوبی بتو خواهد کرد من فردا بنایان از بهر اصلاح این مکان حاضر آورم اکنون تو این پانصد دینار بگیر و بفرزندان خود صرف کن و ایشان را بگو که ما را دعا کنند ملکزاده باوزیر گفت من سبب ابن تدبیر ندانستم وزیر جواب داد بزودی نتیجه این تدبیر به تو آشکار شود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب هفتصدوبیست و ششم برآمد
گفت ایملک جوانبخت شیخ چون آن زرها بدید عقلش بپرید و در پای وزیر افتاده او را و پسر او را دعا کرد چون ایشان از نزد باغبان باز گشتند باغبان گفت فردا در انتظار شما خواهم بود پس فردا شد وزیر بنایان حاضر آورده بسوی باغ برد باغبان را چون چشم بروی افتاد فرحناک شد آنگاه وزیر قیمت مؤنه و مزد عمله عمارت قصر را بداد بنایان قصر را تعمیر کرده سپید نمودند در حال وزیر نقاشان خواسته بایشان گفت بسخن من گوش دارید و قصد مرا بدانید که مرا باغی بود مانند همین باغ شبی از شبها در خواب دیدم که در آن باغ صیادی دام نهاده و دانه ریخته به کمین نشسته پرندگان بر دانه جمع آمده اند در این اثنا پرنده نرینه در دام افتاد پرندگان دیگر بپریدند و مادینه آن پرنده که در دام بود نیز بپرید پس از ساعتی تنها باز گشته با منقار خود چشمهای دام از هم فرو گسیخته نرینه را خلاص داد و صیاد آنوقت در خواب بود چون از خواب بیدار شد دام را از هم گسیخته یافت دام به اصلاح آورده دوباره بگسترد و دانه بریخت و دور تر از دام بنشست آنگاه پرندگان بدانه گرد آمدند و همان نرینه و مادینه در میان پرندگان بودند آنگاه پرنده مادینه در دام افتاد پرندگان دیگر برمیدند و برفتند نرینه نیز برفت و باز نگشت پس از آن صیاد برخاسته پرنده مادینه بگرفت و بکشت و اما پرنده نرینه را وقتی که از آن مکان بپرید شاهبازی در ربود و او را از هم بدرید و خون او را بنوشید از شما همی خواهم که صورت این خواب را بدینسان که گفتم به دیوار این قصر نفش کنید وقتیکه این کار کردید و مرا پسند افتاد بشما انعام دهم و خاطر شما رازیاده بر اجرت خرسند سازم چون نقاشان سخن او را بشنیدند در نگاشتن صورت خواب اهتمام کردند تا کار بنهایت رسانیده وزیر را آگاه کردند وزیر صورت خواب را دید بدانسانست که بنقاشان بود نقاشان را انعام بزرگ داد پس از آن ملکزاده بعادت معهود در باغ شد و بقصر در آمد و از آنچه وزیر کرده بود آگاهی نداشت چون صورت باغ و صورت صیاد و دام و صورت پرندگان و آن پرنده نرینه را در چنگال شاهین بدید که شاهین او را کشته است عقل او حیران شد و بسوی وزیر باز گشته باو گفت ای وزیر امروز چیزی عجیب دیدم و زیر گفت چه دیده ای ملکزاده گفت خوابی که دختر ملک دیده و من او را بتو خبر داده بودم همان خواب را در دیوار قصر مصور یافتم و در آنجا چیزی دیگر دیدم که او بدختر ملک پوشیده مانده و او را ندیده است وزیر گفت آن چه بود ملکزاده گفت پرنده نرینه را دیدم که چون او از مادینه غایب شده شاهینی او را گرفته و سبب باز نگشتن او همانا این بوده است کاش دختر ملک او را هم می دید که پرنده نرینه را شاهینی ربوده است که بدان سبب بسوی مادینه خود باز نگشته و در رهایی او نکوشیده است وزیر گفت ایملکزاده بخدا سوگند ابن از عجایب روزگار است القصه ملکزاده از آن صورت در عجب بود و تاسف میخورد که دختر ملک آنخواب را تا بآخر ندیده است و با خود میگفت کاش دختر ملک این خواب را تا بآخر دیده بود یا اینکه دوباره اینخواب ببیند وزیر بملکزاده گفت تو از من پرسیدی این قصر چیست و من با تو گفتم که بزودی نتیجه تعمیر بر تو آشکار شود و اکنون او بر تو آشکار شد که من این تدبیر کرده ام و صورت گران را من گفته ام که این خواب تصویر کنند و پرنده نرینه را در چنگال شاهین قرار دهند که چون دختر ملک بقصر در آید و صورت این خواب ببیند و نرینه را در چنگال شاهین یابد از ناخوش داشتن مردان باز گردد چون ملکزاده این سخن بشنید دستهای وزیر ببوسید و با و گفت بخدا سوگند اگر بمقصود خود برسم و خرسند باز گردم ملک را از تدبیر های تو آگاه کنم تا بقدر و منزلت تو بیفزاید وزیر نیز جبین او ببوسید و با یکدیگر نزد باغبان شدند و با و گفتند قصر را ببین که نیکو گشته شیخ باغبان گفت همه اینها از احسان شما بدینسان گشت القصه ملکزاده از آن شیخ نمی برید و پیوسته برو آمد و شد میکرد وزیر و ملکزاده را کار بدینجا رسید و اما حیات النفوس چون مراسله و کتاب از و بریده شد و عجوز از و غایب گشت فرحی سخت او را رویداد و چنان دانست که آن پسر بسوی شهر خویش سفر کرده چون روزی چند بگذشت طبقی سرپوشیده از سوی پدر در نزد حیات النفوس حاضر کردند چون سر طبق بگشود میوۀ نو رسیده در طبق بدید گفت مگر فصل میوه در رسیده گفتند آری گفت باید بتفرج بستان رویم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب هفتصد و بیست و هفتم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت دختر ملک گفت باید بتفرج باغ رویم و لکن در هر سال هنگام تفرج دایه با من بود و اکنون من او را آزرده و از پیش خود رانده ام و از کردار