پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۴۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۴۵–

یکی پر از شراب و یکی پر از شیر با خود بر داشت و با بلوقیا چند شبانه روز برفتند تا بجزیره ای که ملکه ماران در آنجا بود برسیدند و در آن جزیره بگشتند پس از آن عفان قفس در جائی بگذاشت و آندو قدحی را که پر از شراب بود در آن قفس بنهاد و از قفس دور شدند و ساعتی پنهان گشتند آنگاه ملکه ماران بسوی قفس بیامد و بر آن دو قدح نزدیک شد ساعتی بر آنها نگریست چون بوی شیر بمشامش رسید از دوش ماری که او را بدوش گرفته بود بزیر آمد و بقفس اندر شد قدحی را که شراب درو بود برداشته بنوشید سرش بگردید و در حال بخسبید چون عفان او را بدید بسوی قفس بر آمد و در آنرا محکم ببست آنگاه قفس برداشته برفتند چون ملکه ماران بخود آمد خویشتن در قفس آهنین دید که قفس بر سر مردی بود و بلوقیا در پهلوی آنمرد همیرفت چون ملکه ماران بلوقیا را بدید باو گفت هر که بنی آدم را اذیت نکند پاداش او همین است بلوقیا بپاسخ گفت ایملکه ماران از ما هر اس مکن که ما هرگز ترا نیازاریم ولکن از تو میخواهیم که ما را در میان گیاهان بگیاهی دلالت کنی که هر کس او را بگیرد و آب او بفشارد و زیر قدمهای خود از آن آب تر کند از روی هر دریائی که خدا آفریده بگذرد قدمهای او تر نشود چون ما آنگیاه دریابیم ترا بمکان خود بر گردانیده رها کنیم پس عفان و بلوقیا ملکه مارانرا بسوی کوهها که گیاهی بسیار در آنجا بود بردند و او را در همۀ گیاهان بگردانیدند هر گیاهی باو سخن میگفت و باذن خدای تعالی سود و زیان خود را بملکه باز مینمود در آن میان گیاهی بسخن در آمد و گفت من آن گیاهم که هر که مرا بفشارد و از آب من بزیر قدمهای خود بمالد و از دریاهایی که خدای تعالی آفریده بگذرد قدمهای او تر نشود چون عفان سخن گیاه بشنید قفس بر زمین گذاشت و از آنگیاه بقدر کفایت بگرفت و او را بکوفت و بفشرد و آب او را بظرف اندر کرد پس از آن بلوقیا و عفان ملکه مارانرا برداشته بازگشتند و بجزیره ای که ملکه در آنجا بود برسیدند عفان قفس بگشود ملکه از وی بیرون آمد و بایشان گفت این آب را چه خواهید کرد گفتند قصد ما اینست که از این آب بزیر قدمهای خود بمالیم و از دریاهای هفتگانه بگذریم و بمدفن سلیمان رسیده خاتم از انگشت او بدر آوریم ملکه ماران بایشان گفت شما بآن خاتم نتوانید رسید ایشان گفتند از بهر چه بخاتم دست نتوانیم یافت ملکه گفت از آنکه خدایتعالی بسلیمان علیه السلام منت گذاشته این خاتم برو عطا کرده و او را بدین خاتم مخصوص گردانید و بعد از و بدیگری عطا نخواهد فرمود شما را بآن خاتم چکار است اگر شما از آن گیاه میگرفتید که هر کس ازو بخورد تا نفخة صور نمیرد از برای شما از این گیاه سودمندتر بود و شما را از آب این گیاه مقصود حاصل نخواهد شد ایشان چون این سخن بشنیدند پشیمانی بزرگ بدیشان روی داد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست

