با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و یکم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چون بمنزل برسید بازرگانزاده بسوی او برجسته او را در آغوش کشید و دست و پای او را بوسید دخترک از خوبروئی پسر مدهوش و در جمال او خیره بماند عجوز چون حالت دختر را مشاهده کرد باو گفت ای دختر بیم مدار و هراس مکن که من در نزد تو نشسته ام و ساعتی از تو جدا نخواهم شد و این پسر ترا لایق است و تو شایسته این پسری آنگاه دختر در غایت شرمساری بنشست و پیوسته بازرگانزاده با او ملاعبت میکرد و او را میخندانید و به اشعار و حکایات مشغولش میداشت تا اینکه دختر را دل بگشود و انبساطش روی داده خوردنی بخورد و نوشیدنی بنوشید چون از باده سرگرم شد عود گرفته همی زد ولی در جمال پسر حیران بود پسر چون اینحالت ازو بدید نخورده مست گردید آنگاه عجوز از نزد ایشان بیرون رفت و بامداد باز آمد و با دخترک خوش منظر گفت دوش بر تو چگونه گذشت گفت از فضل و احسان تو خوشوقت بودم عجوز گفت برخیز تا بنزد مادر شویم بازرگانزاده چون این سخن بشنید یکصد دینار زر به عجوز داده باو گفت این ماهرو را یک شب دیگر نیز در نزد من بگذار عجوز زرها گرفته نزد ایشان بدر آمد و در نزد مادر دختر رفته با و گفت دخترت ترا سلام میرساند و مادر عروس او را سوگند داد که امشب نیز در نزد عروس بسر برد مادر دختر جواب داد ایخواهر سلام مرا بدختر برسان و بگو که اگر از ماندن در آنمکان مسرور و خوشوقت هستی باکی نیست امشب را نیز در آنمکان بخسبد تا اینکه خاطرش خشنود شود و دلش بگشاید و هروقت که خود میخواهد بخانه باز گردد که من از ملالت او همیترسم الفرض عجوز با مادر دختر هر روز یک گونه حیلت میباخت تا اینکه هفت روز دختر را در آنجا نگاهداشت و همه روزه از پسر یکصد دینار زر میگرفت چون هفت روز بانجام رسید مادر دختر گفت ای خواهر همین ساعت دختر مرا بخانه بازگردان که مدت غیبتش دیر کشید و مرا خاطر بتشویش اندر است در حال عجوز خشمناک بیرون رفت در حالتیکه بازرگانزاده در خوابگاه خفته بود دختر را بیرون آورده نزد مادر رسانید مادر از لقای او فرحناک شد و باو گفت ای دختر دلم از برای تو در تشویش بود و بدان سبب با خواهر خویش بتندی سخن گفتم و او از من دل آزرده گشت دخترک با مادر گفت برخیز و دست و پای او را ببوس که درین چند روز او مرا بجای خدمتکار بود و اگر آنچه که گفتم نکنی دختر تو نخواهم بود فی الفور مادر دختر برخاسته دست و پای عجوز بوسید و اما بازرگانزاده چون از خواب مستی بیدار شد دخترک را بخوابگاه اندر نیافت و لکن از اینکه بکام خود رسیده مسرور و خوشوقت بود که ناگاه عجوز در آمد و او را سلام داده باو گفت ایفرزند کارهای مرا چگونه دیدی پسر گفت تدبیر تو نیکوست و حیلت تو تمام است پس عجوز گفت ایفرزند بیا تا آنچه فاسد کرده ایم باصلاح بیاوریم و این دختر را بشوهر خود رد کنیم که سبب طلاق او ما بوده ایم بازرگانزاده گفت هر چه گوئی همان کنم عجوز گفت بدکان همان بازرگان رفته در نزد او بنشین و من از آنجا خواهم گذشت چون مرا ببینی بسرعت برخیز و مرا گرفته دشنام ده و مرا بترسان و بسوی دکان کشیده مقنعه از من بخواه و ببازرگان بگو ای خواجه مقنعه که از تو به پنجاه دینار گرفته بودم زن من او را بر سر کرده گوشه او سوخته بود و من مقنعه بدین عجوز دارم که او را برفو گر دهد و عجوز از آنروز که مقنعه گرفته ناپدید گشته و من او را هرگز ندیده ام بازرگان زاده گفت هر چه گفتی چنان کنم در حال برخاسته بدکان بازرگان رفت و در نزد او بنشست ساعتی نرفته بود که عجوز سبحه در دست تسبیح گویان از دکان بگذشت بازرگان زاده چون او را بدید از دکان برخاسته او را بگرفت و دشنامش داد و او بنرمی سخن میگفت و میگفت ایفرزند تو معذوری بازاریان برایشان گرد آمدند و سبب منازعت باز پرسیدند آنجوان گفت ای قوم من ازین بازرگان مقنعه به پنجاه دینار خریدم و زن من آنرا ساعتی پوشیده در کنار آتش بنشست شوری بمقنعه افتاده یک گوشه آن بسوخت او را باین عجوز دادم که بکسی دهد که او را رفو نماند و بما رد کند از آنوقت تا کنون عجوز را ندیده ام عجوز گفت راست میگوید من مقنعه از او گرفته بخانهایی که مرا عادت بود رفتم و در یکی از آنخانها مقنعه فراموش کرده بر جای گذاشتم و نمیدانم که در کجا گذاشته ام چون من فقیر و بی چیز بودم از بیم رسوائی خود را به این جوان ننمودم و نزد او نرفتم عجوز این مقالات همی گفت و آن بازرگانزا گوش بسخنان ایشان بود چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و دوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت چون بازرگان از قصه ای که عجوز نیرنک ساز حیلت ساز به آن پسر تدبیر کرده بود آگاه شد سخن ایشانرا راست پنداشته در حال برخاست و گفت سبحان الله چه خیال باطل کرده و گمان بد به پاکدامنی زن خود برده بودم از گناه خود بخدایتعالی پناه میبرم و طلب آمرزش از و میکنم و لکن حمد خدا برا که این سخن از دل من برداشت و حقیقت کار بمن آشکار کرد آنگاه بازرگان روی بعجوز کرده گفت آیا بخانه ما نیز آمد و شد داشتی عجوز گفت ایفرزند من از برای ثواب بهر جا آمد و شد میکردم بازرگان گفت سراغ مقنعه از خانه ما نیز گرفته یا نه عجوز گفت یا سیدی من بخانه شما رفته از خانگیان جویان شدم گفتند سید ابوالفتح زن خود را طلاق گفته من باز گشتم و دیگر پس از آن تا امروز از کسی نپرسیده ام آنگاه بازرگان روی بدانجوان کرده با و گفت این عجوز رها کن که مقنعه تو در دست منست پس مقنعه را از دکان بیرون آورده در پیش حاضران به رفوگر داد و بنزد زن خویش رفته مالی بسیار باو داد او را بخانه خود باز آورده اعتذار همی جست و استغفار همی کرد و مکری را که عجوز بکار برده بود نمیدانست ایملک این از جمله مکرهای زنانست تو مکر ایشان ببین و بر آنچه با مردان میکنند نظر کن و گوش بسخنان این کنیز بی تمیز مدار و مکر زنانرا ببین و از کشتن پسر خود پرهیز کن ملک چون این حکایت از وزیر بشنید از کشتن پسر باز گشت چون با مداد روز هشتم شد ملک بایوان در آمد و بر سریر بود که حکیم