پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۲۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۱۷–

سخن نمیگفت و با خود گفت که اگر من اینرا بکشتن دهم سودی بمن ندارد و علاج این واقعه چیزی دیگر نخواهد بود بجز اینکه با او بگریزم و بشهر او روم پس در حال بازگشت و مال و ذخایر خود جمع آورد و رسولی نزد ملک زاده فرستاد و او را از قصد خود بیاگاهانید او نیز آماده گشته میان بستند که شبی با هم سفر کنند چون هنگام موعود رسید سوار گشته روان شدند و همۀ شب را برفتند هنوز روز نشده بود که مسافتی دور و دراز طی کردند و بدینسان همی رفتند تا نزدیک شهر پدر ملک زاده برسیدند و ملک را آگاه کردند ملک با لشکری بسیار بیرون آمده ایشان را ملاقات کرد و فرحناک شد و پس از روزی چند رسولی بنزد پدر دختر روانه کرده هدیتهای گرانمایه فرستاد و کتابی بدو نوشته او را آگاه کرد که دختر تو در نزد منست و جهیز خود همی خواهد چون فرستاده نزد او رسید و هدیتها بگذاشت ملک فرستاده را بسی بنواخت و از مضمون کتاب فرحناک شد و قاضی و شهود آورده دختر خویشتن ببهرام ملکزاده تزویج کرد و رسولا نرا خلعتها داده و جهیز دختر بسوی او فرستاد و ملکزاده عجم با دختر ملک در عیش و کامرانی بر میبردند تا اینکه مرگ ایشانرا از هم جدا کرد فسبحان من لا یموت کنیزک چون این حکایتها حدیث کرد گفت ایملک مکر و کید مردانرا نظر کن و حق من ضایع مگردان پس ملک بکشتن پسر خویش فرمان داد آنگاه وزیر هفتم به آستانة ملک حاضر گشته پایه تخت را بوسه داد و گفت ایملک چندان مهلت ده که من این یک پند با تو بگویم که هر کس در کاری صبر کند بتمنای خود برسد و هر که شتاب کند پشیمان شود ایملک این کنیزک نیرنک ساز از راه کید و مگر ترا بکاری بزرک همی دارد که همیخواهد که پسر ترا بکشتن داده آتش حسرت در دل تو بنهد و لکن ایملک من بنده که پرورده نعمت و احسانم ترا پند گوی مهربان هستم و از مکر زنان قصه ها دانم که جز من کسی نداند که از جملت آنها حدیث عجوز و بازرگانزاده است ملک گفته حدیث چگونه بوده وزیر گفت ایملک شنیده ام

(حکایت)

بازرگانی خداوند مال پسری داشت که در نزد او بسی عزیز بود روزی از روزها پسر با پدر گفت ای پدر مرا از تو تمنائی هست که خاطر من از و بگشاید پدر گفت ایفرزند تمنای تو چیست تا بجا آورم و اگر باید روشنی چشم خود بدهم ترا بمقصود خواهم رسانید پسر گفت همی خواهم که قدری مال بمن بدهی که با بازرگانان بشهر بغداد سفر کنم و قصر خلیفه را ببینم و دجله را تفرج نمایم که بازرگانزادگان صفت بغداد بسی گفته اند اکنون بدیدن آنجا مشتاقم پدر گفت ای فرزند بجدائی تو چگونه شکیبا توان بود پسر گفت من این سخن بتو گفتم و ناچار باید بسوی بغداد سفر کنم اگر بخوشی نباشد بناخوشی خواهم رفت که مرا در دل شوقیست که آنشوق بدر نمیشود مگر اینکه ببغداد برسم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و نود و نهم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت پسر بازرگان با پدر گفت ناچار باید ببغداد سفر کنم چون پدر دانست که او از سفر ناگزیر است از برای او سی هزار دینار بضاعت خریده او را با بازرگانان معتمد روانه کرد و آن پسر با بازرگانان همیرفتند تا بشهر بغداد برسیدند بازرگانزاده به بازار در آمد که خانه کرایه کند در راه گذر خانه ای دید بزرک و نیکو که زمین او را گونه گونه رخام گسترده و سقفهای غرفها را به لاجورد و آب زر نقش کرده اند از دربانان مقدار اجرت خانه باز پرسید گفتند اجرت خانه در هر ماهی ده دینار است بازرگانزاده گفت راست همیگوئید یا مرا استهزا میکنید گفتند بخدا سوگند جز براستی سخن نگفتیم و لکن هر کس که در این خانه منزل کند یکهفته یا دو هفته بیشتر نخواهد کشید آن پسر سبب را جویان گشت در بانان گفتند ای پسر هر که در اینخانه نشیند یا بیمار شود یا بمیرد این خانه در نزد همه کس باین صفت معروف است و بدین سبب هیچ کس بنشستن این مکان اقدام نمی کند و اینستکه اجرت او بدینمقدار گشته چون پسر این مقالت بشنید او را غایت شگفت روی داد و باو گفت همانا در این خانه چیزی هست که سبب بیماری و مرک میگردد آنگاه از شر شیاطین و جنیان بخدای تعالی پناه برده بیم از دل بیکسو کرد و در آنخانه ساکن گشت و ببیع و شری بنشست چند روز برفت او را رنجی و بیماری روی نداد و از آن علامات که در بانان گفته بودند اثری پدید نشد تا اینکه روزی بدرخانه نشسته بودند که عجوزی بر او بگذشت که تسبیح و تقدیس همی کرد و سنک از سر راه مسلمانان بیکسو میانداخت چون پسر را بر در آن خانه نشسته دید تعجب کردو خیره خیره برو نظر کرد آن پسر گفت ای مادر مرا میشناسی و یا اینکه مرا بکسی مانند و شبیه کردی عجوز چون سخن او بشنید بسوی او رفته سلامش داد و با و گفت ای فرزند چند وقتست که در اینخانه نشسته ای گفت مدتیست عجوز گفت ای فرزند نه ترا میشناسم و نه کسی را مانند هستی ولکن مرا از این عجب آمد که جز تو هر کس در اینخانه نشست یا بمرد و یا رنجور بدرآمد ایفرزند مگر تو بفر از قصر نرفته و از منظره که در آنجاست نظر نکرده عجوز این بگفت و از پی کار خود برفت چون عجوز از آنجا دور گشت بازرگانزاده بفکرت فرو رفت و با خود گفت من تا اکنون بفزاز قصر نرفته ام و بمنظره ای که در آنجاست راه نبرده ام در حال برخاسته در اطراف خانه همیگشت تا اینکه در یکی از گوشهای خانه دری دید لطیف که عنکبوت بر او آشیانه بسته چون پسر او را بدید با خود گفت که آشیانه بستن عنکبوت علامت اینست که مرک بدرون این درست بقول خدایتعالی که فرموده است قل لن یصیبنا الا ما کتب الله لنا چنگ زده در بگشود از نردبانی که در آنجا بود فراز رفته به بالای قصر برسید و در آنجا منظره ای یافت از بهر راحت و تفرج در آن منظره بنشست بمکانی لطیف و نظیف نظر کرد در بالای آنمکان غرفه ای دید بلند که بتمامی بغداد مشرف بود در انغرفه دختر کی نشسته که بحور العین همی مانست چون چشمش بر آن دختر افتاد دلش طپیدن گرفت و عقلش برفت و به رنج ایوب و حزن یعقوب گرفتار شد و با خود گفت شاید که مرک و رنجوری ساکنان اینخانه را سبب همین دختر حور نژاد بوده است ایکاش میدانستم که من چگونه خلاص خواهم یافت که عقل من برفت و طاقتم