نماند پس از آن از قصر بزیر آمده ساعتی در خانه بنشست و در کار خود بفکرت اندر شد قرار نتوانست گرفت برخاسته بیرون آمد و بر در خانه نشسته در کار خود حیران بود که ناگاه همان عجوز تسبیح گویان در رسید چون پسر او را دید بر پای خاسته سلامش داد و با و گفت ای مادر خدا ترا خیر دهاد که مرا بگشودن در اشارت کردی و منظره را بمن بنمودی که من در بگشودم و از منظره نگاه کرده چیزی دیدم که مرا مدهوش کرد و مرا اکنون گمان اینست که هلاک خواهم شد و میدانم که جز تو طبیبی ندارم عجوز چون این سخن بشنید بخندید و بجوان گفت انشا الله تعالی بر تو باکی نخواهد بود پسر چون این سخن از عجوز بشنید برخاسته بخانه اندر شد و فی الفور بازگشت یکصد دینار زر سرخ در آستین بیاورد و با عجوز گفت ای مادر اینها را بگیر و با من چنان کن که خواجگان با بندگان کنند و بزودی مرا دریاب که اگر بمیرم خون مرا در رستخیز از تو طلب کنند عجوز جواب داد حباً وکرامة ولی باید تو مرا یاری کنی تا بمقصود برسی بازرگان زاده گفت ای مادر هر چه گوئی همان کنم عجوز گفت ببازار حریریان شو و دکه ابوالفتح بن فیدام را باز پرس چون ترا به دکان او دلالت کنند او را سلام کرده بنشین و باو بگو از مقنعه های مطرز بطراز زرین که در نزد تو هست همیخواهم چون مقنعه بیرون آورد او را بقیمتی گران خریده بیاور من فردا در نزد تو حاضر شوم پس از آن عجوز بازگشت و آن پسر شب را بروز آورد چون بامداد شد هزار دینار در جیب گذاشته ببازار حریر فروشان رفت و از دکان ابوالفتح بن فیدام باز پرسید مردی از بازرگانان بسوی ابوالفتح دلالتش کرد چون بدکان رسید مردی با وقار نشسته یافت که خادمان و بندگان در پیش او ایستاده بودند آنگاه بازرگانزاده پیش رفته سلامش داد او نیز رد سلام کرد و بنشستن اشارتش کرد آن پسر در نزد او نشسته گفت ای بازرگان فلان مقنعه را که تو داری همی خواهم بازرگان غلامکی را بآوردن بقچه حریر بفرمود غلامک از صدر دکان بقچه ای بیاورد بازرگانان بقچه را گشوده مقنعه ای چند بدر آورد که پسر در خوبی آنها خیره ماند و بحیرت بدان مقنعه ها نگریست تا اینکه همان مقنعه را که عجوز سپرده بود در میان آنها بدید او را از بازرگان به پنجاه دینار زر سرخ خریده فرحناک شد و بخانه خود بازگشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب ششصدم برآمد
گفت ایملک جوانبخت بازرگانزاده بخانه خود باز گشت در حال عجوز از درآمد پسر چون او را دید بر پای خاسته مقنعه باو داد عجوز گفت آتش بیاور پسر آتش حاضر آورد گوشه مقنعه را بر آتش بسوزانید پس از آن مقنعه را بر داشته بسوی خانه ابوالفتح رفت چون بخانه او رسید در بکوفت دخترک پری پیکر بدر آمده در بگشود چون عجوز با مادر دخترک آشنایی داشت بد انسبب دختر او را میشناخت باو گفت ای مادر چه حاجت داری اگر با مادر من کار داری ساعتی پیش ازین بخانه خود رفته گفت ای دختر میدانم که مادرت اینجا نیست و من اکنون در نزد او بودم و بدینجا نیامدم مگر از بیم اینکه وقت نماز فوت شود همی خواهم که در نزد تو دست نماز