پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۳۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۲۸–
  از بلورین یا سیمینش خاک بر سیمین سپر وز عقیقین خیز رانش باد برزرین سنان  

کنیز گفت او آتش است نظام گفت مرا از گفته شاعر خبر ده که گفته است

  چیست آنشکل آسمان کردار آفتاب اندر و گرفته قرار  
  نعمت و محنت است آثارش آسمان را چنین بود آثار  

کنیز گفت انگشتری است نظام گفت مرا از گفته شاعر خبر ده که گفته است

  منور چیست آن مهروی و گل رخسار را گلشن چو شب یکروی او تاریک و چون روز آندگر روشن  
  همی خندند خوبانش بروز بزم بر چهره همیبندند مردانش بروز رزم در جوشن  
  بتازی پارسی نامش از آن اسم زنان آمد که مشاطه است نتواند کسی مشاطه جز از زن  
  چو مردم موسم بهمن نمد را ساخته خرگه و لکن روی او روشن بسان قبله بهمن  

کنیز گفت آینه است نظام گفت مراد شاعر از این چیست

  کیست آنسیاح کوراهست بر دریا گذر مسرعی کوسال و مه بی پای باشد در سفر  
  درمیان بحر همچون بحر باشد خشک لب باشدش بیم هلاک آنگه که شد لبهاش تر  

کنیز گفت کشتی است نظام گفت مرا از صراط خبر ده که چیست و طول و عرض آن چقدر است کنیز گفت طول صراط سه هزار ساله راه است هزار فرود آید و هزار بالا میرود و هزار مستویست و او از شمشیر برنده تر است و از موی باریکتر چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب چهارصد و پنجاه و هفتم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت کنیز چون صفت صراط بنظام باز گفت نظام با و گفت پیغمبر ما محمد بن عبدالله علیه السلام را چند شفاعت است کنیز گفت سه شفاعت نظام گفت آیا ابوبکر نخستین کسی بود که اسلام قبول کرد کنیزک گفت آری نظام گفت علی علیه السلام پیش از ابوبکر مسلمان شد کنیز گفت علی علیه السلام نزد پیغمبر علیه السلام بیامد و او هفتساله بود خدایتعالی در خورد سالی هدایت باو عطا فرمود هرگز بت نپرستید نظام گفت مرا خبر ده که علی افضل است یا عباس نظام گفته است که قصد من از این مسئله مکرو کیدبود که اگر او بگوید علی از عباس افضل است در نزد خلیفه معذور نخواهد بود ولکن کنیزک ساعتی سربزیر انداخته گاهی سرخ زرد میشد پس از آن سر بر کرده گفت چرا از دو مرد فاضل کامل سؤال میکنی که هر یک از ایشان را فضیلتهاست تو بسوی همان مناظرت که داشتیم باز گردچون خلیفه اینسخن از کنیزک بشنید از زمین راست شد و گفت احسنت ای کنیز پس از آن هنگام ابراهیم نظام با کنیزک گفت مرا از گفته شاعر خبرده که گفته است

  خیزران پیکر و آهن دم و فولاد سر است چیست آنمار که بر سینه خصمش گذر است  

کنیز گفت او نیزه است نظام گفت از عسل شیرین تر چیست و از شمشیر برنده تر کدام است و از زهر کشنده تر چیست و لذت ساعت کدام است و لذت سه روز چیست و خوشترین روزها کدام است و شادی یکهفته چیست و حقی که خداوند باطل او را نتواند پوشید کدام است و زندان دل چیست و شادی قلب کدام است و کید نفس چیست و مرک در زندگی و دردی که دارو ندارد کدام است و ننگی که برداشته نشود چیست و جانوری که در آبادی ننشیند و در خرابها منزل گیرد و با آدمیزاد دشمن شود و از هفت جانور در او آفریده شده کدام است کنیز گفت جامه بکن تا من اینها را از بهر تو تفسیر کنم خلیفه گفت تو تفسیر کن و او جامه بر کند کنیز جواب داد شیرین تر از عسل محبت فرزندان مهربانست و برنده تر از شمشیر زبان و کشنده تر از زهر چشم بد خواهان و لذت ساعت جماع زنان و شادی سه روز نوره کشیدن زنان و خوشترین روزها روزیست که در بیع و شری سودی بهم رسد و شادی یکهفته عروس است و حقی که خداوند باطل او را نتواند پوشید مرک است وزندان قلب پسر نا اهل است و شادی دل زنی است که طاعت شوهر کند و کید نفس مملوک نافرمانست و مرک در زندگی فقر است و دردی که دارو ندارد سوء خلق است و ننگی که برداشته نمیشود دختر نااهل است و جانوری که بآبادی منزل نگیرد و بخرابها بنشیند و آدمیزاد دشمن دارد در او از هفت جانور آفریده شده است آن ملخ است که سر او مانند سر اسب و گردن او چون گردن گاو و دو پر او مانند پر کرکس و پای او چون پای شتر و دم او چون دم مار و شکم او چون شکم عقرب وشاخ او چون شاخ غزال است خلیفه هرون الرشید از دانش و حذاقت او بشگفت اندر ماند و بنظام گفت جامه بر کن در حال نظام برخاسته گفت ای حاضران گواه باشید که این کنیز از من و از همه کس دانا تر است این بگفت و جامۀ خود برکند و بکنیز گفت بگیر این جامه را که خدایتعالی او را بتو مبارک نگرداند پس خلیفه جامه دیگر از برای ابراهیم نظام عطا کرد و بکنیز گفت ای تودد از آن هنرها که وعده کرده بودی یک چیز باقی ماند که او شطرنج است پس خلیفه بحاضر آوردن معلم گنجفه و نرد بفرمود چون ایشان حاضر شدند شطرنجی با کنیزک بنشست و مهره ها فرو چیدند شطرنجی مهره بجنبانید و کنیزک نیز مهره برداشت هنوز شطرنجی مهرۀ چند حرکت نداده بود که مغلوب گشته شاه خودرا مات دید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب چهارصد و پنجاه و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت شطرنجی مات شد آنگاه گفت قصد من این بود که ترا بطمع بیندازم تا چنین گمان کنی که بازی همی دانی ولی این بار مهره فرو چین تا بازی بتو بنمایم چون دوباره مهره فرو چیدند شطرنجی باخود گفت باید بتأمل بازی کنم و گرنه این کنیزک مرا غلبه خواهد کرد در همین فکرت بود و بازی همیکرد تا اینکه مات شدچون این حذاقت را از کنیز بدید مدهوش شد و کنیزک بخندید و باو گفت ای معلم من این بار با تو گرو میبندم که فرزین و رخ و میمنه و اسب میسره را بردارم اگر تو مرا غلبه کنی جامهای مرا بگیر و اگر من ترا غلبه کنم جامه ترا بکنم معلم گفت باین شرط راضی هستم پس از آن مهره ها چیدند و کنیزک فرزین و رخ و اسب را برداشت و بمعلم گفت مهره بران معلم مهره براند و با خود میگفت این کاری که او کرد و فرزین و رخ و اسب را برداشت البته برو چیره خواهم شد هنوز مهره چند نرانده بودند که کنیزک بیدقی را فرزین کرد و بیدقی را رخ و بیدقی را اسب ساخت و در بازی پنجم و ششم شاه مات گشت پس از آن