پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۵۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۴۶–

چون شب چهارصد و هشتاد و هفتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت بلوقیا چون عفانرا سوخته و خاکستر گشته دید بیخود بیفتاد آنگاه خدایتعالی جبرئیل را فرمود که پیش از آنکه مار نقصی ببلوقیا زند بلوقیا را دریابد پس جبرئیل علیه السلام بسرعت بزمین فرود آمد و بلوقیا را بیخود یافت و عفانرا دید که از نفس مار سوخته است آنگاه جبرئیل بلوقیا را بخود آورد و باو گفت بدینمکان از کجا آمدید بلوقیا حکایت از آغاز تا انجام باز گفت و باو بنمود که من بدینمکان نیامده ام مگر بسبب محمد علیه السلام که عفان مرا خبر داده بود که محمد علیه السلام مبعوث نخواهد شد مگر در آخر الزمان و کسی باو نتواند رسید مگر اینکه تا آخرالزمان زنده بماند و کسی تا آنوقت زنده نماند مگر آب زندگانی خورده باشد و آب زندگانی بدست نیاید مگر اینکه خاتم سلیمان علیه السلام بدست آرید بدین سبب من با او یار گشته بدین مکان آمدم و از برای او روی داد آنچه روی داد و قصد من اینست که تو مرا از محمد علیه السلام خبر دهی که او در کجاست جبرئیل گفت ای بلوقیا از پیکار خود شو که زمان محمد علیه السلام دور است پس از آن جبرئیل بآسمان فراز رفت و اما بلوقیا سخت همیگریست و از سخن ملکه ماران بفکرت اندر شد که او گفته بود هیهات که کسی خاتم سلیمان بدست نتواند آورد پس بلوقیا حیران مانده گریان گریان از کوه بزیر آمد و همیرفت تا بکنار دریا برسید و ساعتی در آنجا بنشست و از آن دریا و کوهها و جزیره ها در عجب بود پس آنشب را در همان مکان بروز آورد چون بامداد شد از آبی که از آنگیاه گرفته بود بزیر قدمهای خود بمالید و پای در دریا گذاشته برفت و چند شبانه روز روی دریا بود و از عجایب دریا شگفتی تمام داشت و بر روی آب همی رفت تا بجزیره برسید که خاک آنجزیره زعفران و ریگهای آن یاقوت و گوهرهای آن گران قیمت و درختان آن بهترین درختان و ریاحین آن بهترین ریاحین بود و در آن جزیره چشمه های آب روان یافت و چوبهای جزیره عود قماری و عود قاتلی و در دور آنجزیره گل و نرگس و قرنفل و سوسن و بنفشه بود بلوقیا را آنجزیره عجب آمد و دانست که راهی که از آنجا آمده بود گم کرده است پس تا هنگام شام در آنجا تفرج کرد چون شب در آمد بدرختی بلند فراز رفت که بر آن درخت بخوابد ناگاه از دریا حیوان بزرگی بدر آمده و بانگی بلند زد بدانسان که جانوران آن جزیره از آواز او هراس کردند بلوقیا بفراز آندرخت نشسته بود بسوی آن نور نظر کرد دید که جانوریست بزرک بتعجب باو همی نگریست که وحشیان مختلف از پی او بیرون آمدند و در دست هر یکی از وحشیان گوهری بود که مانند چراغ پرتو می داد و جزیره از پرتو آن گوهرها چون روز بود پس از ساعتی از جزیره وحشیان بسیار که عدد آنها را جز خدای تعالی کس نداند رو بسوی آنوحشیان کردند بلوقیا آنها را نظاره کرده دید که وحشیان بری از سباع و پلنک و غیره است و آنها همیرفتند تا با وحشیان دریا در کنار جزیره جمع آمدند و تا دمیدن صبح با یکدیگر در حدیث بودند چون بامداد شد از یکدیگر جدا گشته هر گروهی از ایشان براه خود رفتند چون بلوقیا ایشانرا بدید بترسید و از فراز درخت بزیر آمده بکنار دریا شد و قدمهای خود را از آن آب تر کرده بدریای دوم فرود آمد و بر روی آب شبانروز همیرفت تا اینکه بکوهی بزرگ رسید که در پای آنکوه بادیه ای بود بی پایان و سنگهای آن بادیه مقناطیس بود و وحشیان آنجا سباع و خرگوش و پلنک بودند پس بلوقیا بسوی آنکوه رفت و در آنکوه از مکانی بمکانی همی گشت تا هنگام شام برآمد در مکانی از آنکوه بنشست که ناگاه پلنگی بزرک روی ببلوقیا بیاورد و خواست که او را از هم بدرد بلوقیا در حال از آن آب بقدمهای خود بمالید و بدریای سیم اندر شد و در آن تاریکی برروی آب برفت و آنشب شبی بود تاریک و بادی تند همی وزید و بلوقیا روان بود تا اینکه بجزیره رسید که در آنجا درختان بسیار بود بلوقیا از میوۀ آندرختان بخورد و حمد خدای تعالی بجای آورد و در آنجزیره تا هنگام شام تفرج میکرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهارصد و هشتاد و هشتم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت بلوقیا در آنجزیره همیگشت تا هنگام شام در رسید پس در آن جزیره بخفت چون بامداد برآمد در آنجا بتفرج مشغول شد و تا ده روز در آن جزیره تفرج کرده پس از آن بکنار دریای چهارم رسید از آن آب بقدمهای خود مالیده بدر یا فرود آمد و در روی آب شبا نروز همیرفت تا بجزیره برسید که زمین آنجزیره از ریگ نرم و سپید بود و در آنجا از درخت و گیاه چیزی نبود ساعتی در آنجا تفرج کرده وحشیان آنجا را دید که شاهین و باز است که در آن ریک آشیانه گرفته اند آنگاه آب بر قدم های خود مالیده بدریای پنجم فرود آمد و پیوسته شبانروز برروی آب همیرفت تا بجزیره رسید که زمین و کوههای آن جزیره مانند بلور بود و در آنجا درختانی دید که در تمامت سیاحت خود ندیده بود و شکوفهای آنجزیره چون طلا زرد بود بلوقیا در آنجزیره تا هنگام شام تفرج کرد چون شب تاریک شد دید که شکوفهای آنجزیره مانند ستارگان میدرخشند بلوقیا از آنجزیره شگفت ماند و گفته اند که شکوفهای آنجزیره از آفتاب خشک شوند و بزمین بیفتند باد آنها را در زیر سنگها جمع آورد و او اکسیر میگردد سیاحان او را گرفته زر همیسازند الغرض بلوقیا در آنجزیره تا هنگام بامداد بخفت چون آفتاب برآمد از آن آب بر قدمهای خود مالید و بدریای ششم فرود آمد و شبانروز همیرفت تا بجزیره برآمد و ساعتی در آنجا بگشت و در آنجادو کوه دید در آن کوهها درختان بسیار یافت که میوه های آندرختان مرغان سبز بودند که از پاهای خود آویخته بودند و در آنجزیره درختانی بود میوه های آنها مانند سرهای آدمیان که از گیسوان خود آویخته باشند و در آنجزیره درختان دیگر دید که مانند آتش شعله ور بود و آندرختان را میوه تلخ بود مانند صبر و از آب آن میوه ها قطره ای که بدرخت میافتاد درخت از آنقطره همیسوخت و در آنجزیره میوه هایی دید که میگریستند و میوههایی دید که میخندیدند بلوقیا در آن جزیره عجایب بسیار دید پس از آن بکنار دریا در آمده در زیر درختی بنشست چون تاریکی شب جهانرا فرو گرفت بفراز آندرخت رفته در مصنوعات پروردگار