پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۴۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۴۱–

سپاس گفت و بنصرت او دعا کرد و غریب از اسب فرود آمده گرد از رخسار پاک و دست از خون کافران بشست و پاسبانان بموکب گماشته آنشب را بخفتند چون با مداد شد هر دو گروه سوار گشته بمیدان برآمدند و نخستین کسیکه اسب در میدان راند غریب بود که بکفار نزدیک شد و فریاد هل من مبارز بلند کرد از آنطرف دلیری از دلیران بمبارزت بدر آمد و بغریب حمله کرد و او دبوس آهنین بیست منی در دست داشت دبوس بلند کرده خواست که غریب را بزند ازو میل کرده بزمین آمد و یکذراع بزمین فرو شد و هنوز آن دلیر دبوس بلند نکرده بود که غریب عمودی بر وی زد و جبهۀ او بشکافت و روانش بسوی دوزخ شتافت آنگاه غریب مبارز دیگر خواست دیگری بمبارزت قدم نهاده کشته شد تا ده تن از کافران بمبارزت برآمده کشته شدند چون کافران شجاعت غریبرا نظر کردند طاقت نیاورده بگریختند امیر ایشان در خشم شد و خود بمبارزت برآمد و در برابر غریب بایستاد و باو گفت یا کلب العرب ترا مقدار بدینجا رسید که مردان مرا همی کشی غریب گفت دهان فروبند و دست بخونخواهی گشا در حال صمصام بغریب حمله کرد غریب نیز با دلی سخت تر از سنک بمقاومت شتافت هر دو باهم دلیرانه جنک کردند و بیش از هفتاد طعن در میان ایشان رد و بدل شد و هر دو گروه در مجادلۀ ایشان حیران بودند که ناگاه عمودی از غریب بر فرق وی آمد و او را با خاک یکسان کرد آنگاه قوم بغریب حمله آوردند غریب بر ایشان حمله کرد و بآواز بلند گفت الله اکبر خذل من کفر چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصدوسی دوم برآمد

گفت ایملک جوانبخت غریب ایشان را همی کشت چون کافران نام خداوند سبحان شنیدند با یکدیگر گفتند که اینسخن چیست که دلهای ما را بلرزه در آورده و قوت بازوی ما را ببرد و در تمامت عمر این نام را نشنیده ایم پس از آن با یکدیگر گفتند رای اینست که دست از قتال باز داریم و ده تن پیش این جوان فرستاده از آن نامی که بر زبان راند جویان شویم پس ده تن از نامداران سپاه فرستادند فرستادگان بسوی غریب رفته در برابر او زمین ببوسیده و او را دعا گفتند غریب بایشان گفت شما از بهر چه از قتال بازگشتید گفتند ای امیر تو ما را از آن کلمه که بر گفتی بهراس اندر افکندی و دلهای ما بپرید غریب گفت شما را پرستش به کیست گفتند بیغوث و بعوق همی پرستیم غریب گفت ما را پرستش بخدای یگانه است که بر همه چیز قادر است که همه چیز را او آفریده و بندگان را هم او روزی دهد و آسمانرا او برافراشته و زمین را او پهن گسترده چون آن قوم سخن غریب بشنیدند دل های آنان بگشود و بگفتن کلمه توحید رغبتی تمام پیدا کردند و گفتند پروردگار حق و خدای مطلق همین است آنگاه با غریب گفتند چگوئیم که مسلمان شویم غریب گفت بگوئید لا اله الا الله ابراهیم خلیل الله پس آن ده تن مسلمان شدند و غریب بایشان گفت اکنون بسوی قوم خویش بروید و اسلام بر ایشان عرضه دارید و راه حق و ایمان درست را بر ایشان شرح دهید در حال ایشان بسوی قوم خویش رفتند و اسلام بر ایشان عرضه کردند و راه حق بایشان نمودند ایشان از دل خالص مسلمان شدند و آستان بوسی غریب را پذیره گشتند و همی آمدند تا بنزد غریب برسیدند و او را بدوام عزت دعا گفتند پس از آن گفتند یا سیدی اکنون ما بندگان تو هستیم بهر چه خواهی ها را بفرمای که فرمان ترا بپذیریم و حکم ترا اطاعت کنیم و هرگز از تو جدا نخواهیم شد از آنکه خدایتعالی ترا سبب هدایت ما گردانید غریب ایشان را بنواخت و گفت بمنزلهای خویشتن باز گردید و مال ها و فرزندان خویشتن را برداشته بوادی از هار روان شوید که من ملکه فخر تاج را بنزد پدرش شاپور رسانیده باز گردم ایشان گفتند سمع او طاعه پس از آن کوچ کرده بسوی قبیله خویش رفتند و از اسلام خودشان فرحناک بودند چون بقبیله برسیدند پیوندان خود را به اسلام بخواندند ایشان نیز اسلام را قبول کردند آنگاه مال ها و خیمه های خود را برداشته بوادی ازهار روانشدند بدانمکان نزدیک شدند غول کوهی با فرزندان خود باستقبال ایشان برآمد و بایشان بخوشی ملاقات کرد و حالت ایشان بپرسید ایشان ماجرای خود بیان کردند سعدان غول از آمدن ایشان فرحناک شد و ایشان را در جای نیکو فرود آورد و به ایشان احسانهای بی اندازه کرد ایشان را ماجری بدین سان شد و اما غریب با ملکه فخر تاج از آنمکان کوچ کرده بشهرستانی روانشد پنج روز همی رفتند در روز ششم که ملک شاپور بجستجوی ملکه فخرتاج فرستاد چون غریب از این واقعه آگاه شد قوم خود را فرمود که فرود آیند و خیمه ها بر پا کنند دلیران بنی قحطان و سواران عجم فرود آمده و خیمه ها بزدند تا اینکه لشگر ملک شاپور برسیدند و مردان عجم که سواران ملکه فخر تاج بودند ایشان را استقبال کردند و سرهنگ ایشان را از آمدن ملکه آگاه کردند و نیکوئیها که از امیر غریب مشاهده کرده بودند باز گفتند سرهنک لشکر نزد ملک غریب آمد و زمین ببوسید و از حالت ملکه فخر تاج باز پرسید ملک غریب او را بخیمۀ ملکه بفرستاد سرهنک بسوی سرادق ملکه برفت و آستانه او را ببوسید و آنچه از جدائی ملکه به پدر و مادر او رفته همه را باز گفت ملکه نیز ماجرای خود را که چگونه ملک غریب او را از غول خلاص کرده بود بیان کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و سی و سیم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت ملکه گفت اگر فضل الهی و یاری غریب نمی بود غول مرا میخورد اکنون به پدر من واجبست که نیمی از مملکت خود را باو دهد پس از آن سرهنک برخاسته نزد غریب شد و دست و پای او را بوسیده شکر احسان او بجا آورد و گفت ای امیر میخواهم به اجازت تو بشهر اسبانیر باز گشته ملک را بشارت گویم غریب گفت برو مژدگانی ازو بگیر در حال سرهنگ روان شد پس از آن غریب نیز بکوچید ولکن سرهنگ همی شتابید تا اینکه به اسبانیر مداین برسید و بقصر ملک در آمد و دستوری خواسته در پیشگاه ملک حاضر گشت و در ملک زمین ببوسید ملک گفت ای بشیر چه خبرداری سرهنگ گفت تا مژدگانی نگیرم بشارت ندهم ملک گفت تو بشارت باز گوی که من ترا خشنود خواهم کرد سرهنگ گفت ایملک جهان چشم تو روشن باد