پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۳۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۲۶–

کنیزک گفت از برای هر روز ستاره ایست که آن ستاره خداوند آنروز است چون اول سال روز یکشنبه باشد او از برای آفتابست دلالت بجور ملوک و حکام و کمی باران کند و مردمان در آنسال در اضطراب بزرگ میباشند و حبوب فراوان شود مگر عدس و انگور فاسد گردد و کتان گران شود و میانه ملوک جدال پدید آید منجم گفت از روز دوشنبه مرا خبرده کنیز گفت خداوند آنروز قمر است و او دلالت کند بمدارائی بخت حکام و بارندگی سال و کثرت حبوب در آنسال مگر بذر کتان فاسد گردد و طاعون بسیار شود. چارپایان بمیرند و انگور فراوان و عسل کم شود و پنبه ارزان گردد و الله اعلم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهار صد و پنجاه و سیم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت منجم گفت از روز سه شنبه مرا خبرده کنیز جوابداد خداوند آن روز مریخ است او دلالت کند بمردن بزرگان و بخون ریزی و بقحط و غلا و کمی باران و کم بودن ماهی و ارزانی عدس و در آنسال جو ارزان گردد و جدال در میان ملوک بسیار شود و در آنسال خران بسیار بمیرند و الله اعلم منجم گفت مرا از روز چهارشنبه خبرده کنیز گفت خداوند آن روز عطارد است چون آغاز سال روز چهار شنبه شود در آنسال از برای مردم اضطرابی بزرگ روی دهد و در میان مردم دشمنی پدید آید و بارندگی معتدل شود پاره زراعتها فاسد گردد و مرگ چارپایان و کودکان بسیار شود و ترب و پیاز گران گردد و در دریا هلاک بسیار شود و گندم گران گردد و سایر حبوب ارزان شود و رعد و برق بسیار پدید آید و عسل ارزان شود و کتان و پنبه و خرما فراوان شود والله اعلم منجم گفت مرا از روز پنجشنبه خبرده کنیز جواب داد خداوند آنروز مشتری است و او دلالت دارد بر آنکه در آنسال وزیران عدالت کنند قضاوت و فقرا و اهل دین را حال نیکو شود و میوه و حبوب فراوان گردد و رعدو برق فراوان باشد و کتان و پنبه و عسل و انگور ارزان شود والله اعلم منجم گفت مرا از روز جمعه خبرده کنیز جواب داد خداوند آنروز زهره است و او دلالت کند که در آنسال دروغ و بهتان بسیار گویند و فصل خریف نیکو گردد و در بلاد ارزانی پدید آید و فساد در بر و بحر آشکار شود بذر کتان و گندم و عسل گران شود و انگار و خربزه فاسد گردد و الله اعلم منجم گفت مرا از روز شنبه خبرده کنیز جواب داد خداوند آنروز زحل است و او دلالت کند بقحط و غلا و بسیاری ابرها در آنسال بنی آدم بسیار بمیرد و اهل مصر و شام از جور سلطان مضطرب شوند و برکت زراعت کم گردد و حبوب فاسد شود پس از آن منجم سر بزیر انداخت کنیز گفت ای منجم من از تو یک مسئله باز پرسم اگر جواب نگوئی جامه ترا بگیرم منجم گفت سؤال کن کنیز پرسید جای زحل کجاست منجم جوابداد در آسمان هفتم است کنیز پرسید مشتری در کجاست منجم جوابداد در آسمان ششم کنیز پرسید مریخ در کجاست منجم گفت در آسمان پنجم کنیز پرسید آفتاب کجاست منجم جوابداد در آسمان چهارم کنیز گفت زهره در کجاست منجم جواب داد در آسمان سیم کنیزک مقام