که شاعر گفته
| روضة ماء نهرها سلسال | دوحه سجع طیرها موزون | |||||
| آن پر از لاله های رنگارنگ | روان پر از میوه های گوناگون | |||||
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب ششصد و سی ام بر آمد
گفت ایملک جوانبخت چون غریب باآنجماعت بوادی ازهار شدند دیدند که مکانی است خرم و مرغان نغمه سنج هر یکی بر سر شاخی نغمه همی سرایند و درختان میوه دار از هر گونه میوه چندانست که در وصف سخندان نباید و شاعر این دو بیت را در وصف چنان مکان گفته است
| گوئی که بوستان بهشتست در زمین | رضوان بماه و مشتری آکنده بوستان | |||||
| مرجان عود سوز دور شاخ نسترن | مینای مشک سای درو بــرک ضمیران | |||||
آن وادی غریب را پسند افتاد فرمود که سرادق کسرویۀ فخر تاج را بزدند و خیمه ها در میان درختان نصب کردند و فرشهای فاخر در آنها بگستردند غریب بنشست و یاران را جواز نشستن بداد آنگاه طعام حاضر آوردند چون طعام بخوردند غریب گفت ای سعدان در نزد تو از باده چیزی هست یا نه سعدان گفت آری ای امیر خمهای پر از شراب رنگین دارم غریب گفت
| بیار آن می که پنداری روان یاقوت نا بستی | و یا چون بر کشیده تیغ پیش آفتابستی | |||||
| بپاکی گوئی اندر جام ماند گلابستی | بخوبی گوئی اندر دیدۀ بیخواب خوابستی | |||||
سعدان ده تن از غلامان را فرمود که چیزی بسیار از بادۀ خوشگوار حاضر آوردند و بباده نوشی بنشستند غریب را از اثر باده طرب افزون گشت و مهدیه را بخاطر آورده این دو بیت برخواند
| یاد باد آنکه سرکوی توام منزل بود | دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود | |||||
| در دلم بود که بین دوست نباشم هرگز | چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود | |||||
القصه تا سه روز در باده نوشی و لهو و لعب و تفرج بسر بردند پس از آن به دیر بازگشتند غریب برادر خود سهیم را بنزد خود خوانده با و گفت یکصد سوار برداشته بسوی پدر و مادر و قبیلۀ خویشتن شو و ایشان را بدینمکان بیاور تا بعیش و نوش بشر برند و من ملکه فخر تاج را بسوی پدر او خواهم برد و ای سعدان تو با فرزندان خود در همین قلعه مقیم باش تا من بسوی تو باز گردم سعدان گفت از چه رهگذر مرا با خود نمیبری گفت از آنکه تو دختر ملک شاپور را اسیر کرده ای اگر چشم او بر تو افتد گوشت تو بخورد و خون تو بنوشد چون غول کوهی این سخن بشنید بلند بخندید و گفت یا سیدی به زندگانی تو سوگند که اگر تمامت عجم و دیلم بر من جمع آیند ساسر هلاکت بهمۀ ایشان بنوشانم غریب گفت تو بدینسان هستی که گفتی ولکن تو در قلعه خویشتن باش تا من بسوی تو باز گردم سعدان گفت سمعاً وطاعة پس سهیم اللیل بسوی قبیلة بنی قحطان روان شد و غریب با قوم خود و سواران عجم فخر تاج را برداشته بسوی ملک عجم روان شدند ایشان را کار بدینگونه شد و اما ملک شاپور بانتظار آمدن دختر خود از دیر النار بنشست تا اینکه میعاد بسرآمد و فخر تاج باز نگشت ملک شاپور چهل وزیر داشت بزرگترین ایشانرا به پیشگاه بخواست و باو گفت ای وزیر دانشمند دخترم باز نگشت و میعاد بگذشت تو اکنون رسولان بسوی دیر نار بفرست تا خبر او را تحقیق کرده بازگردند در حال وزیر سرهنگی را حاضر آورده بسوی دیر نار بفرستاد فرستاده بدیر برسید و از راهبان فخر تاج را جویان گشت راهبان گفتند امسال ما او را ندیده ایم فرستاده بسرعت باز گشت وزیر را از آنچه شنیده بود بیاگاهانید وزیر به پیشگاه ملک بشتافت او را از واقعه آگاه کرد حالت ملک دگرگون شد و تاج از سر بینداخت و موی خویش بکند و بیخود بیفتاد گلابش همی فشاندند تا خود آمد و با دل محزون بگریست و گفت
| نوردیدگان ز لقای تو داشتم | یک سینه پرز مهر و هوای تو داشتم | |||||
| من جان و زندگی خود ای جان و زندگی | گر دوست داشتم ز برای تو داشتم | |||||
| با این دل شکسته و این جان نا شکیب | کی طاقت فراق لقای تو داشتم | |||||
پس از آن ده تن از سرهنگان را یخواست و فرمود که ده هزار لشکر سوار شوند و هر سرهنگی بکشوری رفته ملکه فخر تاج را جستجو کنند و از خبر او آگاهی یابند در حال سرهنگان هر یک بسوی اقلیمی سوار شدند ایشانرا کار بدینجا رسید چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و سی و یکم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت ملک شاپور لشکریان بجستجوی فخرتاج بفرستاد واما غریب ده روز راه همی سپرد روز یازدهم گردی بزرک پدید شد چون غریب آن گرد بدید امیری را از عجم فرمود که خبر آن گرد باز آورد فرستاده اسب بسوی گرد رانده جویان شد گفتند ما از قبیله بنی هطال هستیم و امیر ما صمصام بن جراح است و پنج هزار سواریم و از غنیمت همی گردیم فرستاده باز گفت و خبر بغریب باز گفت غریب به مردان بنی قحطان سواران عجم بانک برزد که بجنک آماده شوید ایشان آماده گشتند و همی رفتند که اعراب برسیدند والغنیمة الغنیمه همی گفتند آنگاه غریب بانک بر ایشان زد و گفت یا کلاب العرب خدا یتعالی شما را ذلیل و خوار خواهد کرد پس از آن بر ایشان حمله کرد و نام خدای بزرگ بر زبان راند و از دین ابراهیم خلیل علیه السلام یاری جست پس در میان آندو گروه قتالی سخت و جنگی بزرگ واقع شد و تا هنگام شام یک دیگر را همی زدند و همی کشتند چون تاریکی جهان را بگرفت دلیران از هم جدا گشتند غریب قوم خود را تفقد کرد پنج تن از بنی قحطان و هفتاد و سه تن از عجم کشته یافتند و از قوم صمصام بیش از پانصد تن هلاک شده بودند صمصام با خود گفت من در تمامت عمر قتالی چون قتال این جوان ندیده بودم که گاهی با شمشیر و گاهی با عمود مقاتله میکرد و لکن فردا من در میدان با او مبارزت کنم و این جدال از میان بردارم و اما غریب چون بمیان قوم خود بازگشت ملکه فخر تاج او را ملاقات کرد و از وقوع این حادثه محزون و گریان و هراسان بود پیش آمده رکاب غریب را ببوسید و با و گفت ای سر دلیران و ای سرور شجاعان دستهای تو شل مباد و دشمنانت روی خوشی مبیناد منت خدای تعالی را که که بسلامت او این ورطه باز آمدی و من بر تو بسی بیم داشتم چون غریب این سخن بشنید بخندید و او را دل داری بداد و باو گفت ای ملکه جهان هراس مکن که اگر این بادیه از دشمنان مالامال شود همه را بیاری خدای بزرک هلاک کنم فخر تاج او را