چون شب چهارصد و هشتاد و ششم بر آمد

گفت ایملک جوان بخت بلوقی وعفان را پشیمانی بزرگ روی داد ایشانرا کار بدینگونه شد و اما ملکه ماران بسوی لشگر خود آمده ایشانرا دید که مصالح ایشان تلف شده و قوی ایشان ضعیف گشته و ضعیف ایشان مرده است چون ماران ملکه خویشتن بدیدند فرحناک شدند و برگرد او آمدند و با و گفتند ترا چه روی داده بود و در رکجا بودی ملکه حکایت خود بایشان باز گفت پس از آن لشکر خود جمع آورده ایشان را بسوی کوه قاف برد از آنکه زمستان در کوه قاف بسر میبردند و تابستان در مکانی که حاسب کریم الدین در آن جا دیده بود بسر میبردند آنگاه ملکه گفت ای حاسب مرا حکایت و سر گذشت همین بود حاسب از سخن مار در عجب شد و باو گفت از احسان تو همیخواهم که با یکی از اعوان خود بفرمائی که مرا بروی زمین بیرون برد تا بسوی پیو ندان خود شوم ملکه ماران گفت ابحاسب تو از نزد ما مرو تا اینکه زمستان در رسد و بکوه قاف روی و در آنجا بتلها و ریگها و درختان و پرندگان تفرج کنی که چگونه خدایتعالی را تسبیح میگویند و عفریتان و جنیان در آنجا چندان بینی که شماره ایشان جز خدایتعالی کس نداند چون حاسب کریم الدین سخن مار را بشنید محزون گشت و باو گفت مرا از عفان و بلوقیا آگاه کن که آیا ایشان از دریاهای هفتگانه گذشتند و بمدفن سلیمان علیه السلام رسیدند یا نه ملکه ماران گفت ایحاسب بدان که چون عفان و بلوقیا از من جدا گشتند از آن آب بر قدمهای خویشتن بمالیدند و بر روی دریا میرفتند و عجایب دریا را تفرج میکردند و از دریائی بدریائی همیرفتند تا اینکه از دریاهای هفتگانه بگذشتند و کوهی بلند از زمرد سبز آنجا بدیدند که همه خاک آنکوه از مشک بود چون بدانمکان رسیدند از دور غاری دیدند و بر آن غار قبۀ دیدند بزرک که آن قبه پرتو همیداد چون آنغار بدیدند قصد او کردند و بآنغار اندر شدند در آنجا تختی زرین مرصع بانواع گوهرها دیدند و بگرد تخت کرسیها بود که شمارۀ آنها را جز خدای تعالی کس نمیدانست و سلیمان علیه السلام را در آنتخت خفته یافتند که حله حریری سبزرنگ که طراز زرین داشت و با گوهرهای گران قیمت مرصع بود برو انداخته بودند و دست راست او را بر سینه او یافتند که خاتم در انگشت داشت و پرتو آنخاتم بپرتو آن گوهرهایی که در آنمکان بود غلبه میکرد پس از آن عفان بلوقیا را عزایم چند بیاموخت گفت این عزایم بخوان و خواندن ترک مکن تا من خاتم را بگیرم پس عفان پیش رفت و بتخت نزدیک شد ناگاه ماری بزرگ از زیر تخت بدر آمد و فریادی بلند برکشید که آنمکان از آواز او بلرزش آمد و شرر از دهان او همیریخت پس از آن مار به عفان گفت اگر باز نگردی هلاک شوی عفان بخواندن عزایم پرداخته از آنمار هر اس نکرد در حال مار نفسی سخت برآورد که نزدیک شد آنمکان بسوزد و گفت ای عفان وای بر تو اگر باز نگردی ترا بسوزانم چون بلوقیا این سخن از مار بشنید از غار بدر آمد و اما عفان از آنمار هراس نکرده بسوی سلیمان علیه السلام رفته دست بخاتم دراز کرد و همی خواست که آنرا از انگشت سلیمان علیه السلام برآورد که ناگاه مار نفخهٔ بر عفان بزد که او را بسوزانید و خاکستر نمود و عفانرا کار بدینجا رسید و اما بلونیا ازین کار بیخود بیفتاد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست