پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۲۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۱۶–

(حکایت)

دختری از دختران ملموک در نیکوئی و خوبروئی نظیر و مانند نداشت و میگفت که در اینزمان چون من لعبتی نیست و پادشاه زادگان از هر ولایت او را خواستگاری میکردند او دعوت هیچ کدام از ایشان اجابت نمیکرد و میگفت کس مرا تزویج نتواند کردم مگر اینکه در میدان جنگ بر من چیره شود اگر کسی بر من غلبه کند من از روی میل او را شوی خود گیرم و اگر من بر او غلبه کنم اسب و سلاح او گرفته بر جبینش بنویسم که این آزاد کرده فلانه دختر است القصه پسران پادشاهان از هر سوی میآمدند ولی آندختر ایشان را غلبه میکرد و اسلحه ایشان گرفته داغ بر جبین ایشان می نهاد تا اینکه ملک زاده ای از ملکزادگان عجم که بهرام نام داشت آوازه حسن آن قمر منظر بشنید ذخیرههای ملوکانه و مالی بسیار و سپاهی انبوه برداشته بقصد آن دخترک روان شد چون بشهر پدر او رسید هدیتی گران مایه بپدر او بفرستاد پس از آن وزیر خود را بخواستگاری دختر او روان کرد ملک بپاسخ جوابداد ایفرزند دختر من بفرمان من نیست و او قسم یاد کرده که شوی خود نگیرد مگر کسی را که در میدان جنک بر او چیره شود ملکزاده جوابداد من نیز این دانسته از شهر خود بیرون آمده ام ملک گفت چون چنین است فردا با او ملاقات خواهی کرد چون فردا شد ملک نزد دختر فرستاد و او را جواز میدان بداد در حال دختر ملک جنک را آماده گشت و سلاح بپوشیده بمیدان در آمد و ملکزاده نیز بقصد جنک بیرون شتافت مردمان چون این بشنیدند از دور و نزدیک گروه گروه بدیشان گرد آمدند ملکه را دیدند که لباس جنگ پوشیده و نقاب بر رخ افکنده و ملکزاده نیز با اسلحه تمام بمبارزت او بر آمده پس ایشان بیکدیگر حمله کردند و دیر زمانی بمجادله مشغول شدند دختر ملک از ملکزاده شجاعتی مشاهده کرد که چنان دلیری از کسی ندیده بود و دانست که اگر حیلتی بکار نبرد ملکزاده برو چیره خواهد شد آنگاه از روی نیرنک نقاب از رخ بر کشید روئی چون آفتاب پدید شد ملکزاده را از دیدن او عقل برفت و قوتش نماند ملکه چون سستی او را بدید بر و حمله کرد و از خانه زینش بر بود و ملکزاده در دست او بسان گنجشکی بود که در چنگال باز اسیر شود و از غایت مدهوشی راه خلاصی نمیدانست پس ملکه اسب و سلاح و جامه او را بگرفت و بآتش علامتی جبینش نهاده رها کرد چون ملکزاده از بیخودی خلاص شد چند روزی از غایت اندوه بیخواب و خور بزیست و از عشق دخترک حالتش دگرگون گشت آنگاه خادمان خود را بسوی پدر بازگردانید و کتابی باو نوشت که امید باز گشتن از من مدار که یا کام بر آرم و یا بسختی جان دهم چون کتاب بملک برسید برآشفت از بهر پسر محزون شد و خواست که لشگر بیاری پسر بفرستد وزرا از آن قصد منعش کردند پس از آن ملک زاده کامیابی را حیلت آغاز کرد و خود را بصورت پیر سالخورده بر آورده بباغی که ملکه بسی روزها در آنباغ بسر میبرد در آمد و باغبان را سلام کرده باو گفت من مردی ام غریب از شهرهای دور آمده ام و از آغاز جوانی تا کنون کار من فلاحت و تربیت درختان و ازهار و ریاحین بود و هیچکس از این کارها چون من نیک نداند چون باغبان اینسخن بشنید فرحناک شد و او را بباغ اندر آورده زیر دستان خود را بفرمانبرداری او سپرد و ملکزاده در هیئت باغبان خدمت باغ و تربیت اشجار و ازهار و ریاحین همیکرد تا اینکه روزی از روزها خادمان را دید که بباغ اندر شدند و فرشها و ظرفها باستران باربسته بیاوردند ملکزاده سبب را جویان گشت گفتند دختر ملک همی خواهد که از بهر تفرج باین باغ در آید در حال ملکزاده بیرون رفته پاره ای زیورهای زرینه و مرصع که از شهر خود آورده بود برداشته بباغ آورد و در جایی نشسته آن زرینه ها در پیش خود فرو چید و اندامش همیلرزید و چنان مینمود که از غایب پیری و ناتوانی است چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و نود و هشتم برآمد