بگیرم از آنکه میدانم تو نظیفی و منزلت پاکست پس دخترک او را جواز دخول داد عجوز بخانه اندر شد و او را سلام داده دعایش گفت پس از آن ابریق بر داشته بآ نخانه رفت و وضو گرفته به نماز ایستاد آنگاه بدخترک گفت ای دختر گمان من این است که این مکان خوب نباشد و خادمانی که پاک از نا پاک نشناسند پای بدین مکان نهاده باشند بدین سبب من نماز خود را شکستم و همی خواهم که جایی دیگر بمن بنمائی که در آنجا نماز گزارم دخترک دست او را گرفته بروی سجاده شوهر برد و در آنجا بداشت عجوز بنماز برخاسته بقیام و قعود و رکوع و سجود بپرداخت در آنهنگام دخترک را غافل کرده همان مقنعه را در زیر متکا بگذاشت نماز با نجام رسانیده دخترک را دعا گفت و از نزد او بیرون آمد چون هنگام شد بازرگان از بازار بیامد و خوردنی خورده دست بشست و تکیه بر وساده کرده بنشست آنگاه گوشۀ مقنعه را گرفته بیرون آورد و مقنعه را بشناخت و بدخترک گران بد برده او را ندا در داد و باو گفت این مقنعه از کجاست دخترک سوگندها یاد کرد که جز تو کسی نزد من نیامده بازرگان از بیم رسوائی سخن نگفت و آن دختر مخطیه نام داشت او را آواز داده گفت شنیدم که مادرت از درد دل رنجور گشته و همه زنان در نزد او جمع آمده اند و برو گریه میکنند تو نیز اکنون نزد مادر شو دختر در حال برخاسته بسوی مادر رفت او را تندرست یافت ساعتی نرفته بود که حمالان بیامدند و چیزهای دخترک را از خانه شوهر بیاوردند چون مادر دخترک این بدید گفت ای دختر میانه تو و شوهر چه روی داده دختر ماجری از او پوشیده داشت آنگاه مادرش بگریست و بر جدائی دختر از شوی خود محزون گشت پس از چند روز عجوز بسوی دخترک و مادر او بیامد و ایشانرا سلام داده شوقمندی بازنمود و گفت ایخواهر دختر ترا با شوهر چه در میان گذشته که شوهرش او را طلاق داده و کدام گناه از و سرزده که مستوجب چنین عقوبت گشته مادر دختر بعجوز گفت شاید شوهر او از برکت قدوم تو باو رجوع کند که تو پیوسته در قیام و صیام هستی آنگاه عجوز روی بدخترک آورده با و گفت ایدختر اندوهگین مباش که انشاء الله در همین روزها میانه تو و شوهرت جمع کنم پس از آن عجوز بیرون آمده نزد آن پسر رفت و باو گفت بزمی خوب بیارای که امشب دخترک را نزد تو خواهم آورد بازرگان زاده در حال برخاسته خوردنی و نوشیدنی و نقل و می و میوه حاضر آورده بانتظار بنشست و عجوز نزد مادردختر آمده باو گفت ایخواهر در نزد ما عیشی برپاست دختر خود با من بفرست تا تفرج کند و حزن و اندوهش برود پس از آن من خود چنانچه او را میبرم باز میگردانم مادر دختر برخاسته جامهای نیکو بر وی پوشانید و به بهترین زیورها بیاراست و با عجوز روانه اش کرد و خود در خانه با ایشان همیرفت و دخترک را مجوز همی سپرد و گفت ایخواهر دیر مکن و او را زودتر بازگردان مبادا کسی باین دختر نظر کند تو رتبت شوهر او را در نزد خلیفه میدانی پس عجوز او را همیبرد تا بمنزل بازرگان زاده اش برسانید و دختر کرا گمان این بود که آن خانه خانه عیش است چون بخانه اندر شد و بمجلس رسید چون قصه بدینجا رسید