پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۲۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۲۰-

خفتن تزویج کنم و هنگام بامداد بی رضا طلاق دهم قاضی گفت طلاق بی رضای شوهر در هیچ مذهب از مذاهب مسلمانان جایز نباشد پس پدر دختر گفت اگر طلاق نخواهی گفت ده هزار دینار ادا کن علاء الدین گفت سه روز مهلت ده قاضی گفت سه روز مهلت کفایت نکند ده روز مهلت باید داد و با علاء الدین شرط کردند که پیش از ده روز یا مهر ادا کند یا طلاق گوید و باین شرط از محکمه بیرون آمد و گوشت و برنج و روغن و سایر خوردنی و نوشیدنی گرفته بخانه رفت و حکایت بدخترک باز گفت دخترک گفت تو خاطر آسوده دار که در غیب خدا را بسی کارهاست . سحر تا چه زاید شب آبستنست

  کار خود گر بخدا باز گذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خدا داده کنی  

پس از آن دخترک برخاسته طعام حاضر آورده خوردنی بخوردند آنگاه علاءالدین از دخترک سماع و طرب خواست دخترک عود بگرفت و چنانش بنواخت که سنک سخت ازو بطرب آمد و تارهای عود ندای یا داوو همی داد پس ایشان در عیش و طرب و نشاط و انبساط بودند که در کوفته شد دخترک بعلاء الدین گفت برخیز ببین که بر در کیست علاء الدین بدر آمده در بگشود چهار تن از درویشان بر در یافت و بایشان گفت چه میخواهید گفتند یا سیدی ما درویشان و غریبان شهر هستیم و روان ما را قوت و قوه از سماع اشعار نغز است و مراد ما اینست که امشب را در نزد شما بعیش و شادی بروز آوریم چون بامداد شود پیکار خویشتن رویم که ما سماع دوست داریم و در میان ما هیچ کس نیست مگر اینکه قصاید و اشعار نیز یاد دارد علاء الدین بایشان گفت مشورت بایدم کرد پس بنزد دخترک بازگشته او را بیاگاهانید دخترک گفت از برای ایشان در بگشای پس در بگشود و ایشان را آورده بنشانید و تحیتشان گفت و طعام حاضر آورد ایشان نخوردند و گفتند