عطارد بپرسید منجم گفت در آسمان دوم کنیزک پرسید قمر در کجاست منجم جوابداد در آسمان اول کنیزک گفت یک مسئلت دیگر باقی ماند منجم گفت سؤال کن کنیزک گفت مرا از ستارگان خبرده که بچند قسم منقسم میشوند منجم ساکت شد و جواب نگفت کنیز گفت جامه بر کن منجم جامه بر کند آنگاه خلیفه بکنیزک گفت مسئلت بیان کن کنیزک گفت ایها الخلیفه ستارگان چهار جزء اند جزئی بآسمان دنیا متعلق است که زمین را روشن کنند و جزئی بشیاطین انداخته شود که خدایتعالی گفته است و لقد زینا سماء الدنیا بمصابیح وجعلناها رجوماً للشیاطین وجزء سیم بهوا متعلق است که دریاها و آنچه در دریاهاست روشن کند منجم گفت یک مسئلت دیگر باقی ماند اگر جواب گوید من بدانائی او اقرار کنم کنیزک گفت بگوچون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب چهارصد و پنجاه و چهارم برآمد

گفت ایملک جوانبخت منجم گفت مرا خبرده از چهار چیزی که با یکدیگر ضدند و بچهار چیز که مرتبند کنیزک گفت آن چهار چیز حرارت و برودت و رطوبت و یبوست اند که خدایتعالی از حرارت آتش آفریده و طبیعت آن گرم و خشک است و از یبوست خاک آفریده که طبیعت آن سرد و خشک است و از برودت آب آفریده که طبیعت آن سرد و تر است و از رطوبت هوا را آفریده و طبیعت آن گرم و تر است پس از آن خدای تعالی دوازده برج آفریده حمل و ثور و جوزا وسرطان و اسد و سنبله و میزان و عقرب و قوس و جدی و دلو و حوت و آن برجها چهار طبیعت دارند سه برج از آنها ناری است و سه برج خاکی و سه برج بادی و سه برج آبی حمل و قوس و اسد آتشی هستند ثور و سنبله وجدی خاکی اند جوزا و میزان و دلو بادی سرطان و عقرب و حوت آبی آنگاه منجم برخاسته گفت گواه باشید که این کنیزک از من داناتر است پس مغلوب از مجلس بازگشت و خلیفه گفت حکیم فیلسوف کجاست مردی برخاسته در برابر کنیز بنشست و باو گفت از دهر مرا خبرده کنیز گفت دهر نام ساعتهای روز و شب است و پیغمبر علیه السلام فرموده که دهر را دشنام مدهید بدرستیکه دهر نام خداست و و ساعت را نیز دشنام نگوئید فان الساعة آتیة لاریب فیها و زمین را نباید دشنام داد گفت او آیتی است از آیتهای خدای تعالی چنانچه در قرآن مجید فرموده منها خلقناکم و فیها نعید کم ومنها نخر حکم تارة اخری حکیم گفت ای کنیزک مرا خبرده از پنج چیز که بخوردند و بنوشیدند ولی از پشت بر نیامدند و از شکم نزادند کنیز جوابداد آدم و شمعون و ناقه صالح و فدیت اسمعیل و پرنده که او را ابو بکر در غار بدید حکیم پرسید مرا از پنج چیز خبرده که در بهشت اند ولی نه از انسیانند و نه جنیان و نه از ملائکه کنیز جو ابداد گرگ یعقوب و سگ اصحاب کهف و خرعزیز عیسی وناقة صالح ودلدل پیغمبر علیه السلام حکیم پرسید مرا خبرده از آن مردی که نماز کرد ولی نه در زمین بود و نه در آسمان کنیز جوابداد او سلیمان علیه السلام بود که بر بساط خود نماز کرد و او بر پشت باد روان بود حکیم پرسید مرا خبرده از کسی که فریضه صبح بجای آورد آنگاه بکنیز نگاه کرد برو حرام بود چون وقت ظهر در آمد آنکنیزک او را حلال شد و بهنگام عصر همان کنیز او را حرام گردید چون مغرب