پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۵۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۴۷–

فکرت همیکرد که ناگاه از دریا دختران دریائی بدر آمدند که در دست هر یکی از ایشان گوهری مانند آفتاب درخشان بود و ایشان همی آمدند تا بپای آندرخت بنشستند و در آنجا رقص کردند و طرب نمودند بلوقیا بحالت ایشان تفرج میکرد چون بامداد بر آمد دختران بدریا اندر شدند بلوقیا را از ایشان عجب آمد و از فراز درخت بزیر آمده آب بر قدمهای خود بمالید و بدریای هفتم فرود آمد و تا دو ماه در آن دریا همیرفت نه کوهی میدید و نه جزیره و نه بساحل میرسید تا اینکه از گرسنگی بی طاقت شد از غایت گرسنگی ماهیان از دریا ربوده همی خورد و همی رفت تا بجزیره برسید که درختان بسیار و نهرهای روان داشت بر آن جزیره در آمد و در آنجا تفرج میکرد و آنوقت وقت ظهر بود بدرخت سیبی رسید دست دراز کرد که از سیب بخورد ناگاه شخصی از آندرخت بانک بر او زد و باو گفت اگر باین درخت نزدیک شوی و از او چیزی خوری ترا دو نیمه کنم بلوقیا بر آنشخص نظر کرده درازی او را چهل ذرع بذراع اهل آنروزگار یافت بلوقبا را از او بیمی سخت پدید آمد و دست از آندرخت باز داشت و بآنشخص گفت از بهر چه مرا از میوۀ ایندرخت منع کردی آنشخص گفت از آنکه تو آدمیزادی و پدر تو آدم عهد خدایتعالی را فراموش کرد و او را عصیان نمود و از شجره ای که منع کرده بود بخورد بلوقیا باو گفت تو کیستی و این درختان و جزیره از کیستند و نام تو چیست آنشخص گفت نام من شراحیا و این جزیره از ملک صخر است و من از اعوان او هستم که مرا باین جزیره گماشته پس از آن شر احیا از بلوقیا سئوال کرد که تو کیستی و از کجا بدینمکان آمده بلوقیا حکایت خود از آغاز تا انجام باو بیان کرد شراحیا گفت هراس مکن و بیم از خود دور گردان پس از آن از برای او خوردنی بیاورد بلوقیا بقدر کفایت خورد و او را وداع کرده روان گشت و تا ده روز در کوهها و ریگهاهمی رفت تا ببادیه ای برسید بزرک که طول او دو ماه راه بود و در آنجا جمعی را دید که سوارند و با یکدیگر مقاتله میکنند و خون در میان ایشان مانند نهر همیرود ایشان را آوازها مانند رعد است و در دست ایشان نیزه ها و عمودهای آهنین و شمشیرها و کمانها است بلوقیا را هراسی سخت بگرفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب چهارصد و هشتاد و نهم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت بلوقیا را هراسی سخت روی داد و در کار خود حیران بود که ناگاه آندو گروه او را بدیدند در حال از یکدیگر باز ایستادند و مجادله ترک کردند و طایفه ای از ایشان بسوی او آمدند چون بدو نزدیک شدند ایشانرا از خلقت او عجب آمد پس سواری از ایشان پیش آمده ببلوقیا گفت تو کیستی و از کجائی و بکجا خواهی رفت بلوقیا گفت من آدمیزادم و از دوستی محمد حیران همی گردم ولکن راه گم کرده ام سوار گفت ما هرگز آدمیزاد ندیده ایم و بدین سرزمین آدمیزاد نیامده پس ایشان از بلوقیا و سخن گفتن او در عجب شدند پس از آن بلوقیا از ایشان سئوال نمود که شما کیستید سوار جوابداد ما از جان هستیم بلوقیا با و گفت ای سوار جنک در میان شما چه بود و مسکن شما کجاست و نام این بادیه چیست سوار گفت مسکن ما ارض بیضاست در هر سال خدایتعالی ما را بفرماید که باین سرزمین بیائیم و با طایفه جان که از کافرانند جهاد کنیم بلوقیا باو گفت ارض بیضا کجاست سوار گفت در پس کوه قاف که از اینجا تا بآنجا هفتاد و پنج ساله راه است و این زمین شداد بن عاد است ما از بهر جهاد بدینمکان آمده ایم و ما را جز تسبیح و تقدیس کاری نیست و پادشاهی داریم که اوارا ملک صخر گویند ناگزیر است از اینکه تو با ما بسوی او روی تا او ترا نظاره کند پس ایشان روان شدند و بلوقیا نیز با ایشان روانشد تا بمنزل ایشان بیامدند بلوقیا خیمه های بزرک از حریر سبز در آنجا بدید که شماره آنها جز خدایتعالی کس نمیدانست و در میان آنخیمه ها خیمه ای دید از حریر سرخ که بزرگی او هزار ذراع بود طنابها از حریر ارزق و میخهای زرین و سیمین داشت بلوقیا از آن خیمه در عجب شد پس ایشان بلوقیا را همیبردند تا بدانخیمه رسیدند آنخیمه خیمه ملک صخر بود پس از آن بلوقیا را بخیمه اندر آوردند و در پیش ملک صخرش بداشتند بلوقیا ملک را دید که به تختی بزرگ از زر سرخ مرصع بدر و گوهر نشسته در یمین او بزرگان جان در یسار او حکیمان و امیران نشسته بودند در حال بلوقیا پیش رفته ملک را سلام داد و زمین ببوسید ملک صخر سلام باو رد کرد و با و گفت ایمرد بمن نزدیک شو بلوقیا بدو نزدیک شد آنگاه ملک فرمود از برای او کرسی نصب کردند ملک اورا اجازت نشستن داد بلوقیا بر کرسی بنشست آنگاه ملک صخر از و سئوال کرد که تو چیستی بلوقیا جوابداد من آدمیزادم و از طایفه بنی اسرائیل هستم پس از آن ملک صخر باو گفت حکایت خود با من حدیث کن و مرا از ماجرای خود خبرده و بگو که چگونه باین سرزمین آمدی بلوقیا تمامت ماجرای خود از آغاز تا انجام با و حدیث کرد ملک صخر از سخن او شگفت ماند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهار صد و نودم برآمد

گفت ایملک جوانبخت ملک صخر را از کار بلوقیا عجب آمد آنگاه فرمود که سفره بگستردند و ظروفهای زرین و سیمین فرو چیدند که در یکی از آن ظرفها پنجاه شتر و در پاره ای بیست شتر پخته و در بعضی پنجاه گوسفند بود و شماره ظرفها هزار و پانصد بود بلوقیا از دیدن اینحالت خیره ماند آنگاه ایشان طعام بخوردند و بلوقیا نیز با ایشان بخورد و حمد خدایتعالی بجا آورد پس از آن طعام برداشته میوه بیاوردند چون از خوردن میوه ها فارغ شدند بخدایتعالی تسبیح گفتند و به محمد علیه السلام صلوات فرستادند چون بلوقیا نام محمد بشنید بملک صخر گفت همی خواهم که از تو مسئلتی کنم ملک صخر گفت هر چه خواهی سئوال کن بلوقیا گفت ایملک شما چه چیزید واصل شما از کجاست و محمد علیه السلام را از کجا شناخته اید که بر و صلوات میفرستید ملک صخر گفت ای بلوقیا خدایتعالی دوزخ را هفت طبقه آفریده بعضی در بالای و بعضی مسافت میان او و میان طبقه دیگر هزار ساله را هست نام طبقه اول جهنم است که از برای عاصیان پرستندگانست که