در آمد کنیز برو حلال شد باز چون عشا گشت همان کنیز برو حرام شد و بهنگام صبح کنیز برو حلال گشت کنیز جوابداد بحکیم آنمردیست که بهنگام صبح بکنیز دیگری نگاه کرد و کنیز برو حرام بود چون هنگام ظهر شد آنکنیز را بخرید کنیز حلال شد هنگام عصر کنیز را آزاد کرد کنیز بر او حرام شد وقت مغرب او را تزویج کرد کنیز حلال شد و هنگام عشا او را طلاق گفت کنیز برو حرام گشت و هنگام صبح بآن کنیز رجوع کرد کنیز از برای او حلال شد حکیم پرسید مرا خبر ده قبری که با صاحب خود راه رفت کنیز جوابداد آنماهی است که یونس را فرو برده بود حکیم پرسید مرا از آن سرزمین خبرده که آفتاب برو یکبار تابیده و دیگر تا قیامت نخواهد تابید جوابداد آندریاست که چون موسی به عصای خود بزد دریا منشق شد و آفتاب برو بتابید و دیگر تا قیامت آفتاب بر آنجا نخواهد تافت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب داستان فروبست
چون شب چهارصد و پنجا و پنجم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت فیلسوف حکیم پس از آن بکنیز گفت مرا خبر ده از نخسین دامنی که بر روی زمین کشیده شد کنیز جوا بداد دامن هاجر بود که از شرم ساره برزمین بکشید و در عرب سنت شد حکیم گفت مرا خبرده از چیزیکه نفس دارد و لکن روح ندارد کنیز گفت والصبح اذا تنفس حکیم پرسید از کبوتری مرا خبر ده که آنها پریده پارۀ بفراز درخت و پاره بپای درخت برآمدند آنگاه کبوترانی بر فراز درخت بودند با کبوتران پای درخت گفتند که اگر یکی از شما پیش ما آید شما ثلث ما خواهید بود و اگر یکی از ما بنزد شما آید در عدد با ما برابر خواهید بود کنیز گفت کبوتران دوازده بوده اند هفت کبوتر بفراز درخت و پنج کبوتر بپای درخت بنشستند اگر یکی از کبوتران بالا میرفتند کبوتران فراز درخت دو برابر کبوتران پای درخت میشدند و اگر یک کبوتر فرود میآمد هر دو کبوتران باهم برابر میشدند پس حکیم فیلسوف جامۀ خویشتن بکند و از مجلس بگریخت و اما سخن گفتن کنیز با نظام بدینگونه است که کنیز پس از گریختن حکیم روی بحاضران کرده پرسید کدام از شما در هر علم و فن سخن گو است نظام بر خاسته بسوی او بیامد و باو گفت مرا چون دیگران گمان مکن کنیز گفت بلی مرا یقین شد که تو مغلوب هستی از آنکه تو خود بینی کردی و خدایتعالی مرا نصرت خواهد داد تا جامه ترا بکنم اگر کسی میفرستادی که از برای تو جامه دیگری بیاورد صلاح تو در آن بود نظام گفت بخدا سوگند بر تو غلبه کنم و ترا رسوای خاص و عام سازم کنیز باو گفت کفاره سوگند آماده کن نظام گفت مرا از آن پنج چیز خبر ده که خدا پیش از آفریدن خلق آفریده است کنیز گفت آب و خاک و نور و ظلمت و میوه جات نظام پرسید مرا خبرده از چیزیکه خدا او را بدست قدرت خود آفریده کنیز گفت عرش و درخت طوبی و آدم و بهشت است که اینها را خدایتعالی بدست قدرت خود آفریده و سایر مخلوقاترا فرمود پدید آیند پدید آمدند نظام گفت مرا خبر ده که پدر تو در اسلام کیست کنیز گفت محمد علیه السلام نظام پرسید پدر محمد کیست کنیز جوابداد ابراهیم خلیل است نظام پرسید دین اسلام چیست کنیز جوابداد شهادت بیگانگی خدا و پیغمبری محمد علیه السلام نظام گفت مرا از آغاز و انجام خود خبر ده کنیز گفت آغاز من نطفه و انجام من جیفه است و نخست از خاک آفریده شده ام چنانکه شاعر گفته
| ز خاک آفریدت خداوند پاک | تو ای بنده افتادگی کن چو خاک | |||||
نظام گفت مرا از چیزی خبر ده که آغاز او چوبست و انجام او جانور کنیزک گفت او عصای موسی است که چون او را بینداخت باذن خدایتعالی اژدها شد نظام گفت مرا از قول خدا یتعالی "ولی فیها مآرب اخری" خبر ده کنیز گفت موسی علیه السلام او را در زمین میکاشت و آن عصا شکوفه و ثمر میداد و از گرما سایه میانداخت و اگر موسی علیه السلام در میماند او را سوار میشد و آن عصا گوسپندانرا بهنگام خواب موسی حراست میکرد نظام گفت مرا خبر ده گفت مرا خبر ده از زنی که از مرد پدید مرد پدید آمد و از مردی که از زن پدید آمده کنیز گفت حوا از آدم و عیسی از مریم پدید گشته اند نظام گفت مرا خبر ده که گشاده چیست و بسته کدام است کنیز گفت ای نظام گشاده سنتها و بسته فرضهاست نظام جوابداد مرا از قول شاعر خبر ده
| چه لعبنست که او سر بریده خوب آید | ز سر بریدن او قدر او بیفزاید | |||||
| کرا بریده بود سر برو ببخشایند | به سر بریدن او هیچکس نبخشاید | |||||
کنیز جوابداد مقصود شاعر قلم است نظام برسید مرا از قول شاعر خبر ده
| ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن | جسم مازنده بجان و جان تو زنده بتن | |||||
| هر زمان روح تولختی از بدن کمتر کند | گوئی اندر روح تو مضمر همی گردد بدن | |||||
| گرنه ای کوکب چرا پیدا نباشی جز بشب | ورنه ای عاشق چرا گریی همی بر خویشتن | |||||
| پیرهن در زیر تن پوشی و پوشد هر کسی | پیرهن بر تن تو پوشی تن همی بر پیرهن | |||||
| چون بمیری آتش اندر تو زنم زنده شوی | چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن | |||||
کنیز جوابداد مراد شاعر شمع است نظام پرسید مرا خبرده که خدایتعالی با موسی علیه السلام چند کلمه تکلم کرد کنیز جوابداد از پیغمبر علیه السلام روایت شده که خدایتعالی با موسی علیه السلام هزار و پانصد و پانزده کلمه تککلم فرمود نظام جوابداد مرا از چهار ده چیز که با خدایتعالی تکلم کرده خبر ده جوابداد هفت آسمان و هفت زمین بودند که گفتند اتینا طائعین چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب چهار صد و پنجاه و ششم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت کنیز چون مسئلت نظام را جوا بداد نظام گفت مرا از آدم اول خلقت او خبرده کنیز گفت خدایتعالی آدم را از گل آفریده و کل از کف و کف از دریا و دریا از ظلمت و ظلمت از نور و نور از ماهی و ماهی از صخره یعنی از سنگ سخت و صخره از یاقوت و یاقوت از آب و آب از قدرت از آنکه خدایتعالی فرموده انما امرا اذا ارادشیئاً ان یقول له کن فیکون نظام گفت مرا از گفته شاعر خبر ده که گفته است
| بزم کیکاوس را آرای و دروی بر فروز | آنچه سوگند سیاوش را بدو بد امتحان | |||||
| برک او بر خاک ریزان چون بلورین یا سمن | شاخ او برباد بازان چون عقیقین خیزران | |||||