گفت ایملک جوانبخت پسر پادشاه عجم مینمود که از غایت پیری و ناتوانی لرزانست چون ساعتی بگذشت کنیز کان و دختر ملک چون ماه در میان ستارگان بباغ در آمدند و در باغ گشتند و میوها همی چیدند که مردی را دیدند در پای درختی نشسته چون باو نزدیک شدند دیدند سالخورده پیریست که از غایت پیری دست و پای او همی لرزد و زرینه ها و گوهر ها در پیش دارد چون اینحالت دیدند شگفت ماندند و از و پرسیدند که این ذخیره های ملوکانه از بهر چیست ملکزاده پیر نما بایشان گفت همی خواهم که باینها یکی از شما را تزویج کنم کنیزکان برو بخندیدند و باو گفتند اگر یکی از ما تزویج کنی چه خواهی کرد جواب داد یک بوسه از او بستانم و رها کنم دختر ملک اشارت بکنیزکی کرده باو گفت که این کنیزک را بتو دادم در حال ملکزاده لرزان لرزان بعصا تکیه کنان برخاسته آن کنیزک را ببوسید و آنچه در پیش خود فرو چیده بود بدو داد آنکنیزک فرحناک شد و کنیز کان برو بخندیدند و باز گشتند چون روز دیگر شد بباغ اندر آمدند و رو بسوی شیخ آوردند که در همان مکان نشسته زرینه و گوهر بیش از روز پیش دارد باو گفتند ای شیخ این زرینه ها را چه خواهی کرد جواب داد باینها مانند دیروز یکی از شما را تزویج خواهم کرد دختر ملک اشارت بکنیزکی کرده گفت آنکنیز کرا بتو تزویج کردم ملکزاده برخاسته او را ببوسید و آنچه در پیش داشت بدو داد ایشان بمنزلهای خویشتن باز گشتند چون دختر ملک دید که آنهمه زرینها و گوهرها بکنیزکان داد با خود گفت من بدین ذخیره ها سزاوار ترم و اگر او مرا ببوسد منقصتی بمن نخواهد رسید پس چون روز سیم شد دختر ملک بصورت کنیز کی تنها بدر آمده پیش شیخ رفت و باو گفت ای شیخ من دختر ملک هستم آیا میخواهی که مرا تزویج کنی ملک زاده گفت بجان منت دارم آنگاه گوهر های نیکو تر و گران قیمت تر بیرون آورده بدو داد و برخاست که او را ببوسد دختر ملک را گمان این بود که مرد پیری او را خواهد بوسید پس چون ملک زاده باو رسید او را سخت گرفته بر زمین زد و بکارت از و برداشت و باو گفت مرا می شناسی یانه ملکه گفت تو کیستی ملک زاده گفت من بهرام پادشاه زاده عجمم که از بهر تو صورت خود را دگرگون کردم و از مملکت و سلطنت خویش دوری گزیدم دختر پادشاه چون این بشنید از زمین برخاست و از حیلت آن پسر بحیرت اندر بود و از غایت شرمساری