  در آن بساط که منظور میزبان باشد شکم پرست کند التفات بر ماکول  

پس از آن گفت یا سیدی توشۀ ما ذکر خدا در دلها و سماع چنگ و نی در گوشهاست ما چون بدین مکان نزدیک شدیم سماع نی همیشنیدیم چون بیامدیم موقوف شد علاء الدین بایشان گفت این زن من بود که سماع همی کرد پس حکایت خود بایشان باز گفت و ایشان را بیا گاهانید که پدر زن من بده هزار دینار مهر حجت گرفته و ده روز مهلت داده یکی از آن درویشها گفت ملول مباش و بخاطر خود جز شادی راه مده من شیخ تکیه درویشانم و چهل درویش مرا در زیر حکم است ایشان را بفرمایم و بزودی ده هزار دینار را از بهر تو فراهم آورم ولی اکنون تو این دخترک را به خواندن بفرما تا مارا حظ و سرور و نشاط پدید آید که سماع از برای طایفه ای بجای غذاست و از برای طایفه ای چون دواست و آن چهار درویش خلیفه هرون الرشید و جعفر وزیر برمکی و ابونواس بن حسن هانی و مسرور سیاف بوده اند و سبب آمدنشان بدانخانه این بوده است که خلیفه را دلتنگی روی داده با وزیر میگوید که ای جعفر قصد من اینست که بشهر اندر بگردم که دلتنگی من برود پس جامه درویشان پوشیده در شهر همیگشتند تا بدر آن خانه رسیده آواز عود بشنیدند خواستند که از حقیقت حال آگاه شوند الغرض آن چهار درویش شب را بعیش و نشاط بروز آوردند چون بامداد شد خلیفه صد دینار بزیر سجاده گذاشت و علاء الدین را دلداری بدادند و از خانه بدر آمدند چون دخترک سجاده برچید یک صد دینار بزیر سجاده یافت و بشوهر گفت این زرها بگیر که اینها را در زیر سجاده یافتم درویشان این را بزیر سجاده گذاشته اند پس علاء الدین زرها گرفته ببازار رفت و آنچه خوردنی ضرور بود خرید چون شب دوم برآمد علاء الدین شمع روشن کرده با دخترک گفت دراویش ده هزار دینار که وعده کردند نیاوردند و لکن ایشان خداوند مال نیستند که وعده بجا توانند آورد پس در گفتگو بودند که درویشان در بکوفتند دخترک به علاء الدین گفت در بروی ایشان بگشا علاء این در بگشود ایشان بخانه اندر آمدند علاء الدین گفت ده هزار دینار حاضر آورده اید یا نه گفتند هنوز پدید نیاورده ایم و لکن باک مدار فردا انشاء الله از برای تو کیمیا بپزیم اکنون تو زن خویش را بخواندن و عود زدن بفرما که دل مارا بنشاط اندر کند که ما سماع را دوست داریم پس دخترک عود چنان بنواخت که مکان برقص درآمد و آنشب را نیز بعیش و شادی بروز آوردند هنگام بامداد خلیفه یکصد دینار زر بزیر سجاده بگذاشت و علاء الدین را دلداری داده خاطر او را بدست آوردند و از نزد او بازگشتند بهمین منوال تا نه شب بنزد علاء الدین میآمدند و هنگام بازگشت صد دینار بزیر سجاده می نهادند چون شبانه دهم برآمد ایشان نیامدند و سبب نیامدن آنها آن بود که خلیفه مرد بزرگی را از بازرگانان بخواست و باو گفت پنجاه تنک متاع مصر حاضر کن چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و پنجاه و هفتم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت خلیفه ببازرگان گفت که پنجاه تنک متاع مصرش حاضر کن که هر تنک هزار دینار قیمت داشته باشد و قیمت تنک را بر آن بنویس و غلامکی حبشی حاضر آور پس از آن بازرگان همه آنچه خلیفه فرمان داده بود حاضر آورده و خلیفه پنجاه تنک را بغلامک سپرده مکتوبی از زبان شمس الدین شاه بندر بازرگانان بنوشت و بغلامک گفت این بارها را گرفته بغلان محلت رو و بگو که خواجه من علاء - الدین ابوالشامات را خانه کدام است که مردم محلت ترا دلالت کنند پس غلامک حبشی بارها و هدیه ها را بدانسان کرد که خلیفه فرموده بود و پسرعم دختر روز دهم که روز موعود بود بنزد پدر دخترک در آمد و باو گفت بیا تا بنزد علاء الدین رویم و دختر عم را طلاق بگیریم پس پدر دخترک با پسر برادر روان شدند و روی بخانه علاء الدین بیاوردند چون بخانه علاء الدین رسیدند دیدند که پنجاه استر و بهر یکی تنکی متاع مصر نهاده اند و غلامکی بر استر سوار گشته در آن محلت ایستاده است به غلامک گفتند که این بارها از آن کیست گفت از آن خواجه من علاء الدینست که پدر او از برای او بضاعت داده بشهر بغدادش فرستاده بود طایفه ای از عرب بدو تاخته مال او را بیغما برده اند پس از آن که خبر او بپدر او شمس الدین شاه بندر برسید این بارها را عوض بضاعت یغما رفته او بفرستاده و از برای او این استر نیز با پنجاه هزار دینار زر نقد فرستاده است پدر دختر گفت ای دختر غلام خواجه تو داماد منست بیا تا من ترا بخانه او دلالت کنم در آن هنگام علاء الدین ملول و محزون بخانه اندر نشسته بود که